یه طی الارض بریم به روز دوشنبه که من بعد مدتها عین فرفره کار میکردم.... البته تقریبا از اول بهمن من باز به حالت میگ میگ گونه رسیده بودم اما دوشنبه از خونه تکون نخوردم و فقط کارها رو ردیف کردم....
داستان از اینجا شروع شد که روز تولد میم کوچیکه با عید مبعث مقارن میشد و منم گفتم کیک دو طبقه درست میکنم یک طبقه رو کیک مفصل به ۴ تا همسایه میدیم و کام بقیه ام شیرین میکنیم.
صبح ساعت هفت و نیم بیدار باش زدم شروع کردم به پخت کیک ها.... کیک ها رو که توو فر فرستادم، مامانم بیدار شده بود و آشپزخونه رو جمع کردیم و ظرف ها رو گفتم مامان نشور تا شب کار دارم و امروز همرو میفرستم توو ماشین ظرفشویی که بانو اصلا گوش نکرد و هر چی من ظرف کثیف میکردم مادر بنده خدا تا شب قشنگ میشست این اثر یک مادر کم صبر هست!
القصه صبحونه رو خوردم و یکم نشستم و کیک کوچیکتر پخت آوردم بیرون و یه ربع بعد بزرگتره رو هم بیرون آوردم...
توو همین حین داشتم خونه رو جمع و جور میکردم که آماده شم برای جاروبرقی کشیدن و مامانمم عین ناامیدها میگفت: منم برم خودم موهامو رنگ بزنم که سریع گفتم: خب بیا من رنگ بزنم حالا بعداز ظهر جارو برقی میکشم
مامانم با آرامش گفت: پس فقط میخوام برام ریشه گیری کنیا نمیخواد همشو رنگ بزنی
گفتم: باشه رنگ رو درست کن تا بزنم
بابا توو همون هیری ویری داشت مهیا میشد که حمام بره و طبق عادتش وقتی حمام میرن حتی لباس بیرونی هاشم میندازه لباسشویی و یک دست لباس جدید و تمیز برمیداره که یادم افتاد لباس ها رو اتو نزدم... تند تند شلوارش رو اتو زدم و پیرهنم اتو شده بود و دادم به دستش و رفتم موهای مامان رو رنگ زدم
اینجا دیگه صدای اذان ظهر بلند بود... مامان که رفت حمام و بابا هم رفت مسجد... خونه سکوت بود و رفتم مشغول گردو شکستن و موز خرد کردن و شیر کاکائو درست کردن و خامه زدن شدم، اول کیک رویی ک کوچیکتر بود بعدم کیک زیری رو آسترکشی کردم و یخچال رو مرتب کردم و روانه یخچالشون کردم.... اینجا مامان از حموم اومده بود و بابا ماشین رو برده بود بنزین بزنه و خرید کنه...
باز مشغول مرتب کردن آشپزخونه و جمع و جور کردن ظرف و ظروف ها بودم که مامان آبگوشتی که برای ناهار بار گذاشته بود بکوبه و بابا هم از راه برسه...
ناهار رو بر بدن زدیم، جاتون سبز گوشت کوبیده و تریت با ترشی و سبزی و نون تازه و پیاز عجیب چسبید....
حدود ساعت دو و نیم سه بود و دیگه راحت نشستم و با مامان ریز،ریز صحبت کردیم و سر یه چیزایی کلی به خاله هام خندیدیم تا حدود ساعت چهار و نیم که پسرا یکی یکی اومدن و باز شلوغ بازی و موقع اذان مغرب باز هرکس از سمتی رفت و خونه خلوت شد و منم مشغول جاروبرقی کشیدن شدم و همه جا رو جارو کشیدم و رفتم خامه مجدد فرم دادم که دیزاین نهایی کیک رو انجام بدم و طبقه ها رو روی بزارم...
مامانم رسید و گفتم والا یخچال رو یه کاری کن بشه دو طبقه رو بزارم یا ببرم کلا یخچال بالا بزارمش... من مشغول بودم و مامان یک طبقه رو خالی کرد و بیرون گذاشت که بین طبقه ها فاصله برای یه کیک دو طبقه باشه.... تا کیکم حاضر شد و نهایت بره یخچال ساعت حدود ۹ شب بود و داشتم تا میشدم! از خستگی...
دیگه هممممه چی رو جمع کردم و یکم گوشت کوبیده از ظهر بود آوردم بخورم... نون نیاورده بودم و نشستم.... حالا نمیتونستم از جا بلند شم که یه تیکه نون بیارم اما نه روم میشد به مامانم بگم نه به بابام! بلاخره بلند شدم و نونم گرم کردم و آوردم
دیگه خوردن همانا و یکم جون گرفتن همان.... انرژی ام برگشت و کم کم اهالی به خانه برگشتن و پای تی وی جمع شدیم و اون وسطا میم کوچیکه رفقاش سورپرایزش کرده بودن و داشتیم کادوهای رو میدیدم و ..... دیگه ساعت حدود ۱۲ بود آهان اون وسطا استوری تبریک عید مبعث و کیکمم گذاشتم...
میم کوچیکه بسیار پسر سپاسگزاری هست که شاید یه رفتار از بهمنی ها باشه، برای تک تک کارها و محبت هایی که بهش میکنی ارزش قائل هست و تشکر میکنه و ذوق میکنه...و منم خواهرانه دوسش دارم و برای هیچکدومشون دریغی ندارم.. خدا حفظش کنه.
صبح عید زودتر از بقیه بیدار شدم و گرد گیری کردم و رومبلی ها رو برداشتم که دلم راحت شه و همه جا مرتب و تمیز باشه اون وسطا طبقه یخچالی ام که بیرون بود شستم که تمیز برگرده به یخچال.... دوش گرفتم لباسی به رنگ چِری پوشیدم🤣🤣🤣 امسال مد بود...
مامانم بلاخره ساعت ده و نیم املت روز تعطیل به پا کرد و خوردیم و میم کوچیکه شمعش رو فوت کرد و بوس و ماچ و عکس و کادو
اماااااا کیک نخوردیم فقط طبقه اول رو دقیقا چهار قسمت کردم و دست میم کوچیکه دادم که بده همسایه ها و عیدم تبریک بگه..
عید شما هم مبارک🤩🤩🤩
تا امروز که طبقه یخچال رو برگردوندم دلم نیومد فقط یه طبقه رو شستم! یکی یکی طبقه ها رو آوردم شستم و گذاشتم😃😃 دیگه مامانم دید این وضعه پا به پای من کارای دیگه رو انجام میداد و انگار اون بنده خدا هم تنه اش به تنه جوگیر من خورد😄😄😄
یه ماشالله بهم بگید که به یاری خدا و با تن سالم بریم به سمت خونه تکونی و بساط قبل عید که یحتمل خیاطی ام دارم.... انشالله تا قبل ماه رمضون خریدها و نظافت ها رو کرده باشیم لااقل بی حرف پیش تا حالا برنامه ام اینه🤪🫠🙃
شما می خواید چی کار کنید؟