عمر کمه صفا کن..

حالا همه با هم:

عمر کمه صفا کن... گذشته رو رها کن... اگه نباشه دریا به قطره اکتفا کنه..

دوباره دوباره:

عمر کمه صفا کن، گذشته رو رها کن، اگه نباشه دریاااااا به قطره اکتفا کنننننن😃😃

سلام سلام

من هستم مرضیه از رادیو بی غم اونم صبح اول صبح😁😁

بقول اون خانوم ترکه باید یکی بهم بگه: چی میزنی🤣🤣 خوبی مامان؟😂😂(کلیپ هاشو که دیدید؟)

وسط هفته عقد داداش نون هست خب ما با هم علاوه بر دوستی نسبت فامیلی دوری ام داریم، باباهامون پسرعمو هستن... خب عقد دعوت نشدیم😕 ولی من انگار کسی که دعوته خوشحالم😊😊حالا فعلا خیالمون راحته بعد محرم صفر یه عروسی دعوتیم😊😅 عقدم برا خودشون😏

با نون و خواهرش رفتم آرایشگاهی که خودم سالهاس میرم و باهم دوستیم براشون نوبت آرایش برای روز عقد گرفتیم(اومدم خونه گفتم مامان آدمم خوبه خواهر داشته باشه ها مثلا وسط این شلوغی های جشن و خرید عقد، نون و خواهرش خودشون دوتایی دنبال لباس و آرایشگاه و ... هستند حالا من عقد داداشام باشه خودممو خودم😐)

ایشالله خوشبخت باشند بعدشم تند تند عقد کسای دیگه رو برگزار کنیم و داداشمم ایشالله جز اون کسای دیگه باشه البته فعلا افتاده رو دنده: من زن نمیخوام!

انشالله همش خبر جشن و عروسی برسه🤩🤩 ما هم درگیر لباس چی بپوشم بشیم💃💃💃💃💃

کولی خانوم😁😁

همسایه دیوار به دیوارمون وقتی اینجا ساکن شدند، خانم باردار بود... چند وقت بعد یه نی نی بدنیا آورد و از اونجایی که خونه ما عاشق بچه هستند، هر صدای ونگ ونگ و گریه و آقو بغویی از پشت دیوار از بچه میشنیدن، نظر میدادن که جنسیت بچه چیه😁😁

این وسط مامانم میگفت تناژش جیغی هست و دختره که درست میگفت..

یه شبهایی که بچه از گریه هلاک میشد کلا ما هم ناراحت میشدیم گاهی میشد که انقدددددر گریه میکرد و بد آروم بود که دلم میخواست برم جلو در خونه، کمک مادرش...

کم کم یاد گرفت که حوصله سر رفتن یعنی چی و بهونه دَدَ میگرفت... تا اینکه پاییز و زمستون شد و دیگه هرکس توو ساختمون میچپید و در و پنجره ها بسته بود و صدایی به اون صورت این طرف نمیومد بجز صدای جیغ های بنفشی که واقعا بند دل آدم رو پاره میکرد و اونطور که از صداها مشخص بود صحبت لجبازی با خواهر بزرگترش بود و همیشه میشنیدم که نهایت انگار وسیله ای که میخواسته از بزرگه گرفته شده و بخاطر بسته شدن دهن کوچیکه به ایشون تحویل داده میشد و بزرگه ام گریه میکرد که مال خودمه و ... (اینم خیلی منو ناراحت میکرد!)

حالا با باز شدن پنجره ها و ... باز کولی خانوم که بزرگتر شده ام صداش اینوره حالا از مرحله ونگ ونگ و جیغ بنفش گذشته و یاد گرفته هر موقع توو حیاط هست و کسی جوابشو نمیده یکباره صداشو تا حد ممکن بالا میبره و صدا میزنه و این سمت دیوار منو مامانم که گاهی از این حرکتش از خنده ریسه میریم.... صبح ها تا صداش میاد با خنده میگم: بسم الله کولی خانوم بیدار شد😁😁😁

کاش میشد بیاد خونمون😅😅😅

موقعی که داداش کوچیکه کوچولو بود و ما آپارتمان نشین بودیم.. خانم دکتری ساکن واحد روبه رویی بود و مادرش بچه هاش رو نگه میداشت و بعد مدتی که با ما آشنا شدن، در روز اجازه میداد پسرش که یکسالی از داداش کوچیکه کوچیکتر بود بیاد این طرف و بازی کنن (بچه ها ۵ ۶ ساله بودن و تا حدود ۵ سال ما اونجا با هم بودیم) و خواهر کوچولوش هم میومد که خیلی دوست داشتنی بود و بشدت و واقعی هم از داداش بزرگه میترسید و بهش میگفت هالووین😁😁... کلا میم کوچیکه چون کوچیک بود و مامانم اداره بود من برای خودم مهمون های کوچولو دعوت میکردم ولی خب دختر و پسر همسایه پایه ثابت بودند.. منم که عاشق بچه ها بودم و لذت میبردم که بازی میکنند گاها به تعدادشونم اضافه میکردم و لذت زندگی رو میبردم اما حالا میم کوچیکه مردی شده و مامانم که بازنشسته.

با سر و صداهای کولی خانومه بغلی دل من برای حدود دوازده سال پیش تنگ شده...

خدایا همه فسقل ها رو... همه بچه ها رو سلامت بدار و برای پدر و مادرهاشون حفظ کن🤗 آمین

خدایا شکرت

این روزها قوت گرفتم... روحیه دارم... حالم خوبه😊

انگار بچه ایم که امتحانات خردادش رو داده و حالا با دل راحت زیر کولر آبی پهن شده و هر تیکه از لباسش رو انداخته یه طرف و با دل سیر گوجه باغی با نمک و لواشک میخوره و کِیف دنیا رو میکنه..

و این فقط به لطف خداست که روحم تازه و باطراوت هست..

.

.

امیدوارم حال شمام عالی باشه😘

امیدوارم گیر آدمای خوبه روزگار بیفتید🤗

ا.سکول

قشنگ میرم یه چیزی رو یه جا میزارم که گم نشه بعد یادم میره! کلی لعنت به فلان و بهمان میفرستم که پیدا شه..

پیدا که میشه میگم عه! راسی گذاشته بودم اینجا که گم نشه

قشنگ به ا.سکول گفتم زکی

ولی خب یه خوبی هایی داره مثلا من یه سری کارت هدیه هایی که گیرم میاد رو توو این کیف اون کیف میذاشتم بعد هر بار دنبال یه چی میگردم یه کارت هدیه رو میشه و من به دارایی هام اضافه میشه:)) و فک نکنید که همین جوری میندازم توو کیف! یه جایی مثه جاساز هر بارم برای هر کیف یه جای جدید معین میکنم که بعد خودمم یادم میره:)))

نمونه اش همین سفر اردیبهشت که میخواستم برم بعله همین یکماه پیش؛ کارت ملی و شناسنامه ام گم شده بودن! کل خونه رو وارونه کردیم پیدا نشدن! این وسط یه حدود صد و خرده ای از پول های عیدی ام که نمیدونستم کجا هستند و فک میکردم شاید پول نو دادم بابام و بابام کهنه پسم نداده و این وسط پول هام هاپولی شدن ته جاساز یکی از کیف های مهمونی ام توسط مامان پیدا شد و من میخندیدم که آهان گذاشتم اینجا هر وقت پیدا شد خوشحال شم

و همون موقع با خودم به سفر بردمشون

آخرم بی مدرک شناسایی سفر رفتم(البته گواهینامه ام توو کیفم بود و دفترچه بیمه)

بعد مامان زنگ زد که این بار جای مدارکت رو درست گفته بودی اما افتاده بودن پشت کشو

حالا این وسط بابام میگن مدارکت رو بده من برات مثه از بچگی ات تا همین چند سال پیش نگه دارم و من اصرار دارم مستقل باشم و مدارکم دست خودم باشند

خلاصه که خواستید پول هاتون رو جایی بزارید که بعد خوشحال شید به من بسپارید چون خودمم یادم میره براتون کجا گذاشتم

یکم بعد نوشت:یا نمونه دیگه اش صبح یه پست دیگه گذاشته بودم و حالا میبینم هیچکس پیشنهاد و راه حلی درباره اش بهم نداده! متوجه میشم تیک موقت رو قبلا زدم یادم رفته بردارم

چه بر ما می گذرد؟!

هر بار میخوام بگم فلان موضوع که ناراحتم کرده بخاطر بحران خاله پری نیست و من خیلی منطقی ام خلافش ثابت میشه!

هر بار میخوام بگم من اصلا دچار بحران نمیشم و اینا همش حرف هست که در دوران خاله پری فلان اخلاق دارم یا بهمان اخلاق دارم اصلا باور کردنی نیست

خدا میدونه فقط خدا میدونه من چقدر دید منفی و غم و نگرانی و استرس و اعصاب خوردی و سگ اخلاقی پشت سر گذاشتم و چقدر امروز حالم خوبه! و سنگینی از روی قفسه سینه ام برداشته شده! و این کاملا حس میشه..

خدایا شکرگزارم برای وجود خاله پری چون خیلی ها توو سر خودشون میزنن که به موقع و به جاش باشه ولی این حال لامصب رو چطور میتونم کنترل کنم! لااقل به اطرافیام ضربه نزنم با سگ اخلاقی ام!!

و الان فهمیدم بشدت هوا هم روش اثر گذاره! مثلا الان که توو گرما رفتیم من این ماه بشدت بدتر بودم و الان که شنبه اس و همه چی تموم شده با تک تک سلول هام درکش میکنم...

اینهمه ناراحتی که به خودم تحمیل میکنم که شاید بعدها برام بیماری های مختلف عصبی بیاره هیچی! ناراحتم برای کسانی که اون هفته با من در جریانن!

چه کار کنم که این پی ام اس رو کمتر حس کنم؟ شما تجربه ای مثمر ثمر دارید؟

- تلقینم اصلا نیست! چون من از اونام که خودم میگم چه ربطی داره! ولی انگار وااقعنیِ واقعنی ربط داره...

- از یک طرفم میگم چون ارتباطم از نظر نماز و اینا قطع میشه انقدر افتضاح میشم! چون یک جور مدیتیشن محسوب میشه. (فکر کنم یک سری تمرین های مدیتیشن دیگه رو باید جایگزین کنم برای اون هفته، نظرتون؟)

هفته ای که گذشت من مُردم و زنده شدم... بمیرم برای اونایی ام که دم پرم بودن!

+ قشنگ

چ.س ناله بسه😁

دوستم عود دارچینی خریده؛ تا روشن میکنه باباش میگن: حلیم داریم؟🙄🙂😁😆😆😆

حالا دوستم این حرفو بعنوان درد و دل به من میگفت و من واقعا نمیدونستم باید چطور به درد و دلش توجه نشون بدم😅😅

دی.جی کالا عود داره مثلا یک و دو میلیون!! بابا چه خبرتووونهههه!!

من خودم کلا اهل عود و اینا نیستم و بوش فقط برای چند ثانیه برام خوشایند باشه، اینجوری ک از یه جایی رد میشم به مشامم برسه واگرنه خعلی چیز رو مخیه😑😑

والا بوی پوست پرتقال بپیچه خعلی خوشایندتره و تازه تره.. اتگار بوی عود گرمه میشینه رو معدم😄😄

درونم غوغاست از بیرون بی اندازه کم حرفم

اینروزا یه همکاری دارم که آقاست و یک سری رفتارها و پیگیری هاش منو یاد مهندس میندازه... تا جایی که گاهی انقدر یه رفتاریش غلیظ و با شباهت به مهندس هست که دقیقا بغل دستش توو دلم داد میزنم: دلم برات تنگ شده..

حالا جالب که این همکار بسیار آدمه رو مخی هست از نظرم مرد خعلی حرافی هست البته حرف اضافه و خاله زنکی نمیزنه ها اما وظایفی که بهش سپردن رو بارها و بارها با حرفاش تکرار میکنه و مثه مته رو مغزه آدمه و بشدت توهم مدیریتی داره انگار دلش میخواسته یکی باشه مثه مهندس ولی خب شاید زمونه بهش راه نداده... پیگیر مدیر باهوش کاربلد فعال موفق اما از نظر من فقط ادای اینها رو درمیاره ولیکن مهندس همه اینارو هست، ماشالله بهش

انگشترایی که دستش کرده و منو یاد انگشترای مهندس میندازه!! در صورتی که همکار همه انگشتراش زیادی مردونه اس ولی مهندس انگشتراش نگین مستطیلی داشت دو رنگ یاقوت و یشم و ظرافت درشون داشت نه مثه انگشترای این همکار زمخت

اما قد و هیکل شباهت داره.... الان ک فک میکنم یادم نمیاد صورت همکار ریش داره! یا سبیل! یا چی... اصلا توو روی این آدم نگاه نکردم! اما تا دلم بخواد صورت مهندس جلومه...

پریشب خواب دیدم یه جایی مثل یک غار مرطوب پناه گرفتم تا خانوادم بیام که مهندس و چندتای دیگه اومدن و مهندس با چاقو و با عصبانیت به گردنم چاقو زد و بی تفاوت از کاری که کرده و عصبانی رفت... همه فهمیدن یه ناشناس مثه به گردنم چاقو زده و برام دل سوزوندن اما به کسی نگفتم مهندس زده وقتی تنها شدم بانداژ دور گردنم رو جلوی آینه باز کردم زخمی قابل دید نبود اما گردنم قرمز بود (نه از خون ها فقط قرمز بود)

معنی این خواب شاید تنشی هست که اینروزا حس کردم شاید منفعتی قرار باشه بهم برسه... خدا داند!

کسی که نیست کسی که هست را از پای درمی آورد

- تو امروز چته؟

+ طوریم نیس

- ناراحتی!

- فقط کم حوصله ام..

+ دلت براش تنگ شده؟

- 🤫🤫

+ الکی ادا قوی ها رو داری درمیاری

- 😭😭😭😭😭😭😭😭

و اشک هایی که بند نمیاد.... یعنی اونم همین حال رو داره یا راحت شده؟!

باشگاه حجا.ب

ما توو شهرمون یه باشگاه خعلی بزرگ و مجهز بانوان داریم که وقتی واردش میشی یه مجموعه بسیار بزرگ هست که وسط مجموعه یه زمین فوتبال چمن مصنوعی هست و دخترایی که بلوز و شو.رت فوتبالی و کفش های میخی دارن و مشغول تمرینن و گاهی توو رختکن میبینیشون که دارن چونه میزنن برای کرایه کردن زمین واسه آخر هفته که بیشتر تمرین کنن. دور تا دورش بصورت گرد زمین دومیدانی هست و البته زمین فوتبال و دومیدانی رو باز هست با دیوارهای بسیار بلند و درخت های سر به فدک کشیده... دور تا دور مجموعه سالن صخره نوردی، والیبال و بسکتبال و مجموعه استخرش و تنیس خاکی و ...... هست و وقتی واردش میشم عششششق میکنم از دیدن یک عالم خانم های ورزشکار..مجموعه مرکز شهر هست و من اصولا باشگاه نزدیک خونه میرم اما گاهی ام اونجا میرم مثل این ماه .... عاشق زمین دوو آزاد هستم و گاهی برای خودم سانس تک جلسه ای برمیدارم و تاپ و شو.رت میپوشم و کلاه نقاب دار میزارم و موهای دم اسبی مو از پشت کلاه بیرون میکشم و بند کفشم رو سفت میکنم و یکساعتی دور زمین میدووم... و از هوای آزادی که وجودم رو لمس میکنه و سکوتی که توو سرم هست و تنهابا صدای ضربانم که توو سرم میزنه این سکوت رو بهم میزنه، لذت میبرم و فکرم رو آزاد میکنم و باز لباس هایی که عرف و شرع برام مشخص کرده تنم میکنم و کلید کمدم رو تحویل میدم و از مجموعه خارج میشم اما لبخندم و بشاشی ام و شادابیِ جوانیم رو شرع و عرف محدود نکرده.. من با همون نشاطِ دخترِ اون طرف دیوار از مجموعه خارج میشم..

حالا وسط مجموعه به اون بزرگی و اونهمه آدم وقتی از رختکن بیرون میام چشمم دنبال دختری میره که خیلی آشناس.. با اینکه از کنار هم رد شدیم و من مشغول صحبت با نون هستم اما سر برمیگردونم و جوری که متوجهم بشه با لبخند بهش نگاه میکنم.. حالا اونم توو گذشتن و رفتن مثل خودم مردد هست و منو نگاه میکنه و سر جامون می ایستیم.. با لبخند ازش میپرسم: ما همدیگه رو میشناسیم؟ مگه نه؟

اونم لبخندش پررنگ تر میشه و چال های لُپش رو نمایان میکنه و من بخاطر همین چال ها بیشتر مطمئن میشم که همو دیدیم..

اسم چندتا مربی ورزشی رو میارم که شاید توو کلاس هاش باهم بودیم..

اما میگه نه! و ادامه میده: مدرسه م.س.تجابی بودید؟

من: آرره🤩

_ما با هم کلاس خانم تقو.ایی بودیم

+ ای جاااانم کلاس دوم دبستان🤩🤩🤩🤩🤩 عزززیزم چطور انقد دقیق گفتی؟؟

_ من یک عکس دارم که توو عکس کنار هم ایستادیم و خب اصلا عوض نشدی

خیلی خوشحال شدم😍😍 و اسمش رو پرسیدم و پرسیدم: چی کار میکنه؟ گفت: ازدواج کرده و تازه بعد ۵ سال برگشته ایر.ان و حالا هر جلسه که کلاس دارم میبینمش اما هنوز نشده قشنگ بشینم کنارش و بحرفیم چون هر کدوم یه رشته رو دنبال میکنیم.

اما توو همین چند جمله کوتاه و اون برق نگاه کلی حال خوب بهم تزریق شد... نمیدونم چرا!؟ اون فقط یه آدم قدیمی بود... اما یه شوقی ریخت توو دلم و یه لبخند نشوند رو لبم که تا ته قلبم شاد شد😊

+قلبتون شاد.