سلام
روزهای خوبِ اردیبهشتی رو باید با وسواس ازشون مراقب کرد و نفس کشید، نمیشه یکباره بلعیدشون باید قشنگ مزه مزه شون کرد و باهاشون عشق کرد.
همین که عید فطر شد و ماه رمضان تمام شد و اردیهشت آغوش باز کرد، دیگه فقط گشت و تفریح توو دل طبیعت رو میخواستم.. شنبه روز عید گفتم بریم باغ گلها
که خب فضای خیلی خوب و بکری بود ولی از نظر گل فقط همون ورودی اول گل بود اونم تنوعی نبود! باقیش همش دار و درخت بود (هم بعدازظهرمون پُر شد هم چشممون به گل و سبزه افتاد و روحیه گرفتیم و شبم بابا برامون پیتزا و گرفت و حسابی عید گرفتیم)
برای روز بعد پا زمین زدم که بزنیم به دلِ دشت و کوه
جاتون سبز صبح یکشنبه ای که گذشت؛ هفت صبح در حالی که مامان خانم شوید باقله با مرغ و دوغ رو پیچیده بود راهی شدیم و توو راه دوتا نون سنگک و آش سبزی شیرازی ام خریدیم و زدیم به دل جاده...
هر چقدر بخوام بگم که کوه و دشت سرسبز و دیدنی بود قادر به توصیف نیستم(یه بار یه منبعی میخوندم که وسعت جنگل های فارس بیشتر از شمال کشور هست و اینکه ما امسال سال الحمدلله پر بارشی داشتیم و توقع اینهمه سرسبزی ازش میرفت)
دلم نمیخواست به خونه برگردیم...
توو ماشینم میم کوچیکه یه آهنگ گذاشته بود بندری طور با این مضمون: امشو شوِ لغزشِ... دنیا چه بی ارزشِ (سرچ کنید دانلود کنید میچسبه😁)
حالا کِل ل ل ل
و اینگونه بود که سه تایی دستای بندری میزدیم و منو و میم کوچیکه ام کِل میکشیدیم... و بابا هم جوگیر شده بود و همین که دستی تکون میداد و زیر مماخ مامان میزد و ریز ریز میخندیدیم و یکی دوبار به دلیل باریک بودن جاده و سبک بازی هامون لَت و لو توو حاشیه جاده رفتیم و میم بزرگه شور میزد که حالا بابا به فنامون ندی!
البته تمام این کِل و دستا بعد از این بود که بَرِ کوهی نگه داشتیم و زیر سایه صبحگاهی یه درختِ تنومند توو یکم ارتفاع نشستیم و هوای خوب استشمام کردیم و بساط صبحونه پهن کردیم و با خنده و خوشرویی میل کردیم...
اون وسطا حالا فک کنید توو سراشیبی اول کوه بودیم و پسرا گیر دادن که میخوان رو صندلی بشینن و اینجا بابا و مامانمم بچه شده بودن که عهههه پس ما هم صندلی میخوایم و اینگونه بود که هر کدوم یه جورایی سُر میخوردن و بساط خنده و قهقهه های مستانه مون به هوا بود
منم همون اول جای خودم رو توو یه جای خوب از سراشیبی روی زمین درست کرده بودم که هم به درخت تکیه داده بودم و هم یه جوری حائل بودم و توو جای خوبی بودم که همرو ببینم و خوب بخندم و منظره های اطراف رو تماشا کنم و کِیف ببرم.
القصه جاده ها رو باز درنوردیدیم و مسیر کوهستانی رو طی کردم و به آبشاری رسیدیم، ناهارم بر لب آبی و باز توو ارتفاع نشستیم و خوردیم که متاسفانه انقدر کثیف بود و همه آشغال ریخته بودن که اخم هامون توو هم رفته بود و چندشمون شده بود...
یکم دورمون رو آشغال جمع کردیم و توو یه پلاستیک ریختیم ولی تا چشم کار میکرد هر کس پلاستیک و پوست انواع خوراکی ها ریخته بود و متاسف شدیم(فک کنم اثرات سیزده بدر بود)... طبیعت انتقام میگیره! لطفا رعایت کنیم.
همون روز دِربی داشت و ما هم حدود ساعت سه به خونه برگشتیم و از نظر هممون گردش اوکی و به اندازه ای بود..
دوشنبه با دوستم نون قرار گذاشتیم که به عمارت شاپوری سری بزنیم و اونطرفم یه فست فود هست به اسم ۱۱۰ که کباب ترکی داره.. شام بخوریم و برگردیم(نمیدونم به چه خاطر بسته بود😑)
هوای شیراز اینروزا هیچ حسابی روش نیست و حال و هواش بقولی اینطوریه:
میخوای بباری؟!😕
نه😒
میخوای آفتابی و گرم شی؟!😥
نه😏
میخوای اصلا برگردیم زمستون؟!☹
نههههههههه😤
پس چی میخوای عزیزم؟🤕
اگه برات مهم بودم خودت میفهمیدی😦
😁😁😁😁😁😁😉😉
با این حال و هوا به عمارت شاپوری رفتیم و همه چیز خوب بود تا اینکه یکباره صدای آسمون قُرُمبه(رعد و برق) عجیب غریب اما بی بارون!... شروع کردیم به عکاسی که بارونِ قشنگی شروع شد.. و همه با ذوق میخندیدن و هوای عمارت بسی مطبوع و خنک شده بود..
همونجا یه عده منو گیر انداخته بودن و گوشی دستم میدادن که ازشون عکس بندازم و از هر کدومم میپرسیدم از کجا اومدن، ۹۹ درصد مسافر بودن و اون یک درصد منو و نون بودیم.
کلی عکس خوبم از نون گرفتم ولیکن نون دریغ از عکس خوبی که ازم بندازه😒😒 عین مامان ها عکس میگرفت😅
اون وسط فقط دلبری میکرد و میگفت: تو که ماشالله خوب دست به هنری یه دوره عکاسی ام برو خیلی بکارت میاد و خودتم استعدادش رو داری
و اینگونه از هفته اول اردیبهشت لذت بردم.
بریم ببینم این هفته برام چی بسته بندی کرده... صبح شنبه که با یک خوابِ قشنگ و دلچسب چشم باز کردم و گفتم انشالله خیره..
بقول کتاب تولستوی و مبل بنفش از زبانِ پدرِ نینا: منتظر نباشید تا خوشبخت شید زندگی کردن خودش خوشبختی هست🤗🤗🤗
روزگارتون بکام