بهار ۱۴۰۴ مبارک

درهم برهمی آخرسال

دلم یه چوب جادو میخواد یه اجی مجی بگم و چوبم رو تکون بدم کل خونه تمیز و مرتب و براق بشه و سفره هفت سین به زیباترین حالت با گل آرایی شکیل روی میز پهن باشه و لباس فاخر و زیبایی به تنم باشه و رسیده باشم به لحظه زیبای زمزمه دعای زیرلب: یا مقلب القلوب والابصار...... و صدای نقاره خوانی شروع سال نو... خوشحالی تحویل سال جدید و روبوسی و تبریک و بغل

ولی چوب جادو ندارم خاله پری پر شور و حرارت حضور داره.... مامان تازه رسیده سر وقت آشپزخونه و منم باید کمک برسونم.... گردگیری و جاروبرقی و شیشه پاک کردن و حمام و سرویس ها رو شستن و فردا وقت مانیکور ناخن و چیدن سفره و طبقه بالا هم وای واقعا چرا هر چی تمیز کنی بازم هست!؟

سال عزیزم تحویل شو پلیییییییزززززززز

اندر احوالات...

به بابا میگم: هِلو مای فادِر

بابا در جواب و خیلی غلیظ: هِلو مای داتِررر😅😅

(وی با سلام کردن مدل خارجکی بیگانه اس و بشدت حرصش میگیره اگر بگی های😃)

.

.

عاجز شدم خواب ندارم!

شب که میام بخوابم رسما تا ۴ صبح ۳ بار رو شیک بلند میشم و سرویس میرم حالا مرض هم دارم پشت هر سرویس دوباره میام یک لیوان آب میخورم و بعد به رختخواب برمیگردم! بعد خوردن سحری ام دو سه ساعتی که میخوابم باز وسطاش سرویس لازمم!

واقعا چه اجباریه یه گالن آب بخورم!؟

.

.

بعد افطار سردرد داشتم... شدید نبود یه استا خوردم و در اتاقم و بستم و توو تختم خوابیدم بهتر شم...

مامان از حموم اومده و در رو بشدت باز کرده و من رسما یه متر به هوا پریدم، میپرسه: خوابیدی؟؟؟ حالا که وقت خواب نیس!

من: سرم درد میکنه

بسته رفته.... میم بزرگه از طبقه بالا اومده و میگه مرضیه کو؟

بابا: سرش درد میکنه خوابیده

ریز یه دور در اتاق رو باز کرده نگاه کرده و رفته!

میم کوچیکه یکم بعد در اتاق رو باز کرده میگه: خب عزیزی بیا توو سالن بخواب ما هم ببینیمت!

من در حالي که به سمت سالن میرم و رو کاناپه سه نفره دراز میکشم: خدایی دیوونه خونس! من میگم سرم درد میکنه عینا چهار نفر میرن و میان به تربیت قد این در رو باز میکنن!

اونا:😄😁😆🤣

بابا: خب تو عزیزی خونمون هسی🥰

پذیرش

سلام

دوباره اینجا از دستم در رفت و نوشتن یادم رفت!

اولین بار که وبلاگ دار شدم ۱۷ ساله بودم رویا و واقعیت رو کنار هم می‌نوشتم.... من عاشق خیالبافی بودم توو رویا غرق میشدم و کلی زندگی های نکرده رو میکردم..... خیالبافی ام از اونجایی شروع شد که به زور می‌نشستم سر کتاب و درس! برای فرار ساعتها توو خیالبافی و رویا غرق میشدم و وصف العیش نصف العیش ادامه میدادم و بعدم کتاب رو می بستم و از اتاق بیرون می اومدم و اینم میشد درس خوندنم🤣🤣🤣

بعد که وبلاگ دار شدم میتونستم قاطی شون رویابافی هم بکنم اما دیگه به آینده نمیشد سر زد!

کم کم منطقم فعال شد.... روزگار هم جدی شد، دیگه من دختر ۱۴ ساله و ۱۷ ساله و بیست و اندی ساله نبودم.... رویاهام رنگ باختن! فکرایی که باور داشتم واقعی میشن رنگ باختن و واقعی نشدن اما هیچوقت نفهمیدم کی و چه وقت وارد دهه سی زندگی شدم و چند سالی ام از این دهه گذشت....

امسال سال ناکام موندن برام بود! اما تلخ نه.... شش ماهه اول سال توو حرص و جوش بودم که بتونم توو اداره ر.ا.ه بمونم، کار هم میکردم و با همکارهامم خوش گذشت وقتی ام بیرون اومدم گفتن ۲۰ روز دیگه برمیگردی اما برنگشتم البته از اول بهمن بطور رسمی خواستن که برگردم اما شرکت حقوقی که در نظر گرفته بود فقط خرج کرایه راه بود، بدون هیچ اغراق و مغلطه و سفسطه ای! بعدم در مقابل سنواتی که باید پرداخت میکردن حس کردم فقط میخوان چند ماهی سر منو شیره بمالند! گفتم حق و حقوق قبلی رو بدید تا کارهای بعدی! که هنوز نه حق و حقوقی دادن نه کاری دارم!

ولی به دو باور رسیدم:

اول اینکه خدا از جایی که فکرش رو نمی کنی روزی ات رو میرسونه ( پارسال من بشدددددددت ناامید بودم برای کار پیدا کردن.... به هییییییچ وجه دلم نمیخواست هیچ جا برم که خودم رو توو مصاحبه ها توضیح بدم ولی کار میخواستم، رفتم مشهد و همینا رو به امام رضا گفتم و با کمال راحتی گفتم: ولی کار هم میخوام! امید برای صبح زود بیدار شدن میخوام، پول و فعالیت میخوام..... از کجا هم نمیدونم!..... اونوقت جایی و با کسایی کار برام جور شد و ۹ ماه همکار بودیم که حتی به فکرم هم خطور نمی کرد وقتی میگفتم فعلا توو اداره ر.ا.ه هستم اولین سوالی که پیش میومد: چطوری اونجا رفتی!؟؟.... اما شد و من رفتم، بی هیچ تلاشی! بدون هیچ پیش زمینه)

دوم اگر چیزی قسمت تو باشه خدا تمام تعادل جهان رو بهم میزنه و به تو میرسونه( امسال من خیلی تلاش کردم توو اون اداره بمونم و ما دو نفر بودیم که در حال این تلاش بودیم، یک جاهایی من نظر افرادی رو جلب کردم و برام پیش مدیریت صحبت کردن و خوبیم رو گفتن که همکار خون خونش رو میخورد که شاید چه کاری بود که این دختر رو معرفی کردم! و پیش خودش حتما میگفت: اگر این نبود بی هیچ حرفی خودم اینجا موندگار بودم و راحت! اما همه چیز جوری بهم ریخت و حتی خودم کارهایی بعد کردم که همکار خیلی راحت الان ۶ ماه دوم سال هم اونجا برای کار مونده و قسمت خودش ایستاده و البته که من ناراحت نیستم! چون تلاشم رو برای بقای خودم کردم درسته نشد اما پیش خودم مدیون نیستم که دیر جنبیدم و از دستم رفت! فقط مطمئن شدم نخواد بشه دست و پا زدنم فایده نداره! و اونی که قسمتش هست، هست)

یه مورد ناکام موندنم دلی هست! فقط اینکه نمیدونم چه زمانی خوب میشم! آیا وقتی میرسه که از چشمم بیفته و من براحتی انتخابی کنم و زندگی ای تشکیل بدم؟ ندانم!

من هیچوقت به هیچ پسری نگفتم که دوسش دارم، اینهمه سال مهندس بود و من نگفتم! ذاتا من دختر مغرور و خودخواهی ام! حالا درصدش صد از،صد نیست ولی....و شاید این بخاطر وجود پدرم هست که خانواده ای که بی کم و کاست صد در صد حواس همه به من هست و این من رو دچار غرور و خودخواهی نسبت به جنس مخالف کرده ولی بگم وقتی به کسی که دوسش داری میرسی همه چیز عوض میشه ....اما امسال چهل روز ، هر روز ۱۱۰۰ بار یاعلی گفتم و کمک خواستم که شرایط جوری چیده شه که پیش بیاد و بهش بگم و تکلیف این دوستی رو مشخص کنم! و اون قاطع گفت میدونی که من دوست دارم ولی ازدواجی نیست! من اصلا برنامه ازدواج ندارم و میبینی با مشغله من هیچوقت نمیتونم زنی رو کنار خودم خوشبخت کنم، من حتی وقت ندارم مادرم رو ببینم و خودتم میدونی، و البته بعد تو من دیگه فکر نمیکنم بتونم به هیچ زن دیگه ای اینطور اعتماد کنم تو واقعا حیفی اگر مادر نشی..... با خودم مستقیم کنار اومدم باز مشهد رفتم.... خودم رو ریکاوری کردم و عجیب نمیدونم انرژی کائنات هست یا چی یکباره حضور چندین خواستگار در این اوضاع بی شوهری😆😄 توو خونه ام تعجب کردن ولی من خودم نه! چون میدونستم برنامه چیه....

با تمام اینها امسال به من بد نگذشت آنقدر توو این شش ماهه دوم سال خانوادم با من راه اومدن و بابا خواسته های منو برآورده کرده که نگو و نپرس😍 البته خواسته های من همه در راستای خواست کل خانوادست....

خیاطی کردم..... قنادی کردم.... خانومی خونه ای که خودش یه خانوم بزرگ داره کردم.... حالم توو خونه خوبه الهی شکر انگار من به یک آرامش رسیدم و اونم آرامشی از جنس: پذیرفتن هست.

مهم ترین چیزی که امسال بهش رسیدم همین بود: پذیرش

بقول جورج اورول نویسنده کتاب قلعه حیوانات: خوشبختی تنها در پذیرش وجود دارد.

شاید یکی از نقاط کمال در من همین باشه که بلاخره پذیرفتم و این اصلا آسان نبود نتیجه سالها سایش روحی من بوده اما در وجود من آرامشی پیش آورد که باورش نداشتم! من صیقل داده شدم.

و حالا شروع ماه رمضان، پارسال انقددددددددر توو اداره کار بود که من ۱۷ روز رو بخاطر شرایط جسمی ای که محیط،کار بهم تحمیل میکرد، نتونستم روزه بگیرم! امسال با دل راحت توو خونه هستم اون ۱۷ روز رو که قضا گرفتم و عباداتم رو انشالله بجا میارم و قرآن رو میخونم و ورزشمم میکنم و ریز ریز خونه تکونی و خریدهای عید و انشالله شیرینی پزی و اینجور کارها و با دلی آروم انشالله به استقبال سال نو میرم.

الهی شکر🙃🙃

یکم اسفند ۱۴۰۳

بعله کم کم باید بگیم به پایان آمد این قصه، حکایت همچنان باقی ست...

رسیدیم اسفند ۱۴۰۳....

باز ورق میخوره میرسیم به فروردین ۱۴۰۴ و میگیم واااای چرا فروردین تموم نمیشه! انگار دو ماهه!

عمرمون هستا.... چطوری داریم میگذرونیم؟

چی کارا داریم؟ چقدر امسال رسیدیم؟ چقدر شوق و ذوق برنامه سال جدید دادیم؟

یه جا نوشته بود:

یادتون باشه اینایی که دارید مال شما نیست!

فقط نوبت شماست....

توو نوبت خودتون شریف باشید.