به وقت شب نیمه شعبان ۱۴۰۳

میلاد منجی عالم بشریت... مهدی موعود(عج) بر همه پیروان راهش مبارک...

حالا که جهان پر از عناد است بیا

اسلام که روبه ارتداد است بیا

*عجل الولیک الفرج* ها تا کی..؟!

پشت سرتان حرف زیاد است، بیا...

اللهم صل علی محمد و آل محمدص

اللهم عجل الولیک الفرج

از زبان یک دهه هفتادی...

به وبلاگ شاخه نبات سر زدم و منو پرت کرد توو قدیم ها..

یادش بخیر بابام به منو داداشم روزانه نفری ۵۰ تومن میداد یه آقایِ محمد توو محل داشتیم، سوپری داشت و دقیقا سر کوچه ما بود... داداشم تا ۵۰ تومن رو بابام میداد قشنگ میدوووویید برامون بستنی قیفی پاستوریزه میخرید و میومد و سر حوضی که بابام رنگش کرده بود و شبیه لباس ا.رتشی بود، می‌نشستیم و میخوردیم

لاکچری تر هم می‌خواستیم برخورد کنیم دو روز جمع میکردیم میشد ۱۰۰ تومن یا پول رو هم میذاشتیم که ۱۰۰ تومن بشه و چیپس میخریدیم 😄😄

هر وقت هم نمکی توو کوچه میومد و نون خشک ها رو بهش می‌دادیم اگر مامان نمک لازم داشت به داداشم میگفت یه بسته نمک ازش بگیر، گاهی ام بهمون حال میداد و میگفت: پفک نمکی ازش بگیر، بخورید🙂😀

آخیش زمونه گذشت... اون تابستون ها گذشت پاییز رسید ولی همون موقع هم مامانم نمیذاشت بهمون بد بگذره از راه مدرسه که دنبالمون میومد برامون بستنی زمستونه میخرید، اگر یه روز بستنی زمستونم شکلاتش شکسته بود براش ناراحت میشدم و روزم بهم می‌خورد... کل فروشگاهی که توو شهر بود فروشگاه ر.فاه بود و وقتی توو اداره مامان بهشون بُن کالا میدادن برامون کویت بود..... داداشم عشق دنیا رو میکرد که قراره توو چرخ های خرید بشینه😁

انگار خیلی زود به اینجا رسیدیم!

عجب روزهایی طی کردیم.... اینا فقط خوراکی هاش بود... از دوره راهنمایی که کامپیوتر خریدیم و دبیرستان که گوشی های دگمه ای رو کار اومد که بچه ها هم میتونستن داشته باشن تا جلوتر خرید لپ تاپ و یهو وای فای و گوشی های تاچ و یاهو مسنجر و یکباره روی کار اومدن و.اتساپ و .....

دنیایی پشت سر گذاشتیم... آخیش

شما هم بنویسید انگار تخمه گذاشتیم وسط و پرت شدیم توو قدیما....

اجازه نده کسی در بی احترامی کردن به تو احساس راحتی کنه...

اصولا یاد گرفتم در مقابل بی احترامی یا توهین افراد به هیچ وجه صامت و بی تفاوت نباشم! حتی اگر در حد یه نگاه تند و تیز باشه که طرف بخودش بیاد و بدونه جایز به بی ادبی نیست.... و این رو بابام همیشه ازم خواسته که اجازه ندید کسی بی احترامی کنه.

این جمله که: اجازه نده کسی در بی احترامی کردن به تو احساس راحتی کنه! بسیار برام جمله پرمفهومی هست و به عینه دیدم آدم هایی که حتی همسرشون که بهشون نزدیکترین هست یا خانواده شون توو یه عصبانیت بهشون بی احترامی میکنه و به بی خیالی طی میکنن، طرفشون باز تکرار میکنه ولی وقتی نشون میده چقدر ناراحت شده و .... طرف مقابل بار بعد خودشم به هزار بار سختشه بخواد بی احترامی کنه چون میدونه عواقب داره و یک مرز،و رودروایسی با شما بینش ایجاد میشه...

دورهم نشسته بودیم که یکی توو جمع گفت: میم کوچیکه(داداش من رو میگفت) ارشد امتحان داده ( هنوز جمله اش رو تموم نکرده بود که یکی از همون جمع جابجا گفت: احمقه...)

من سریع برگشتم گفتم: میم کوچیکه بسیار موفق هست و هدف هاش رو داره دنبال میکنه، هم سرکار مرتبط با رشته اش توو یک شرکت خوبه هم درسش رو میخونه و ....

طرف باز پررو پررو برگشت به میم کوچیکه گفت: حقوقت خب چنده؟

(پسر خودش که درسش رو از زمان کرونا با اینکه بچه زرنگی بود رها کرد و پسر ۱۵ ساله طعم پول زیر زبونش رفت و با اینکه رشته ریاضی میخوند حتی دیپلمش رو هم نگرفت و هر چقدر پدر و مادر بهش میگن لااقل دیپلمت رو بگیر زیر بار نمیره)

نذاشتم میم کوچیکه جواب بده چون اصلا میزان درآمدش به کسی مربوط نیس! در ادامه گفتم: مگه حالا پسرتون که درسشم نخونده چی کار میکنه و چه پیشرفتی کرده؟

صداش بالاتر رفت: اون داره ماهی ۲۵ تومن میگیره

مامانم گفت: خب شخصیت اجتماعی ام لازم هست و هرکس یه هدفی داره

میم کوچیکه اومد بگه منم پاداشی ک آخر سال میگیرم فلان مبلغ میشه واگرنه خب ما کارگر افغانی ام میاریم روزی ۸۰۰ میدیم میشه ماهی ۲۵ ک میگید ...

من زود متوجه شدم میخواد این رو بگه بلند جوری که طرف متوجه بشه، گفتم: میم حالا هرکسی میخواد برای کمبودهای خودش یه حرف رو هوا بزنه دیگه تو نیازی نیست خودتو براش توضیح بدی، همین که ماشالله موفقی و حالت با کارکردت خوشه جوابه...ماشالله بهت خداقوت بهت

که جمع ماشالله ماشالله گویان پیش رفت و خیلی زود بحث رو عوض کردن و اون طرف هم توو حال خودش کِز شد...

بعد که از اون خونه بیرون اومدیم، خاله ام گفت ماشالله مرضیه همینقدر که اهل بگو و بخنده و صمیمی میشه اپسیلونم اجازه نمیده کسی چه خودش چه خانوادش رو کم کنه.

تخم کینه نکاریم.... بذر بی انگیزگی نکاریم.... دنیا و روزگار به اندازه کافی بد تا میکنه! دیگه ماها یکم سکوت اختیار کنیم! هرکس توو دنیای خودش در حال تلاش،و دست و پنجه نرم کردن با روزگاره، نگذاریم یکی توو جمع میاد حالش بد بشه و کناره گیری کنه، رفیق باشیم و حال خوب بهم بدیم.. حرمت همدیگه رو نگه داریم.

زنی در مرز دهه پنجاه و شصت

عصرا با مامان پیاده روی میکنیم و بعدشم نماز مغرب و عشا رو توو اولین مسجد مسیر پیاده روی که اذان بگه می‌خونیم و به خونه برمیگردیم... مامانم ماشالله بهش بشدت باهوش کنجکاو و تیز هست و این برای تمام زندگیش بوده و هست، گاهی من با خودم فکر میکنم من واقعا اینجوری هستم یا نه! به نظرم خیلی خوب زندگی رو کنترل می‌کنن.

حالا گاهی ام این خصلت حرص دربیار هست! مثلا رو گاز از غذای ظهر مونده و مامان هم عصر خونه نبوده شما برو یک قاشق چایخوری از این غذا بخور... تا میرسه خونه کل خونه رو نظارت میکنه و حتی سر اون قابلمه رو گازم میره و سریع میپرسه: کی خورده؟

و هر بار من حوصله داشته باشم میگم: چه فرقی میکنه؟ چرا می‌پرسی واقعا!؟

مامان: نههه فقط میخوام بدونم

من😒🫥 و در ادامه توو دلم:🤣🤣🤣

حالا اونروز توو مسیر پیاده‌روی از جلو یه گلفروشی رد می‌شدیم که خب دیدم مرد گلفروش و چندتا دیگه جلو در مغازشون ایستادن و نگاه به داخل مغازه میکنن

حالا من اصلا برام مهم نبود و حتی دلیل نگاه های کنجکاوانه از بیرون مغازه به داخل مغازه ام در ثانیه حدس نزدم که ممکنه حیوونی چیزی توو مغازه رفته باشه اما مامان در ثانیه که از کنارشون رد میشدیم سریع از من پرسید: چی رفته توو مغازه؟

و صاحب مغازه که یک پسر جوون بود: گربه رفته

مامان نگاهی به من کرد و از اینکه طرف صداشو شنیده بود و جوابش داده بود، خنده اش گرفت و به من نگاهی به صورت شاگرد بازیگوش به معلمش میکرد و در حالی که رد می‌شدیم و از صحنه دور میگفت: خب چرا وایسادن نگاه میکنن جای اینکه درش بیارن

منم که هم از کنجکاوی مامان خندم گرفته بود هم از سوال هاش که عین یه دختربچه سه ساله تمومی نداشت و باعث شده بود پسره جواب بده حرصم گرفته بود گفتم: چی کار داری! آبرومونم بردی میپرسی چی رفته توو!؟!

مامان میخندید و میگفت: من از تو پرسیدم اون شنید

من: نه بگو من فوضول خانومم😅🤪

مامان که میخواس جدی باشه: واقعا جایگاه خودت نمیدونی🤨

من: بزار برای بابام اینا تعریف کنم

مامان: 😃😃هر چی شد برای مردا سریع نمیگن

من: پس اعتراف کن فوضولی

مامان: 😒😒😒😒

.

.

منو مامان دوتا رفیقیم... دوتا خواهر... دوتا بچه پشت سرهم... هیچکس توو دعواهای ما دخالت نمیکنه چون بارها دیده شده سر موضوعی حسابی سر و صدا راه انداختیم و دقیقا وسط همون سر و صدا یه موضوعی پیدا میشه که سر توو سر هم کردیم و پچ پچ میکنیم و بابا اونجاها میگه: تو دُم مامانتی😆😆😆

مامانم هر فردی حرفی بهش بگه اول میاد برای من میگه، کافیه من نظر مخالف داشته باشم، مامانم کلا صرف نظر میکنه

داشتیم بابا میخواسته جایی بره و مامان گفته حوصله ندارم ولی اگر مرضیه بیاد، میام🫥

و واقعیتش اینه: من بیشتر مادرم و مامانم دخترم!

هرکسی هم خواستگاری راه دور میکنه مامانم بدون اینکه نظر من رو بپرسه میگه: نه! اگر نه نمی‌گفت شاید من چندین سال بود که توو یه خونه دیگه و یه شهر دیگه زندگیم رو شروع کرده بودم!

و بعد که نه رو میگه و تعریف میکنه تازه به من میگه: واقعا میتونی دور از ما زندگی کنی؟

من: آره! مگه همه ازدواج میکنن هر روز خونه مامانشونن

مامان: تو حالیت نیست هنوز نرفتی میمند بگی وای بر من! توو رویایی🤭

عجب!

متعصب

بابا میپرسه چرا میگی نه!

میگم این آقا متعصب هست و بدرد من نمیخوره

بابا: مرد باید متعصب باشه!

من: آدم، مرد و زنم نداره هر آدمی که تعصب بالایی داشته باشه از نظر من قابل مذاکره نیست پس انعطاف هم نداره و راحت مغزش رو بکار نمیگیره! و فقط به حرفهایی که بهش القا شده پایبند هست.

بابا: نههههههههه تو اشتباه میکنه...

میگم: اینکه نظر شماست و محترمه اما من با فکر خودم جلو برم شش گوشه دلم راضی تره...

واقعا نظرتون درباره انسان متعصب چیه؟

تولد بازی

یه طی الارض بریم به روز دوشنبه که من بعد مدتها عین فرفره کار میکردم.... البته تقریبا از اول بهمن من باز به حالت میگ میگ گونه رسیده بودم اما دوشنبه از خونه تکون نخوردم و فقط کارها رو ردیف کردم....

داستان از اینجا شروع شد که روز تولد میم کوچیکه با عید مبعث مقارن میشد و منم گفتم کیک دو طبقه درست میکنم یک طبقه رو کیک مفصل به ۴ تا همسایه میدیم و کام بقیه ام شیرین میکنیم.

صبح ساعت هفت و نیم بیدار باش زدم شروع کردم به پخت کیک ها.... کیک ها رو که توو فر فرستادم، مامانم بیدار شده بود و آشپزخونه رو جمع کردیم و ظرف ها رو گفتم مامان نشور تا شب کار دارم و امروز همرو میفرستم توو ماشین ظرفشویی که بانو اصلا گوش نکرد و هر چی من ظرف کثیف میکردم مادر بنده خدا تا شب قشنگ می‌شست این اثر یک مادر کم صبر هست!

القصه صبحونه رو خوردم و یکم نشستم و کیک کوچیکتر پخت آوردم بیرون و یه ربع بعد بزرگتره رو هم بیرون آوردم...

توو همین حین داشتم خونه رو جمع و جور میکردم که آماده شم برای جاروبرقی کشیدن و مامانمم عین ناامیدها میگفت: منم برم خودم موهامو رنگ بزنم که سریع گفتم: خب بیا من رنگ بزنم حالا بعداز ظهر جارو برقی میکشم

مامانم با آرامش گفت: پس فقط میخوام برام ریشه گیری کنیا نمیخواد همشو رنگ بزنی

گفتم: باشه رنگ رو درست کن تا بزنم

بابا توو همون هیری ویری داشت مهیا میشد که حمام بره و طبق عادتش وقتی حمام میرن حتی لباس بیرونی هاشم میندازه لباسشویی و یک دست لباس جدید و تمیز برمیداره که یادم افتاد لباس ها رو اتو نزدم... تند تند شلوارش رو اتو زدم و پیرهنم اتو شده بود و دادم به دستش و رفتم موهای مامان رو رنگ زدم

اینجا دیگه صدای اذان ظهر بلند بود... مامان که رفت حمام و بابا هم رفت مسجد... خونه سکوت بود و رفتم مشغول گردو شکستن و موز خرد کردن و شیر کاکائو درست کردن و خامه زدن شدم، اول کیک رویی ک کوچیکتر بود بعدم کیک زیری رو آسترکشی کردم و یخچال رو مرتب کردم و روانه یخچالشون کردم.... اینجا مامان از حموم اومده بود و بابا ماشین رو برده بود بنزین بزنه و خرید کنه...

باز مشغول مرتب کردن آشپزخونه و جمع و جور کردن ظرف و ظروف ها بودم که مامان آبگوشتی که برای ناهار بار گذاشته بود بکوبه و بابا هم از راه برسه...

ناهار رو بر بدن زدیم، جاتون سبز گوشت کوبیده و تریت با ترشی و سبزی و نون تازه و پیاز عجیب چسبید....

حدود ساعت دو و نیم سه بود و دیگه راحت نشستم و با مامان ریز،ریز صحبت کردیم و سر یه چیزایی کلی به خاله هام خندیدیم تا حدود ساعت چهار و نیم که پسرا یکی یکی اومدن و باز شلوغ بازی و موقع اذان مغرب باز هرکس از سمتی رفت و خونه خلوت شد و منم مشغول جاروبرقی کشیدن شدم و همه جا رو جارو کشیدم و رفتم خامه مجدد فرم دادم که دیزاین نهایی کیک رو انجام بدم و طبقه ها رو روی بزارم...

مامانم رسید و گفتم والا یخچال رو یه کاری کن بشه دو طبقه رو بزارم یا ببرم کلا یخچال بالا بزارمش... من مشغول بودم و مامان یک طبقه رو خالی کرد و بیرون گذاشت که بین طبقه ها فاصله برای یه کیک دو طبقه باشه.... تا کیکم حاضر شد و نهایت بره یخچال ساعت حدود ۹ شب بود و داشتم تا میشدم! از خستگی...

دیگه هممممه چی رو جمع کردم و یکم گوشت کوبیده از ظهر بود آوردم بخورم... نون نیاورده بودم و نشستم.... حالا نمیتونستم از جا بلند شم که یه تیکه نون بیارم اما نه روم میشد به مامانم بگم نه به بابام! بلاخره بلند شدم و نونم گرم کردم و آوردم

دیگه خوردن همانا و یکم جون گرفتن همان.... انرژی ام برگشت و کم کم اهالی به خانه برگشتن و پای تی وی جمع شدیم و اون وسطا میم کوچیکه رفقاش سورپرایزش کرده بودن و داشتیم کادوهای رو میدیدم و ..... دیگه ساعت حدود ۱۲ بود آهان اون وسطا استوری تبریک عید مبعث و کیکمم گذاشتم...

میم کوچیکه بسیار پسر سپاسگزاری هست که شاید یه رفتار از بهمنی ها باشه، برای تک تک کارها و محبت هایی که بهش میکنی ارزش قائل هست و تشکر میکنه و ذوق میکنه...و منم خواهرانه دوسش دارم و برای هیچکدومشون دریغی ندارم.. خدا حفظش کنه.

صبح عید زودتر از بقیه بیدار شدم و گرد گیری کردم و رومبلی ها رو برداشتم که دلم راحت شه و همه جا مرتب و تمیز باشه اون وسطا طبقه یخچالی ام که بیرون بود شستم که تمیز برگرده به یخچال.... دوش گرفتم لباسی به رنگ چِری پوشیدم🤣🤣🤣 امسال مد بود...

مامانم بلاخره ساعت ده و نیم املت روز تعطیل به پا کرد و خوردیم و میم کوچیکه شمعش رو فوت کرد و بوس و ماچ و عکس و کادو

اماااااا کیک نخوردیم فقط طبقه اول رو دقیقا چهار قسمت کردم و دست میم کوچیکه دادم که بده همسایه ها و عیدم تبریک بگه..

عید شما هم مبارک🤩🤩🤩

تا امروز که طبقه یخچال رو برگردوندم دلم نیومد فقط یه طبقه رو شستم! یکی یکی طبقه ها رو آوردم شستم و گذاشتم😃😃 دیگه مامانم دید این وضعه پا به پای من کارای دیگه رو انجام می‌داد و انگار اون بنده خدا هم تنه اش به تنه جوگیر من خورد😄😄😄

یه ماشالله بهم بگید که به یاری خدا و با تن سالم بریم به سمت خونه تکونی و بساط قبل عید که یحتمل خیاطی ام دارم.... انشالله تا قبل ماه رمضون خریدها و نظافت ها رو کرده باشیم لااقل بی حرف پیش تا حالا برنامه ام اینه🤪🫠🙃

شما می خواید چی کار کنید؟

فرمول سازی

همیشه خدا تمرین های ریاضی ام رو با یک فرمول دیگه الا فرمولی که استاد یا دبیر تدریس کرده توو برگ های امتحانی جواب میدادم و هر بار که معلم عوض میشد من رو صدا میزدن و می‌پرسید اینا چیه نوشتی و گاهاً بهم میگفت نمره فرمول رو نمیگیری و من معترض میشدم که جواب پایانی ام که درسته!

حالا برای طلا خریدنم اون فرمول ساده درصد رو دور سرم چرخوندم و حساب کتاب کردم ولی چند تومن رقم من با فروشنده کمتر درمیومد!

بعد اومدم با حسابدار خونمون صحبت کردم و فرمولی ک جلو میرفتم و گفتم و اونم میخندید و میگفت: چی میگی! برای خودت فرمول ساختی!؟ خب اینطوریه و تمام!

گفتم خب این فرمولم، توو بطن کارم دارم حالا بگو چرا عددها درست درنمیاد؟

میگفت: من چمیدونم😄😄 سختش نکن همینو که همه میرن برو!

مامانم: این خانوم شنا هم میره مربی می‌پرسید دختر شما چپ دست هست؟ گفتم: نه! گفته: پس چرا هواگیری همه با دست راست میرن با دست چپ میره؟ بعد از خودش پرسیدیم میگه من اینطوری راحتترم!

بزارم بحساب هوشم! لجبازی ام! یک دندگی! حس مدیریت درونی ام!

اصلا این مشکل اخلاقی ای هست که باید رفع شه؟! یا چیه

مهندس میگفت منو تو دوتا کله خریم مدیر غد! زیر یک سقف نمی‌گنجید!

+ همین مرضیه گاهی انقددددددر ریلکس و صبور میشه که باور نکردنی هست و همونجا بهم میگن: شبیه آقات خدابیامرزی

اتفاقا سالگرد آقام(پدربزرگم) خدا بیامرز هست. روحت شاد آسدمحمد

سالگرد پدربزرگ مهندسم اتفاقا هس🙄 روح اون بنده خدا هم قرین رحمت، دست مرده ها از زمین کوتاهه...

نو.سان با.زار ط.ل.ا

اول سلام😃

حالا کلام:😆😆

دیروز یکباره دلم خواست برم طلا بخرم البته ما از اوناش نیستیم که هر وقت اراده کنیم، بریم و طلا بخریم ولی خب مختصر پولی داشتم که گفتم ثابت موندنش دلیل نداره!

دیگه از ان تومن و ۴۴۴ بود پا در بازار گذاشتم و ثانیه به ثانیه بالاتر میرفت! آخر فقط تونستم یه سوم پول رو یه طلا کوچیک بخرم! اونم با ان تومن و ۴۸۱ ! یه چیز دیگه ام میخواستم که تمام پولم رو بزارم کف بازار و دست بتکونم بیام اما یارو ادا درآورد... منم گفتم الخیرو فی ماوقع فقط خلخال میخوام🤩🤩🤩🤩🤩

و اینم بگم من تمام بازار رو میگردم که بدون اجرت که همون ۷ درصد هست بخرم.... که زیاد هم هست اما دنبال کار شیک هم هستم بقولی هم خر رو میخوام هم خرما😁

سالهاس دلم خلخال میخواس ولی هیچوقت با ۷ درصد گیرم نیومد تا دیروز فقط یک نفر داشت... همون ک سر اون یه تیکه دیگه باهام کنار نیومد....

خلخال رو خریدم انقددددددددر ذوق کردم و توو خونه هر کدوم داداشا بابا وارد میشدن من دقیقا عین دختر سه ساله، دور مچ پا بسته بودم و روفرشی خزدار هم پا کرده بودم و جلو میدوییدم و در حالی که تک پام رو تکون میدادم میگفتم ببین خلخال ط.ل.ا خریدم

خب اونام هم از ذوق من هم از سبک کار خوششون اومده بود و بابا با هر خنده من لبخندش رو پُر می‌کرد و یه قربون صدقه نصیب من می‌کرد ولی داداشا که ذوقشون رو با تیکه پرونی نشون میدادن:

میم کوچیکه اول از شرکت برگشت و تا نشونش دادم:

آره از اینا خیلی قشنگه... چند؟

+ ۲۰م

وااااای رفتی ۲۰م دادی بندازی دَم پات! یه جا هم بیفته!

+بروبابا حسابداره خسیس

یه سر که قاطیش خنده بود برام تکون داده و میگه حالا درست وایسا ببینمش...

میم بزرگه که بهش زنگ زدم و از اداره که بودیم گفتم و گفت مبارکه... وقتیم اومد دورش نپلکیدم اما چشم چشم کردم که کی نشونش بدم.... لباساش رو که عوض کرد و دست و رویی آب زد با همون دمپایی خزدار و ادا و اصول و رقص پا نشونش دادم...

+عهههه شدی عین سگ پا کوتاه😆😆😆😆

بابا:😒😒😒🤨🤨🤨🤨

من:😄بی ادب

+مبارکت باشه من خیلی از اینا خوشم میاد

بابا:خودت پول بدی چطور؟

+نههههه

میبینیم🤭🤭🤭

مامان که مرتب میگفت ولی من اگه الان موجودی داشتم فلان و بهمان هم میخریدم

و آخرشب که میم بزرگه گفت تر.امپ امروز نشست باید هر چی داشتی همی امروز میخریدی و من که دلخوش کردم شنبه ام بریزه!

و ما در جهان سوم هستیم.تمام