سهمِ من از پری نوش صنیعی

دو روزه کتاب پونصد و اندی صفحه ای رو قورت دادم و یک دور باهاش زندگی کردم و یک زندگی رو از سر گذروندم...

واقعا سهم زن ها از زندگی چیه؟ اصلا سهم مشخص و مستقلی دارند؟ یا جزیی هستند از سهم مردان زندگی شان که برای باورها، ایده آل ها، یا هدف هاشون، هر کدام به نوعی زن را به قربانگاه می برند... برای حفظ آبروی پدر و برادر باید قربانی شوند... بهای خواستها و ایده آل های شوهر شوند... قهرمان بازی ها و وظایف میهنی پسرانشان را پرداخت کنند. اصلا زن کیست!؟...

.

.

داستان زندگی معصومه دختری که از زمان ۱۴ سالگی در خانه پدر و زمان ا.نقلاب نوشته میشود تا زمانی که زنی ۵۳ ساله میشود و در عصر حاضر است...

نثری روان که کاملا فرد رو جذب میکنه لااقل منو مامانم رو که جذب کرد!😅

اگر اهل رمان ایرانی هسی خالی از لطف نیست.

.

.

حالا کتاب تصرف عدوانی رو جلوم گذاشتم.. فردا نیر.وگاهم تایم هایی که جلسه اس میتونم بخونم😎 یک رمان سوئدی از لنا آندرشون که جایزه سال ۲۰۱۳ رو بخودش اختصاص داده. شاید همتون خونده باشیدش😋

دیروز بعد دو ماه قرار بود؛ باشگاه رو شروع کنم و البته که شنا هم شروع شد و یحتمل مسابقه داریم...

انقدرررر ذوق داشتم عصر میخواستم به باشگاه برم که خودم از خودم خنده ام گرفته بود

در حین اون ذوق و شادی کتاب دختر پرتقالی رو تموم کردم و (سهمِ من) رو دست گرفتم و یکم این کتاب داره اعصابم رو تریت میکنه و باز داستان دختران سرزمینم...

یه رمان ایرانی ک مامانم وقتی خوند گفت: عین واقعیت هست و از زمان شاه تا.... رو نوشته و واقعا دخترا همین طور بودن!

بعد یادش بخودش افتاده بود؛ میگفت: بابای من مثه الانِ بابای تو آدم روشنی بود اصلا از این دیووانه بازی ها نداشت ( کتاب رو بخونید دستتون میاد، کلا از اون مدل کتاباس که از دست نمیفته)

القصه مامان تعریف میکرد: یه نفر یک نامه عاشقانه انداخته بود توو خونمون و افتاد دست بابام.. بابامم خدابیامرز میگفت: خب خاک برسرت دیگه چرا نامه میندازی بیا جلو دخترم بهت میدیم😁😂

یا میگفت: همسایه ها شکایتمون پیش بابام میکردن؛ اونم میگفت: الکی من میزنمتون شمام بگید غلط کردم و الکی دستش رو بهم میزد و داد میزد و ما هم گریه الکی میکردیم🤣🤣 ولی هیچوقت یادش نمیومد که پدرشون دست روشون بلند کرده باشه...

پدربزرگ من فقط ۴۵ سال داشته و فوت میکنه و مادرم در سن ۲۰ سالگی پدرش رو از دست میده... اما همیشه میگه: هر چی خاک پدرم هست عمر بابای شما باشه که بابای شما عین بابای من خیلی عاقل و مهربون و بچه دوست هست..

.

.

+ هوا داره رو به گرمی میره و طولانی شدن روزها... هوای کولر هست و سر ظهر پخش شی توو تخت و زیر گولر کتاب بخونی و لذت ببری... کنار دستت گوجه باقی با نمک بزاری و توت فرنگی😋😋

زندگی هنوز قشنگیاش رو داره.. لذت ببر😎

غوره من انگورِ یاقوتی شده..

برای امتحان آماده شده و داره به دانشگاه میره..

حواسش هست که پیرهن و شلوارش بهم بیاد.. مرتب توو آینه به خودش نگاه میکنه، میگه: بهتره دگمه بالایی پیرهنم رو باز بزارم... زنجیر گردنبند وان یکادی که براش چند سال پیش هدیه خریدم با باز شدن دگمه بالایی پیرهنش بیشتر نمایش داده میشه و آستین های پیرهنی که بالا زده شده روی بازوی ورزشکاری اش قرص و محکم جا خوش کردن..

چند پیس از ادکلن رو به خودش میزنه و دنبال آدامس و آبنبات دارچینی میگرده که دهنش خوشبو باشه...

حرکاتش رو زیر نظر دارم... غوره من انگور شده.. شیرین زیبا و یاقوتی🤩🤩

موهای پرپشت مشکی و چشم و ابروی مشکی و ته ریشش و اندام ورزشکاری(ماشالله بگم بهش که این پسر بقول قدیمی ها خیلی به چشم نزدیکه.. ماشالله بهش)... من دوتا از اینا رو بدون اینکه تلاشی کنم و مخی بزنم برای خودم دارم.. با اینکه از جفتشون بزرگترم ولی هر وقت حرف بزرگتری من میشه:

داداش بزرگتره میگه: بزرگی به عقله که مال من بیشتره (بچه پررویِ سِرتِق😁) با این یکی بیشتر شوخی دارم

اون یکی داداش کوچکتره که قدش رشیدتر هست با انگشت اشاره به بینی ام میزنه و از بالا بهم نگاه میکنه و میگه: کوچولو😏 و دست دورم میندازه و منو به سینه اش نزدیک میکنه و میبوستم

حالا ساعت مچی ای که بند مشکی داره و با استایلش همخوانی داره رو به دور مچ اش میبنده و دلم براش قنج میره؛ بلند میشم دست دور گردنش میندازم و بخودم نزدیکش میکنم و گردنش رو میبوسم... (گربه ی خودمه)

میگه عزیزی: اون عینک شب داداش کو؟

میپرسم: میخوای چی کار؟ عینک آفتابی روز خودت رو بزن

میگه: به پیرهنم میاد فقط میخوام بندازمش دور گردنم

مامان در حالی که شربت بِه دستش میده؛ ازش میخنده و میگه: اینم به رنگ پیرهنت میاد اگر میخوای با خودت ببرش

همگی ازش میخندیم😁😁

همون طور که لبخند رو لبش هست میگه: خیلی بده مامان آدمم لِق باشه ها

و ما بیشتر میخندیم..

سفر 48 ساعته

سلام

احوالتون امیدوارم خوب باشه.. بلاخره پا داد و من اردیبهشت ماه یه سفر رفتم.. یه سفر متفاوت از همه سفرهام!

اول، آخرش رو بگم: حسن ختام این سفر دیدن تی تی عزیزم بود.. یه بانوی جوان خوش تیپ و بامحبت، انقدر خاکی و صمیمی که فک نکنم هیییچ کس بتونه باهاشون صمیمی نشه و نگه و بخنده!... فقط یه تماس گرفتم بگم که توو شهری نفس میکشم که شمام نفس میکشید و مهربونی بی دریغی که همه میشناسنش... روز اول نشد ببینیم همدیگر رو و من چون حدس میزدم تا برسن میگن: بریم سوهان بخریم، رفتم و سوغاتی قم رو خریدم:) که بتونیم بیشتر کنار هم باشیم.

تا بهم رسیدیم و همدیگر رو بغل کردیم و روبه روی هم نشستیم، طیبه جون گفت:چه دختر زیبایی چه دندون های سفید و ردیفی(آخه یه خنده پررنگ از شوق دیدن طیبه جون رو لبم بود) گفتن: بریم بگردیم و سوهان بخریم، گفتم بریم ولی ما سوهان خریدم:) معترض شد و گفت: من خودم باید برات میخریدم..

توو خیابون و گشتن لابلای لباس ها یه بلوز شلوار آبی کاربنی انتخاب کرد و هر طور بود رد کردیم و اومدیم و دقیقه نود که باید به اتوبوس میرسیدم چندتا گلسر خوشگل و لاکچری هدیه برام خرید کلی خجالت زده شدم، بعدم با سرعت اومدیم و سوار اتوبوس شدیم؛ چنان با تحکم به راننده اتوبوس سفارش کرد که مراقب مسافرهای شیرازیش باشه که بنده خدا راننده تا صبح میومد و میرفت؛ میگفت: شما رو چشمام جا دارید، کاری دارید بگید و ...:))

دخترعمه میخندید که طیبه همچین سفارش کرد، بنده خدا راننده کار اومد دستش

طیبه جونم بابای نیکان خیلی خوشبختن که شما رو دارن:*

حالا بیاید بگم کجا بودم: دخترعمه پیشنهاد داد که دانشکده ا.دیان ق.م یه کلاس بهاره گذاشته به اسم ا.دیان شناسی که درباره م.سیحست. یهو.دیت و زر.تشت صحبت میکنه و یه آشنایی کلی میده و روز دوم یه سفر به تهر.ان دارن و به کلیس.ا و کنی.سه و آ.تشکده و موزه ایران باستان میریم..

خب من که سر جام بند نبودم و فقط به فکر رفتن، گفتم: باید جالب باشه میام و یک سفر 48 ساعته و فشرده رو رفتم و برگشتم(48 ساعتی که جز عمرم حساب نمیشه مغزم تمام مدت دقیقا همون جایی بود که حضور داشتم و شاداب بود و داشت چیزهای جدید جاهای جدید و آدمای جدیدی رو نظاره میکرد.)

اگر به پای خودم بود و همراهی دیگه داشتم مثلا نون؛ ترجیح میدادم روز دوم که تهران میریم همون جا بمونم و جمعه یکم تهران رو بیشتر بگردم و نهایت یکی دو روز بعد برگردم یا بعد قم به کاشان برم و توو جشن گلاب گیری شرکت کنم و به این بافت قدیمی سر بزنم و بستنی های خوشمزه با طعم گلاب بخورم ولیکن همراهی نداشتم و بابا هم اجازه نمیداد خیلی تنها باشم... و مهم تر بودجه بود خب اگر بودجه ام اجازه میداد قطعا بابا رو هم راضی میکردم ولیکن عیب نداره انشالله سفرهای بعدی.. امسال دلم روشنه که سفرهای خوب و تازه ای میرم:) (یکمم بگم که خاک بر سرِ د.ولت تدبیر که یه سفر 48 ساعته که تازه خیلی ام مفته پای من یک و نیم آب خورد! اونم نه سفر هوایی بوده نه آبی یه سفر کوتاهه زمینی)

یه چیز توو پرانتز بگم: (واقعا حق نیست من با سی و یک سال سن بخوام مرتب پاسخگوی نگرانی ها و مراقبت های زوری باشم! برای هیچ دختری برای هیچ انسانی حق نیست! بقول مجتبی شکوری: هر پدر و مادری بهتره بچه اش رو یتیم کنه قبل از اینکه یتیم بشه! هر فردی از نظر من باید بتونه مستقل فکر کنه تصمیم بگیره و از پس خودش بربیاد، دخترها چرا مرتب میخوان سرکار باشن و نقش خودشون رو محکم کنن؟ یکی از دلایلش همینه که از زیر بلیط بقیه ای که براشون تصمیم میگیرن بیرون بیان و بعنوان یک انسان مستقل فکر کنند.. نمیدونم مادر هم بشم عایا این نظرات رو به کار میبندم یا نه ولی الان که نظرم صد درصد اینه... نسبت به داداش کوچیکه ام اینو خیلی توو مغز مامانم اینا کردم که بچه نیست و بزارید فلان کار رو خودش کنه بهمان کار رو خودش پیش ببره و الان از نظر من که خواهرشم نه! از نظر اطرافیان و غریبه هایی که تازه با داداش کوچیکه آشنا میشن و میشناسنش نسبت به یه پسر دهه هشتادی از نظر عقل و عملکرد و توانمندی بی اغراق جلوتره و اصلا پررویی بیجا و رفتار نابجایی که خیلی الان توو جامعه میبینم و به هرز رفتن و بلاتکلیفی و ناامیدی که ندونه از جامعه اش و از خودش چی میخواد رو نداره و از کسی بغیر از خودش طلبکار نیست و بخاطرش تلاش میکنه و من هر چند وقت یکبار بهش یادآوری میکنم که احسنت داره و به هوش و اراده اش افتخار میکنم و داداش بزرگه ام مرتب بهش میگه که خیلی خوشحاله که توانمند هست اما بازم بایددد تلاش کنه و نباید از خودش راضی شه واگرنه بجای صعود نزول میکنه و بابام همیشه بهش میگه که خیلی خوشبخته که خواهر برادر بزرگتر و با درکی داره:) والا:))

حالا چی شد که باز حس کردم دخترا چقدر مظلومن تا هست خونه پدر بعدم مطیع همسر(درسته که معتقدم توو خانواده یک نفر مدیر نیاز داره و این نیست که بگم زن باید سرکش باشه نیاز به تعادلی وجود داره)؛ من به نوبه خودم در تصمیم گیری مستقل و آزادم عاما سر اینکه چند وقت پیش به یکی از دوستان گفتم فلان کلاس فلان جا بریم و ذوقش رو دیدم ولی بعد زنگ زد و گفت: مامانم موافق نیست و خودم توو خونه یادش میگیرم، خیلی ناراحت شدم خیلی!

تروخدا بفهمید و درک کنید اینکه از یک جایی به بعد پدر و مادر فقط باید مشورت بدن و اون طرف بخواد قبول کنه و نخواد قبولم نکنه با خودش هست! اصلا بخواد مشورت کنه یا نکنه ام با خودش هست شایدم نخواد مشورت کنه و فقط بخواد مطلع باشید!

اگر نگرانید درست عمل کنه و به زور بخواید حرفتون رو بقبولونید اول از همه تربیت خودتون زیر سوال هست! اونم برای دختری که توو جامعه بوده و تحصیلات عالیه تا ارشد داره و پا به دهه سوم زندگیش گذاشته! این دخالت ها و امر و نهی ها توهین محسوب میشه، کوفتن اعتماد به نفس هست و بدبختی بزرگی برای جامعه اس..)

خب پرانتزم خیلی طولانی شد اگر پا داد حتما میام از چیزهایی که دیدم مینویسم..

ولی یه چیز باحال: توو کلیسا عین حرم پُر بود از کبوتر.. همشونم چاق و چله:)) پُررر بودها

براتون سفرهای خوب خوب آرزو میکنم..امید دارم رزقی وسیع از روزگارتون ببرید.

روزگار بکام

بوقت ۱۲ اردیبهشت

اولین روز دبستان بازگرد

کودکیها شاد و خندان بازگرد

کاش میشد باز کوچک میشدیم

لااقل یک روز کودک میشدیم

ای معلم یادت بخیر

یاد درس آب و بابایت بخیر…

خدا رحمت کنه آقای مطهری رو که باعث شد اینروز رو روز معلم نامگذاری کنن... (من متاسفانه فرصتی برای شناختشون و خوندن کتاب هاشون نداشتم..)

روز معلم رو اول به مامان و بابا ها تبریک میگم که اول معلم هستن ... بعد به خواهر و برادرای بزرگتر که دوم معلم هستند... بعد به همه معلم های خوب سرزمینم

فاطمه جانم روزت مخصووووص مبارک🤗🤗🤗

امیدوارم درس های اخلاق زندگی ساز اقتصادپرور پول آور و مفید به شاگردات بدی و روزی ببینم که بعنوان برترین معلم بروی سکوی افتخار ایستادی😘

هفته اول اردیبعشق

سلام

روزهای خوبِ اردیبهشتی رو باید با وسواس ازشون مراقب کرد و نفس کشید، نمیشه یکباره بلعیدشون باید قشنگ مزه مزه شون کرد و باهاشون عشق کرد.

همین که عید فطر شد و ماه رمضان تمام شد و اردیهشت آغوش باز کرد، دیگه فقط گشت و تفریح توو دل طبیعت رو میخواستم.. شنبه روز عید گفتم بریم باغ گلها

که خب فضای خیلی خوب و بکری بود ولی از نظر گل فقط همون ورودی اول گل بود اونم تنوعی نبود! باقیش همش دار و درخت بود (هم بعدازظهرمون پُر شد هم چشممون به گل و سبزه افتاد و روحیه گرفتیم و شبم بابا برامون پیتزا و گرفت و حسابی عید گرفتیم)

برای روز بعد پا زمین زدم که بزنیم به دلِ دشت و کوه

جاتون سبز صبح یکشنبه ای که گذشت؛ هفت صبح در حالی که مامان خانم شوید باقله با مرغ و دوغ رو پیچیده بود راهی شدیم و توو راه دوتا نون سنگک و آش سبزی شیرازی ام خریدیم و زدیم به دل جاده...

هر چقدر بخوام بگم که کوه و دشت سرسبز و دیدنی بود قادر به توصیف نیستم(یه بار یه منبعی میخوندم که وسعت جنگل های فارس بیشتر از شمال کشور هست و اینکه ما امسال سال الحمدلله پر بارشی داشتیم و توقع اینهمه سرسبزی ازش میرفت)

دلم نمیخواست به خونه برگردیم...

توو ماشینم میم کوچیکه یه آهنگ گذاشته بود بندری طور با این مضمون: امشو شوِ لغزشِ... دنیا چه بی ارزشِ (سرچ کنید دانلود کنید میچسبه😁)

حالا کِل ل ل ل

و اینگونه بود که سه تایی دستای بندری میزدیم و منو و میم کوچیکه ام کِل میکشیدیم... و بابا هم جوگیر شده بود و همین که دستی تکون میداد و زیر مماخ مامان میزد و ریز ریز میخندیدیم و یکی دوبار به دلیل باریک بودن جاده و سبک بازی هامون لَت و لو توو حاشیه جاده رفتیم و میم بزرگه شور میزد که حالا بابا به فنامون ندی!

البته تمام این کِل و دستا بعد از این بود که بَرِ کوهی نگه داشتیم و زیر سایه صبحگاهی یه درختِ تنومند توو یکم ارتفاع نشستیم و هوای خوب استشمام کردیم و بساط صبحونه پهن کردیم و با خنده و خوشرویی میل کردیم...

اون وسطا حالا فک کنید توو سراشیبی اول کوه بودیم و پسرا گیر دادن که میخوان رو صندلی بشینن و اینجا بابا و مامانمم بچه شده بودن که عهههه پس ما هم صندلی میخوایم و اینگونه بود که هر کدوم یه جورایی سُر میخوردن و بساط خنده و قهقهه های مستانه مون به هوا بود

منم همون اول جای خودم رو توو یه جای خوب از سراشیبی روی زمین درست کرده بودم که هم به درخت تکیه داده بودم و هم یه جوری حائل بودم و توو جای خوبی بودم که همرو ببینم و خوب بخندم و منظره های اطراف رو تماشا کنم و کِیف ببرم.

القصه جاده ها رو باز درنوردیدیم و مسیر کوهستانی رو طی کردم و به آبشاری رسیدیم، ناهارم بر لب آبی و باز توو ارتفاع نشستیم و خوردیم که متاسفانه انقدر کثیف بود و همه آشغال ریخته بودن که اخم هامون توو هم رفته بود و چندشمون شده بود...

یکم دورمون رو آشغال جمع کردیم و توو یه پلاستیک ریختیم ولی تا چشم کار میکرد هر کس پلاستیک و پوست انواع خوراکی ها ریخته بود و متاسف شدیم(فک کنم اثرات سیزده بدر بود)... طبیعت انتقام میگیره! لطفا رعایت کنیم.

همون روز دِربی داشت و ما هم حدود ساعت سه به خونه برگشتیم و از نظر هممون گردش اوکی و به اندازه ای بود..

دوشنبه با دوستم نون قرار گذاشتیم که به عمارت شاپوری سری بزنیم و اونطرفم یه فست فود هست به اسم ۱۱۰ که کباب ترکی داره.. شام بخوریم و برگردیم(نمیدونم به چه خاطر بسته بود😑)

هوای شیراز اینروزا هیچ حسابی روش نیست و حال و هواش بقولی اینطوریه:

میخوای بباری؟!😕

نه😒

میخوای آفتابی و گرم شی؟!😥

نه😏

میخوای اصلا برگردیم زمستون؟!☹

نههههههههه😤

پس چی میخوای عزیزم؟🤕

اگه برات مهم بودم خودت میفهمیدی😦

😁😁😁😁😁😁😉😉

با این حال و هوا به عمارت شاپوری رفتیم و همه چیز خوب بود تا اینکه یکباره صدای آسمون قُرُمبه(رعد و برق) عجیب غریب اما بی بارون!... شروع کردیم به عکاسی که بارونِ قشنگی شروع شد.. و همه با ذوق میخندیدن و هوای عمارت بسی مطبوع و خنک شده بود..

همونجا یه عده منو گیر انداخته بودن و گوشی دستم میدادن که ازشون عکس بندازم و از هر کدومم میپرسیدم از کجا اومدن، ۹۹ درصد مسافر بودن و اون یک درصد منو و نون بودیم.

کلی عکس خوبم از نون گرفتم ولیکن نون دریغ از عکس خوبی که ازم بندازه😒😒 عین مامان ها عکس میگرفت😅

اون وسط فقط دلبری میکرد و میگفت: تو که ماشالله خوب دست به هنری یه دوره عکاسی ام برو خیلی بکارت میاد و خودتم استعدادش رو داری

و اینگونه از هفته اول اردیبهشت لذت بردم.

بریم ببینم این هفته برام چی بسته بندی کرده... صبح شنبه که با یک خوابِ قشنگ و دلچسب چشم باز کردم و گفتم انشالله خیره..

بقول کتاب تولستوی و مبل بنفش از زبانِ پدرِ نینا: منتظر نباشید تا خوشبخت شید زندگی کردن خودش خوشبختی هست🤗🤗🤗

روزگارتون بکام

مادر دختری

مامانم که خودش رو بازنشست کرد به اصرار بابا بود چون بابا خودشو هم بسیار زود بازنشست کرده بود و ناراحت بود وقتی خونه میاد یه سری میزنه خانومش نیست و سال آخر انقدر به معنای واقعی کلمه غر زد و مغز منم خورد که تنهام و زنم نیست و دلم مصاحبت با زنم رو میخواد و زنم اگر مثه زنهای دیگه خانه دار بود خرطوم فیل میشکستم و ال میشدم بل میشدم که منم کم کم گیر دادم مامانم و با بابا هم صدا شدم که تو اگه بخاطر ما میری که نری بهتره والا این آقاتون راضی نیست و شدم عییییین پیرزن ها: که مردت وقتی راضی نیست کار کردن بهت حرام هست و مرد کنار زنش به آرامش میرسه و تو فقط باید منبع آرامش باشی و ... که نهایت مامانم بدون خواسته قلبی، خودش رو بازنشسته کرد!

بابا جابه جا برای هدیه بازنشستگی بهش یک سکه تمام داد و جشن گرفت و همون سال هم خانوادگی به حج رفتیم و سفر خاص و به یاد ماندنی شد..

حالا من یک مادر خانه دار داشتم که همیشه کارمند بوده و الان بدون اینکه بهش فکر کنیم به چالش های جدیدی رسیدیم:

قشنگ بود و این وسط منو مامان همممممممیشه سرمون توو سر هم بود و هست و حرف برای همدیگه داریم از آنالیز تک تک افراد خونمون گرفته تا اینکه فیلم جدید چی اومده و بنظرمون چی میشه تا اینکه فهمیدی عمه ات زنگ زد اون رو گفت و تا مد لباس و مو و .... پیاده روی و استخر رفتن های مرتب و ..

من تازه مامان دار شده بودم و شاید سر و صاحاب دار! 😁😁

اما اینا به اسم قشنگ بود

گاهی ام بحثمون میشد! چون من مدیریت خونه رو چند سال بود بدست گرفته بودم و به پسرا بکن نکن میگفتم و داداش آخری حرفی داشت میومد از من اجازه میگرفت یا داداش اولی جایی میخواست بره به من میگفت و میرفت یا بابا متاسفانه منو کرده بود واسط که اگر وقتی بحثی پیش میومد بین شون باشم و عین مامان بهشون گوشزد کنم که بس کنن!

که بعدتر فهمیدم خیلی کار اشتباهیه و هر وقت هر کدوم پیش من میگفتن با گفتن اینکه: مگه من قاضیم یا محل بهشون نگذاشتن اونا هم سر کردن توو سر هم و خیلی رفیق تر از همیشه شدن

یا مثلا یه بار که دانشگاه بودم داداش کوچیکه زنگ زد و گریه که مامان نمیزاره من با صبحونه ام چای و بیسکوییت بخورم

منم برای مامان توضیح میدادم که بین مون شرط هست اول چند لقمه صبحونه بخوره بعدم سیرش میشه و فقط برای اینکه به دلش نمونه همش یه دونه بیسکوییت با چایی میخوره

خب گاهی مامان میپذیرفت و گاهی ام شاکی میشد که توو تربیت بچه هام حتی گاهی توو شوهر داری ام دخالت میکنی و نمیزاری من کارم رو انجام بدم

اما بازم مادر و دختری به صلح میرسیدیم و مامانم که میدید من حرفهایی که میزنم خوبه و جوون پسندانه اس اعمال میکرد و واقعا من درک زیادی داشتم و دارم

اوایل بابا ذوق میکرد و میگفت حالا بد شد؟ مادر دختری سر توو سر هم میکنید و خوشید و با هم راه میفتید خیابون گردی میکنید و ...

اما کم کم بابا صداش دراومد که زن خودمه و خودم فقط باهاش پیاده روی برم... وقتی من هستم فقط خودم باهاش حرف بزنم...

خب تمام اینها برای من راحت نبود چون مرتب باید شرایطم رو عوض میکردم؛ و خودم رو وفق میدادم و مراقب میبودم که شرایط خونمون رو تیره و تار نکنم و حواسم باشه روابط دیگران رو بهم نزنم... به اندازه خودم نظر بدم.

مدیریت و ارتباط برقرار کردن من انقد عالی بود که زن دایی ام یا خاله ام میخواستن خونه ما بیان به من زنگ میزدن و هماهنگ میکردن که خب از وقتی مامان خونه بود این ناراحتش میکرد و من جوری که اونام ناراحت نشن میگفتم بهتره که با خود مامان هماهنگ کنن.

و تااااازه من خیلی وقتها توو خونه تنها بودم و وقتم رو خودم مدیریت میکردم و مثل آدمی که تنها زندگی میکنه برای خودم میرفتم و میومدم (البته که هماهنگ باهاشون میکردم) برای خودم هر زمان هر چی میخواستم میخوردم و هر اندازه دلم میخواست با گوشی صحبت میکردم بعد که مامان خانه دار شد مرتب میخواست بگه الان وقت چه کاریه و چه غذایی هست و با تلفن انقد نحرف و ... و مرتب بینمون کنتاک بوجود میامد که حریم شخصی ام رو گرفتید (۲۱ ساله بودم) و .... (البته داداش بزرگه بخت باهاش یار بود و همون موقع دانشگاه شهر دیگه قبول شد و حریم شخصی اش و استقلالش بجا موند ولی ی اونم وقتی بعد چند سال به خانه برگشت مرتب این جمله رو ازش میشنیدم: فک نمیکنید دارید توو کارم دخالت میکنید؟😁😄🤣) خب حالا با این تفاوت که یک جورهایی شنیدن این جملات از پسرها خیلی بد نیست ولی متاسفانه دخترها بگن گاهی یاغی میخوننشون

حالا چند سال گذشته و تازه ماها باهم به تعادل رسیدیم... شرایط خونه برامون مثل شرایط مادر خانه دار با فرزندان و همسرش شده البته الانم مثلش فقط شده نه عینا همون...

حواسمون هست هر کدوم جایگاهی داریم و حریم شخصی هم رو حفظ میکنیم و از این چالش گذر کردیم

حالا دوست داریم خودمون رو به چالش وصلت کردن بندازیم و اوضاع بعدش

کلا زندگی پر از چالش هست... از بطن خانواده یاد میگیریم چطور و چگونه زندگی کنیم و ارتباط برقرار کنیم و پخته شیم..

آدمی موجود جالبیه.

اردیبهشت

بعله...

بلاااااخره فروردین تموم شد..

میگفتن عید اومد و رفت... ماه رمضون اومد و رفت اما هنوز فروردین تموم نشده!!! اصن مگه داریم!؟

رسیدیم به اردیبهشت... رفقا از زبان حافظ دعوتتون میکنیم:

به شیراز آی و فیض روح قدسی

بجوی از مردم صاحب کمالش..

و بقول سعدی علیه رحمه که امروزم بزرگداشت ایشون هست:

هر که نشنیدست وقتی بوی عشق

گو به شیراز آی و خاک ما ببوی

البته که من میگم اردیبهشت همه جا بهشته... خیلی دلم میخواد توو این ماه یه سفر برم که خدا کنه جور شه اگرم نشد به اهل خونه گفتم همش باید تا به تعطیلات میخوریم ناهار بزنیم زیر بغلمون و بریم دَدَر دودور ... بزنیم به دل طبیعت

روح آدم به پرواز درمیاد🤩🤩🤩

اردیبهشت تون به شادی و سلامتی🤗🤗🤗

پیشاپیش عید فطرم به شما بخصوص روزه دارای محترم تبریک میگیم انشالله دست پر از سر سفره الهی بلند شید عین خونه مامان هاتون که ناهار توو راه و شام شبتونم میدن با خودتون ببرید همونقدر با صلح و صفا و عشق همون قدر دل ها قرص و محکم همون قدر پرانرژی😍😍😍

روزای اردیبهشتی بکام😎