باشگاه حجا.ب
ما توو شهرمون یه باشگاه خعلی بزرگ و مجهز بانوان داریم که وقتی واردش میشی یه مجموعه بسیار بزرگ هست که وسط مجموعه یه زمین فوتبال چمن مصنوعی هست و دخترایی که بلوز و شو.رت فوتبالی و کفش های میخی دارن و مشغول تمرینن و گاهی توو رختکن میبینیشون که دارن چونه میزنن برای کرایه کردن زمین واسه آخر هفته که بیشتر تمرین کنن. دور تا دورش بصورت گرد زمین دومیدانی هست و البته زمین فوتبال و دومیدانی رو باز هست با دیوارهای بسیار بلند و درخت های سر به فدک کشیده... دور تا دور مجموعه سالن صخره نوردی، والیبال و بسکتبال و مجموعه استخرش و تنیس خاکی و ...... هست و وقتی واردش میشم عششششق میکنم از دیدن یک عالم خانم های ورزشکار..مجموعه مرکز شهر هست و من اصولا باشگاه نزدیک خونه میرم اما گاهی ام اونجا میرم مثل این ماه .... عاشق زمین دوو آزاد هستم و گاهی برای خودم سانس تک جلسه ای برمیدارم و تاپ و شو.رت میپوشم و کلاه نقاب دار میزارم و موهای دم اسبی مو از پشت کلاه بیرون میکشم و بند کفشم رو سفت میکنم و یکساعتی دور زمین میدووم... و از هوای آزادی که وجودم رو لمس میکنه و سکوتی که توو سرم هست و تنهابا صدای ضربانم که توو سرم میزنه این سکوت رو بهم میزنه، لذت میبرم و فکرم رو آزاد میکنم و باز لباس هایی که عرف و شرع برام مشخص کرده تنم میکنم و کلید کمدم رو تحویل میدم و از مجموعه خارج میشم اما لبخندم و بشاشی ام و شادابیِ جوانیم رو شرع و عرف محدود نکرده.. من با همون نشاطِ دخترِ اون طرف دیوار از مجموعه خارج میشم..
حالا وسط مجموعه به اون بزرگی و اونهمه آدم وقتی از رختکن بیرون میام چشمم دنبال دختری میره که خیلی آشناس.. با اینکه از کنار هم رد شدیم و من مشغول صحبت با نون هستم اما سر برمیگردونم و جوری که متوجهم بشه با لبخند بهش نگاه میکنم.. حالا اونم توو گذشتن و رفتن مثل خودم مردد هست و منو نگاه میکنه و سر جامون می ایستیم.. با لبخند ازش میپرسم: ما همدیگه رو میشناسیم؟ مگه نه؟
اونم لبخندش پررنگ تر میشه و چال های لُپش رو نمایان میکنه و من بخاطر همین چال ها بیشتر مطمئن میشم که همو دیدیم..
اسم چندتا مربی ورزشی رو میارم که شاید توو کلاس هاش باهم بودیم..
اما میگه نه! و ادامه میده: مدرسه م.س.تجابی بودید؟
من: آرره🤩
_ما با هم کلاس خانم تقو.ایی بودیم
+ ای جاااانم کلاس دوم دبستان🤩🤩🤩🤩🤩 عزززیزم چطور انقد دقیق گفتی؟؟
_ من یک عکس دارم که توو عکس کنار هم ایستادیم و خب اصلا عوض نشدی
خیلی خوشحال شدم😍😍 و اسمش رو پرسیدم و پرسیدم: چی کار میکنه؟ گفت: ازدواج کرده و تازه بعد ۵ سال برگشته ایر.ان و حالا هر جلسه که کلاس دارم میبینمش اما هنوز نشده قشنگ بشینم کنارش و بحرفیم چون هر کدوم یه رشته رو دنبال میکنیم.
اما توو همین چند جمله کوتاه و اون برق نگاه کلی حال خوب بهم تزریق شد... نمیدونم چرا!؟ اون فقط یه آدم قدیمی بود... اما یه شوقی ریخت توو دلم و یه لبخند نشوند رو لبم که تا ته قلبم شاد شد😊
+قلبتون شاد.