صفر یک ---> صفر دو

بعله... اینم از صفر یک که تقریبا بیست و پنج ساعت دیگه ازش باقی مونده

خیلی سنگین بود. اما ساعت های آخرش رو میگذرونه... کاش یکی اینروزا رو دقیق و پُر حرارت و پُر احساس مینوشت که آیندگان لااقل تجسم کنن چه بر ما گذشت!

اومدم جمله ای رو با امیدوارم شروع کنم ولی سختم هست که حتی جمله ای در رابطه با سال جدید با کلمه امیدوارم بسازم!

اماا توو ذهنم چراغی روشن شد:

آدمی به امید زنده اس...

امید به زندگی بهتر...

زیستنِ زیباتر...

بودن با آدمهایی انسان! که عجیب اینروزها دچاریم به این آرزو که: انسانم آرزوست..

مثلا ما گرد گیری هامون همچنان ادامه داره... خیاطیم تموم نشده.. و سفره هفت سین هنوز پهن نشده... و در آخرین ساعت های صفر یک در حال تلاشیم که تمام این امور رو به لحظه تحویل سال برسونیم؛ چرا؟

چون به صفر دو... به مهلتی که خدا و زندگی بهمون داده امیدواریم...

رفقا برا تک تک تون دعا میکنم امیدتون هیچوقت ناامید نشه

انشالله خنده و اشک را توامان و در شادی تجربه کنید

ذوق تون سرشار و تنتون سلامت باشه‌

پیشاپیش سال نو مبارک🤗

نیمه شعبان

از صبح بیدار شدم و اول از همه صورتمو با پیله ابریشم ماساژ دادم و تمیز کردم .... بعدش صورتم را روی بخار آب گرفتم و حالا ته تمه ی کاسه ماست رو به صورتم مالیدم و بعد یک ربع شستم.. پوستم رو مرطوب کننده زدم و برق لب زدم و ابرو و مژه هام رو شونه کشیدم...

حالا نوبت خونه بود... با خودم گفتم همه محله شون رو آب و جارو میکنن و چراغونی به عشق صاحب الزمان (عج) بزار منم خونه رو گردگیری و جاروبرقی و مرتب کنم دیگه بره تا قبل سال تحویل😁

حالام همه کارهامو انجام دادم و راحت و آسوده روی مبل نشستم و پاهامو زیرم جمع کردم و اینجا مینویسم

مامانم توو آشپزخونه داره برنجش رو دَم میکنه، میگه: مرضیه افرین بیا جلو موهای منو دکلره کن

قیافه ی من:😓😓

چرا قیافه ام این شکلیه؟ چون یه دورم پریروز براش رنگ زدم..

فعلا یه موز آورده برام و میگه: مامان حالا اینو بخور از صبحم سرپا بودی تقویت شی و بیا برس به من

القصه بریم جمع کنیم و مشغول دکلره بشیم..

عید نیمه شعبانتونم پیشاپیش مبارکا باشه به برکت صلواتی بر محمد و آل محمد (ص): اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

دنیا همه هیچ و زندگانی همه هیچ

امروز همراهه مامان و بابام بعد از خعلی وقت به دیدار اهل قبور رفتم... چقدر اینجای دنیا متفاوته... اتفاقا دو سه تا میت هم به خاک سپردن و از قضا پیر بودن و کسی شیونی نمیکرد.

اتفاقا دلم نگرفت ک هیچ سبک هم شدم! هیچوقت از مرگ نمیترسیدم تا از یه جایی به بعد میترسیدم که یه شب توو خواب زلزله بیاد و صبحِ فردا رو نبینم و از ترسم شب توو رختخواب که سر به بالشت میگذاشتم از خدا میخواستم اگر میخواد جونی که داده رو بگیره؛ لطفا خواهشا قبلش از سر تقصیراتم بگذره و به خودش قسم ک شکر زیادی خوردم... بعدم میخوابیدم

امروز فکر میکردم تهش که جامون زیرِ یه خروار خاکه! چِمون هست! قراره بعضیامون کجا رو بگیریم و فکر میکنیم چقدر زنده ایم که اینطور خون خیلی ها رو توو شیشه میکنیم!

..

ظهر رفتیم سمت قصرالدشت و نهار رو همون طرفا خوردیم.. شیرازیا میدونن اونطرفا همش باغ هست و گلفروشی..

منم که از اون دسته آدمهام که میتونم وارد گلفروشی و باغ و بوستان بشم و با یه لبخند پرررررررنگ بیرون بیام

برای همین از خانواده خواهش کردم؛ ماشین رو پارک کنن و بریم اون سمتا بگردیم و ببینیم

پسرا که پیاده نشدن! مامانمم یکم باهامون گشت و به پسراش ملحق شد اما منو بابا موندیم و عکس گرفتیم و گل ها رو دیدیم اما خیلی هاشم ندیدیم و بابا هم برام چیزی نخرید...

دست به دست هم برگشتیم طرف ماشین که بقیه رو خیییلی معطل خودمون نکنیم و بابا توو راه گفت: بابا خیلی خوش گذشت حالا باز یه روز خودمون دوتایی میایم و برات هر کدوم رو بخوای میخرم

من: ☺☺☺☺ آخه قربونت برم من که نمیخوامشون.. اینا اینجا و توو وسعت زیاد قشنگن... توقعی نداشتم ک😘😘

بابا: واقعا؟؟ باشه بابا ولی حتما باز قبل عیدی میارمت حالا توو ماشین منتظرمونن

بعدم تا شب دو سه باری توو خونه گفت: امروز خیلی خوب بود ولی فقط اونجایی که با مرضیه توو باغ و گلها گشتیم بهم خوش گذشت

اینجا بود که دلم نخواست بمیرم نه بخاطر خودما فقط بخاطر بابام😘😘 ولی ی ی باقی دنیا به هیچ جام نیست!

تو مرگ رو برای خودت چطور میبینی؟

دست هایی که بسته اس

بقول مجر.ی معروف، آقا احسانِ علیخا.نی:

پیروز را هم باختیم...

این چشم پُر از حیرت، حسرت و غم

این روزها چقدر شبیه همه ماست...

.

.

حیرت... حسرت... غم

پشت هر کدام از این کلمه بغض... آرزوهای از دست رفته... امیدهای ناامید شده... حرف حرف حرف خوابیده..

انقدر هوا خوب و قشنگه که نگو... انقدر دیدن دوباره شکوفه ها و برگ های نو دلبرانه اس که نگو... اتقدر انقدرا برای سرخوشی هست که بنویسم که نگو...

اما چرا نفسِ توو سینه هامون همش حبس شده!؟ چرا هربار که از سر حیرت دستی به دهان میگیریم و بعدش بلاخره باید پایین بیاد اما مدتهاست که این دست به دهان از سر حیرت پایین نیومده!

کاش بال پرواز بسازیم... باید بال پرواز بسازیم... یادت باشه متوقف نشی رفیق....

اگه بگی یه دلیل برای اینروزا بیار که امید داشته باشم و متوقف نشم.. میگم:

به همون دلیل که بال پرواز لازم داری

بقول حضرت سعدی:

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم...

سامانه کتابخانه های عمومی

بعضی از ماها از جمله خودم عادت نکردیم به کتاب های الکترونیکی و باهاش کنار نیومدیم.. هنوزم دوست داریم کتاب دست بگیریم و روی مبل تک نفره بشینیم و پاهامون رو دوتایی اُریب طور زیر بدنمون روی مبل جمع کنیم و یه ور لم بدیم رو دسته مبل و کتابی که رو دسته مبل گذاشتیم و ذره ذره بخونیم و بهمون بچسبه... عاماااااا کتاب گرون شده عین همه چی!

من هیچوقت فکر داشتن یه کتابخونه بزرگ برای خودم نداشتم اما همیشه عااااشق فضاهایی میشدم که کلی کتاب تووش جا گرفته و هر چی دلم بخواد میتونم بردارم و بخونم؛ برای همین من زیاد زیاد کتاب امانت میگرفتم چه کتابخونه چه از دوستان و الهی شکر همیشه ام به امانت داری بین دوستام معروف بودم و بقول آمی دستام چسب نداره که کتاب رو بردارم و دیگه ندم یا سهل انگار باشم...

تا اینکه روز کتابخوانی که آبان ماه بود؛ نون بهم گفت ما ک کتابخونه اوقاف که نزدیکمون هست، عضویم... بیا تا عضویتم رایگان هست بریم یه کتابخونه سراسری ام اسم بنویسیم.. (که البته بعد فهمیدم هزینه اش فقط ۱۰ تومنه😂😂 پول چیپس و پفکم نیس)

پرسیدم کتابخونه سراسری چیه؟

گفت: اینجوریه توو یه کتابخونه عضو سامانه اسم مینویسی و کتاب میگیری اما میتونی از هر چندتا کتابخونه که عضو سامانه هستن؛ کتاب امانت بگیری و خب از خونه که نشستی اسم کتابی که میخوای از طریق سایتِ سامانه سرچ کنی و ببینی کجا کتاب رو داره و آیا اصلا کتاب موجود هست یا امانت رفته که اگر امانت بره میتونی رزروش کنی وقتی برگشت توو سامانه برات پیام میزارن... حتی تمدید کتابتم از همین طریق انجام میدی

منم بشدت استقبال گرفتم و حالا که توو سامانه عضو شدم آی ته و توی این سامانه رو درآوردم که نگو! از صحبت با کتابدار بصورت آنلاین بگیر تا ......🤣🤣🤣

جوری که با نون هم درمیون گذاشتم؛ گفت: من میدونستم اینا رو داره ولی جدی اش نگرفتم حالا گفتی منم سر ذوق اومدم

القصه اینجا برای شما هم گفتم که حتما عضو شید و قبل عید کتابها رو به امانت بگیرید و عید کتاب داشته باشید.. هر بارم ۵ تا کتاب امانت میدن🤩🤩🤩

بعد نوشت: سلام..... اعیاد شعبانیه... تولد عزیزِ دلِ زهرا (س) آقا اباعبدالله(ع)و میوه ی دلِ ام البنین (س) ابولفضل العباس(ع) و امام سجاد (ع) رو به همه بچه شیعه ها تبریک میگم.🌹🌹🌹