عصبانی بود و از خانواده همسرش تا میتونست داشت بد میگفت! بد! نه از این بد عادی ها نه! بد هایی که میتونست حالت تهوع به دنبال خودش بیاره و از چشم افتادن! جوری که با تمام وجود میخواستم بگم: خب حالا همسرت خوبه چرا با خانواده افتضاحش انقدر با صمیمیت رفت و آمد داری؟!

و خب این جمله و قطعا جمله هایی که بعدش می آمد هزاااااار برابر میتونست همه چی رو شاید خراب تر کنه!

برای همین تا قبل از اینکه جمله بیجا و زندگی خراب تر کنی به زبونم بیاد و بیشتر از این از خانواده همسرش عُق بزنم و ذهنم برای تا ابد به خاطرش بمونه که این خانواده چقدر افتضاح و خراب هستن، بدون هیچ مقدمه و فکر بعدی، تلفن رو قطع کردم و گوشیم رو خاموش کردم!

بله همین قدر تعجب برانگیز! حتی بخودم مهلت ندادم که دنبال بهونه ای برای قطع مکالمه بگردم! و درجا تماس رو قطع کردم (شاید بیشعوری مطلق بود اما واقعا در کسری از ثانیه عین کسی که به یکباره بالا میاره و باید خودش رو به روشویی برسونه دیگه قادر به نگهداشتن تلفن نبودم!)

نیم ساعت بعد تلفنم رو روشن کردم و پیامک های حاوی: تماس های فلانی در فلان تاریخ و ساعت رو به اطلاعم رسوند.

منم به پیامک اکتفا کردم: عزیزم ببخش تلفن خاموش شد و با عرض پوزش فعلا موقعیت صحبت کردن ندارم.. مراقب خوبیات باش.. حرصم زیاد نخور. امیدوارم درست شه

در جواب پیامک داد: باشه پس یه وقت بزار امروز فردا ببینمت

من در حالیکه این شکلی بودم:😐 جواب دادم: پیش اومد هماهنگ میکنم باهات!

بعد با خودم فکر کردم چقدر وحشتناکه آدم اینجور ازدواج کنه! اصلا چطور میشه با همچین آدم هایی راحت زندگی کرد و رفت و آمد داشت که انقدر مغزهاشون پوک هست و باهاشون هیچ پیشرفت اخلاقی و شخصیتی پیدا نمیکنی! و حتما بعد مدتی خودتم یا مجبوری شخصیتت رو تا هم سطح شدن با اون ها تنزل بدی یا اگر نه! اونوقت میفهمی چه خاکی به سرت شده! توو دلم از خدا آخر و عاقبت بخیری خواستم و معاشرت با آدم هایی که چیزی باهاشون بهم اضافه شه و به کمالم کمک کنن و منم قدرشناس شون باشم!

بقولی:🌱
زندگی
عمر کردن نیست؛
بلکه "رشد" کردن است
عمر کردن کاری است که از همه‌ی حیوانات برمی‌آید.
اما رشد کردن هدف والای انسان است
که عده‌ی معدودی می‌توانند ادعایش را داشته باشند.🌹

خاطرات کربلا رو به همین پست اضافه میکنم... واقعا حال بد و گنگی اینروزها نایی برای نوشتن نمیزاره😞

کربلایی شدم (5)

سلام

بابا آمد.. بابا با دست پر آمد.. سبزی ها گوشه حیاط چمبره زده بودن و مقداری کیسه میوه و خیار و گوجه گوشه آشپزخانه جا خشک کرده بودند و ظرف های ناهار در ظرفشویی کش و قوس می آمدند.. بخودم که آمدم من در آشپزخانه بودم و مامان چهارپایه کوچک چوبی را زیر پایش گذاشته بود و پای بساط سبزی، زیر درخت پرتقال در حیاط نشسته بود و تند تند پاک میکرد... اما من این طرف ظرف ها را سامان دادم و میوه ها را یکی یکی درون سینک ریختم و مایع ضدعفونی زدم و شستم تا رسیدم به ملکه میوه ها انار.. انارها خندان بودن و بابا اصرار داشت حتما شسته شود بعد دانه شود و باز شسته شد و در ظرفی درون یخچال قرار گیرد... با اینکه دوست دارم بشینم پای ظرف انار و با پوست خودم به دندان بگیرمش و انقدر بخورم تا غش کنم، این بار بدون نه آوردن، چشم گفتم و مشغول شدم (بابا بعد از کار و خرید حسابی خسته بود و بخواب رفته بود).. آشپزخانه نظم گرفت و همه چیز شسته و مرتب سر جای خودش قرار گرفت (دلم خواست که در آشپزخانه خانه خودِ خودم باشم اما بعد گفتم خب حالا که اینجا خانه من است پس لذتش را میبرم عین خانه های قدیمی از هر گوشه این خانه و خانواده شلوغ صدایی درمی آید و داستانی ساخته می شود پس لذتش را میبرم و الهی شکر می گویم..)

دانه های یاقوتی رنگ انار را از پوست جدا میکردم و تووی ظرف میریختم که یک آن به بخودم آمدم که ای وای پاییز آمده و من غافل بودم! یا نه بهتر بگویم همگی پرت بودیم! انگار از بلندی ای همگی ما را پرت کرده اند و هنوز گیج و منگ یم! لذت بردن رو درون مون خشکانده اند! واگرنه این روزهای پر از رنگ و لعاب را نباید از یاد میبردیم! پاییز پادشاه رنگ ها را نباید کم دید چه برسد به اینکه نادیده گرفت!

چشم میدوزم به سرخی انار و کارم را ادامه میدهم.. همه انارها دانه شدند و شستم و درون کاسه بلوری ریختم و در یخچال گذاشتم.. بابا بیدار شده؛ میگم: انارها رو شستم و دانه کردم

بابا: همرو؟؟؟

من: بله

مامان: سبزی هام تموم شد فقط باید آبکش کنم

بابا در حالی که دست در گردن مامان انداخته و بوسه ای از من میگیرد، می گوید: ماشالله ماشالله خدا به من نظر کرده به جای یه فرشته، دوتا فرشته به من داده، به به زندگی اینجوری میشه عسل!

منو مامان ریز ریز میخندیم و لبخند پت و پهن و کش آمده ای روی صورت بابا نقش بسته .. معلوم نیست سرمان را شیره میمالد یا واقعا کیفور هست:)

.

.بریم ادامه : اینجا بودیم که قدم به زمین کربلا گذاشتیم...

ادامه نوشته

کربلایی شدم (4)

به چشم های زندگی نگاه میکنم او مصمم و من هم مصمم می گویم:

هزاران بار زمین خورده ام برای هزاران بار دیگر هم آماده ام..

سلام روزتون بخیر... حال و احوالتون روبه راهه؟ مماختون چاقه؟

اگر آره که الهی شکر اگر خدایی نکرده کم و کسری ام هست به مکالمه بالا دل بسپار:)

بریم برای ادامه سفرنامه فقط قبلش یه چی بگم: من خیلی خجالت میکشم هر پست رو که میزارم باز میاید زیارت قبول میگید:( لطف شماست که انقدر بی نهایت هست اما من خجالت میکشم و توو دلم میگم:حالا یه زیارت رفتما:)

روزی که از سفر برگشتم شب اربعین بود؛ تا رسیدم مامانم گفتن: طبق هر سال خاله ات مجلس اربعین گرفتن؛ میای؟ منم فقط یه دوش گرفتم و راهی شدم.. خاله ها بغلم کردن و زیارت قبول گفتن و دخترخاله بزرگه ام بغل گرفت و گریه کرد و گفت بزار خوب بغلت کنم و بو کنم که بوی کربلا میدی سادات خانم..

تا خانم روضه خون پرسیدن کی توو این مجلس کربلا بوده و همگی گفتن: مرضیه...(رو مبل نشسته بودم) انقدر خانم روضه خون ازم تعریف کرد و زیارت قبول گفتن که با خجالت خیلی ریز ریز اومدم و پایین رو زمین نشستم که مبادا مدلم فخرفروشی یا بزرگ بینی باشه... خلاصه که مرسی از همه تون:*


اینجا بودم که:

ادامه نوشته

کربلایی شدم (3)

سلام

اول هفته تون بخیر انشالله... اینروزها روزهای ترسناکی میگذرونیم روزهایی که خیلی ها از این حجم ناامیدی ها و ناراحتی های ما کار رو به سواستفاده کشوندن و صداهایی که واقعی هست اونطور که باید به گوش نمیرسه! غمگینیم برای وطن! برای خاک مادری برای همه حسرت هایی که به دل خیلی هامون هست و ازش دلگیریم اما تهش همه ما یک خانواده ایم و پشیزی از این خاک و سرزمین رو نمیدیم دست باد! زنده باد ایران.. زنده باد ایرانی. چشم بد و دست بیگانه از وطنم دور باد. آدمهای ناشایست و سهل انگار از سر مردمم کم باد.

اما این وبلاگ روزانه نویسی هست پس لطفا گلایه نکنید که چرا بی تفاوتی و انگار نه انگار اتفاقی نیفتاده! میدونم افتاده.. ترس به قلب هامون انداختن و هر روز صبح که بیدار میشیم منتظریم که یا یک جرقه از امید روشن شه یا آتیشی از ناامیدی دوباره پدید بیاد! گاهی میگیم شاید ما در جهانی دیگر مرده ایم و اینجا جهنم ماست!

اما یادت نره! ما هنوز زنده ایم و نفس میکشیم به عشق کسایی که دوستشون داریم که اولینش خودمونیم، تلاش میکنیم و سعی میکنیم کرختی و ترس و ناامیدی رو کنار بزنیم پس مینویسم:اینجا بودم که:

ادامه نوشته

کربلایی شدم (2)

سلام اول ماه ربیع الاول تون مبارکا باشه..

خب دیگه ماه عزای حسینی رفت و ماه محمدی آمد با سلام و صلوات بر پیامبر مهربانی ها شروعش میکنیم:

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل لولیک الفرج

صدقه هم کنار بزارید رفقا.

انقدر که همتون توو کامنت ها ذوق کردید که کربلا رفتم دیگه یادتون از مسابقه شنا رفت و هیشکی نپرسید حالا شنا چی شد:(

جونم براتون بگه من این بار مدال آور شدم و نفر سوم شدم:) دعا کنید برای کشوری ام منو ببرن چون فعلا برنامه بر بردن نفرات اول و ترجیحا دوم هست:( اما من انشالله از هفته نو خودم استخر میرم و با هزینه خودم تمرین میکنم باشد که انشالله این بار بازم با بی برنامگی هاشون دقیقه نود بخت با من یاری کنه و باهاشون همراه شم.:)

حالا بریم سر کربلایی شدنم:)...

ادامه نوشته

کربلایی شدم با حکم شرعی!

این مدت که نبودم درگیر رفتن به کربلا بودم یا بهتر بگم ذهنم مشغول رفتن بود... و همزمان شده بود با مسا.بقه شنا منطقه ای و متاسفانه بخاطر تمام بی هماهنگی ها مرتب در حال دوندگی بودم...

تا روز آخر معلوم نبود که جز انتخاباتی های شنا هستم یا خیر!

تا دقیقه آخر معلوم نبود عازم کربلا هستم یا نه! حتی مرز هم که رسیدیم تا رد نشدیم بازم معلوم نبود میرسم به حریم سرخ عشق یا نه!

بخاطر مسا.بقات شنا و سفر کر.بلا ترجیحم بود که پر.یود نشم ( این موضوع خیلی مهم رو اینجا مینوسم که هرکس خوند ازش درس بگیره لطفا به تمسخر نگیرید)

بنا بر ترجیحی که داشتم شروع کردم به خوردن قرص! ولی به همین برکت از روزی که باید میشدم؛ شروع شد و تا یکماهه تمام ادامه داشت! حالا یه بصورت لک بینی یا خو.نریزی کامل!

با هر استرس و سفر حال منم بد و بدتر میشد!

برای مسابقات شنا خب بلاخره استرس مسابقات روز موعود به دلم نشست و بعد از مسابقه ام حال بدی داشتم باز آروم شدم و پا به سفر که گذاشتم از روز سوم حال بدتررررری داشتم

پس ازتون خواهش میکنم اصلا هورمون هاتون رو اذیت نکنید! به بدنتون شوک وارد نکنید و بزارید سر موعدی که باید پیش بیاد!

حالا حکمش رو مونده بودم که من الان نماز باید بخونم؟ حرم میتونم برم؟

جواب: خب بگم که از هر دوستی پرسیدم یک سری حرف های حسی زدن! و این از نظر من خیلی بد بود که ماها حکم های مربوط به خودمون رو نمیدونیم! حتی خود من تا پای علاقه ام به رفتن حر.م نبود خیلی محکم دنبال نکردم ببینم حکمم چیه! با خودم گفتم یه فلاسک میخریم روش برگ راهنما داره!!! حالا من نباید دفترچه راهنمای خودم رو بدونم!؟

تا یکشنبه روزی صبح که باشگاه بودم؛ ظهرش که به خونه رسیدم بابام گفتن: ساعت ۴ بعدازظهر راه میفتیم!

زنگ زدم دفتر یکی از مر.اجع که گفتن فقط ده روزش رو میتونی حیض بگیری باقی اش هم نماز داره هم حرم میتونی بری و همه کارهات رو میتونی انجام بدی و چون در سفری و اونجام آب کم هست اگر روزی یکبارم نتونسی غسل کنی خیلی راحت تیمم بدل از غسل کن و به عبادتت برس...

خیالم رااااااحت شد و خب حکم هم اصلا سخت که نبود هیچ کاملا طرف من بود😊

ولی یکماه تمام توو حال مساعدی نبودم و واقعا مستاصل بودم به همتون میگم خودتون رو به قرص و ... نبندید که به هیچی اطمینان نیست! و وقتی ام شروع میشه هر چی بخورید که بند بیاد بدتر بدن لج میکنه و بدتر میشه!

از مسابقه و کربلا هم میام جدا مینویسم😘😅😅

فقط اینو گفتم حتما بنویسم که شما بلاهایی که من سر خودم میارم سر خودتون نیارید😑😑 حتی حال من هنوز معلوم نیس که عادت های بعدیم بلاخره چه زمانی هست!؟ و تا چند ماه نگذره این کاری که کردم درست نمیشه!

به حال تون راضی باشید😁