مسابقه ت.ل.ویز.یونی
سلام
حال و احوالاتتون انشالله خوب باشه و بساط سلامتی و خنده رو لبهاتون جور باشه....
دیروز به یک موضوعی اصلا نمیخواستم فکر کنم و سراغش رو بگیرم و دست قضا کارهایی پیشامد که با دل راحت اصلا سمت اون مورد نرفتم تا آخر شب! موقع خواب! که والا راز اینکه شب وقت خواب باز همه چی یادت میاد و متوجه نمیشم! خو مغز عزیز بگیر بخواب!
حالا اوقات خودم رو تلخ نکنم😄 جونم براتون بگه که صبح تا بیدار شدم و دور خودم چرخیدم و آماده شدم برم و حمام روز جمعه ام رو به جا بیاورم قربتن الی الله😇😃
بعد که اومدم و جلو آینه وقت گذروندم... دل دل کردم که دستی به خونه بکشم! بلاخره جمعه اس و با اینکه میدونستم عصرم خونه عمه خانومی و کسی راهش سمت خونه ما نمیفته امارات دلیل نمیشه که خونه رو تر و تمیز نکنم!
القصه جاروبرقی به دست شدم و وسط کارم موبایلم زنگ خورد که اسمتون برای شرکت در مسا.بقه تلو.یز.یونی انتخاب شده، امروز آمادگی دارید؟ ذوق زده گفتم بلی😅
تا توو خونه گفتم، شروع شد!
مامان: ولش کن گوشیت خاموش کن بشین!🤭
بابا: میخواستی فامیل مامانتو بگی که گفته اسمت رو رد کن که آبرو فامیلی ما نره🫥
داداشام: آخه تو چی بلدی!
مامان: بچم خیلیم بلده اعتماد به نفسم داره، هر روزم با هم مسا.بقه جد.ول رو میبینیم خوبم جواب میده
اهل خونه پراکنده شدن و من رفتم برای ادامه کوزتی🤪 جارو و گردگیری و مرتب کردن تا موقع ناهار...
ساعت یک و نیم بود همه پای سفره جمع بودیم و منو دست انداخته بودن و اون وسطا لینک ورود به مسا.بقه هم اومد که هر کدوم نظری میدادن و در نهایت بنا شد لپ تاپ بزاریم که صفحه جد.ول رو بزرگ تر ببینیم و منم صدای تلفن را روی بلندگو بزنم که همگی بشنویم چون از تی.وی با ۵۰ ثانیه تاخیر پخش میشد...
داداشم چت.جی.پی تیشم مجاب کرد که کمکمون کنه😂
بابا: زنگ بزنم عمه ات اینا با بچه هاشونم دور هم هستن نگاه کنن
ما: نههههه چراغ خاموش
در کنارش بهشون گفتم: نگاه کنید حواستون باشه مدیریتم رو ازم نگیرید، فرمون دست من هست😇
تلفن زنگ خورد و شروع شد: مامانم یه سمتم میم کوچیکه یک سمتم و میم بزرگه که قشنگ ا.ستر.س داشت عین فنر اینور اونور بود و بابا کاملا کِز کرده بود و نگاهش رو دوخته بود صفحه تی.وی که که صداش بطور کامل بسته بود😉
مسا.بقه شروع شد و با اعتماد به نفس کامل بعد از سلام و احوالپرسی انتخاب هام رو سر گرفتم....
خیلی خوب پیش رفت و ده دقیقه ذهنم دقیقا توو همون مکان و زمان و جا حضور داشت بدون هیچ پَرِش فکری و مسابقه ذهن و حواس بود.... مجر.ی هم از عملکردم راضی بود و به زبان میآورد...
امتیاز لازم رو خیلی بیشتر حدود دو برابر لازم گرفتم و وارد تالار جوا.یز شدم و به شانس مبلغی بُردم و پایان مسابقه...
تماس قطع شد و باز حرف ها شروع شد. تلفنم مجدد زنگ خورد و نوه عموی بابا که رفیق دیرینه ام هست زنگید و شروع کرد به تبریک گفتن و بعله مسا.بقه رو خیلی اتفاقی دیده بودن، همینجور که پدر خانواده کنترل بدست شبکه ها رو رد میکرده یکباره فامیلی خودشو پایین تی وی میبینه و کنجکاو میشه و نگه میداره و آهان!
جونم براتون بگه که دورهم به گفتگو و خنده بودیم تا لینک مسا.بقه روی سایت اومد و دا.نلود کردم و همگی با هم نگاه کردیم... تک تکشون حالا که دقیق میدیدن از اعتماد به نفسم، رسا صحبت کردنم و حضور ذهنم تعریف کردن و لذت بردن و حرف مثل سالها قبل، زمان دانشجویی رسید به اینجا که ای کاش گویندگی رو بتونی سر بگیری و منی که از خنده روده بُر شده بودم و میگفتم: آره سوسکه از دیوار بالا میرفت و مامانش میگفت: قربون دست و پای بلوریت برم
و مامان که باز تکرار میکرد: نه واقعا من اگر بودم توانایی مدیریت این طرف که چهار نفر بالا پایین میپرن و بصورت زنده صدام روی آنتن باشه و به اون قشنگی ام سلام و احوالپرسی کنم نداشتم..
میم بزرگه: جدا خوب مدیریت کردی من این طرفت رو که میدیدم فکر کردم محوی! ولی حالا ک دیدم جدی مدیریت خوب کردی
بابا: من وااااااقعا استرس داشتم و شماها متوجه نشدید
بغلش کردم و بوسش کردم و میگفتم: چراااا قشنگگگگ مشخص بود باز عین جوجه شسته شده یه جا کِز کرده بودی😄😄😄
بابا: عه پس فهمیدی...
دیگه کم کم ساعت چهار و نیم بود و تقریبا چهار ساعت ما درگیر یه مسا.بقه یا بازیه ده دقیقه ای بودیم😁😁😁
بعدم پیاده روی و دورهمی خونه عمه با بچه هاش و حسن ختامم خوردن سمبو.سه های خوشمزه دستپخت عروس و بازی با وروجک هاش و محبت داشتن هاشون که تمومی نداره و هدیه یه گیره فلزی مو با طرح گل آفتابگردون و یه بالم لب بهم دادن🫠🫠🫠
و اینگونه روز تعطیلمون با خیر و خوشی به شب رسید...
هفته تون پرخیر و برکت انشالله