به برکت نام مولا علی

سلام

احوالاتتون چطوره؟

اول تشکرات ویژه که میاید و اینجا رو میخونید و جویای احوال من میشید.. در ثانی دوست عزیزی که خصوصی جویا میشی و من آدرسی ازتون ندارم آخه چطور باید جواب بدم:)

کاری رو میخواستم استارت بزنم که هیچ انگیزه و امیدی براش نداشتم و حالام دقیقا ترسون ترسون لرزون لرزون شروع کردم ولی از خدا انگیزه و انرژی خواستم که مهندس زنگ زد و خبر خوبی از خودش بهم داد و در کنارش منم نصیحت کرد که دست بجنبونم!

خب من فقط منتظر بودم یکی تیر حرکت رو بزنه و من بدوم که گلوله شلیک شد حالا اینکه من برای مسابقه چقدر تلاش کنم و با چه نتیجه ای به خط پایان برسم تمامش بسته به خودم، تلاشم، پشتکارم و اراده ام داره و البته که اولویت هام!!!!!

برنامه ریختم به عدد ابجد مولا علی.. برای 110 روز:)

انشالله حین کار، فک کنم خوب باشه بیام و اینجا میزان تلاشم رو بنویسم و خدا بخواهد و منم پیش برم و در نهایت اعلام کنم شد آنچه که میخواستم بشه:)

لطفا اگر از ذهنتون گذشت منو دعا کنید که هم پر تلاش باشم و هم امیدم ناامید نشه:)

و مورد بعدی اینروزها برو و بیا برای خودم دارم، اول اینکه از اول فصل ورزشم رو عوض کردم و دیگه فیتنس نمیرم و بجاش پیلاتس میرم یه ورزش قدرتی حرکتی که ریتمش از آمادگی جسمانی و ایروبیک آروم تر هست و حرکاتش قدرتی هست و یه جورایی بین آمادگی جسمانی و یوگا قرار داره که فک کردم بعد از بدو بدو های فیتنس و شنا و مسابقات بدنم نیاز به آرامش داره.... از مربی ام راضیم و مهمتر اینکه فیتنس واقعا وقت گیر بود و من هفته ای سه روز که میرفتم باید حدود 4 ساعت برای ورزش و رفت و آمد و دوش بعدش وقت میگذاشتم که عملا صبح تا ظهرم رو میگرفت و حالام که روزها کوتاه شده اصلا نمیتونستم اینجوری پیش برم... مورد بعد اینکه ورزش صبح بهم خوش نمیگذره! خسته میشم ولی بعدازظهر که ورزش میکنم انگار تازه جون گرفتم و آب زیر پوستم دویده و انرژی و روحیه خوبی بهم میده:) دیگه جونم براتون بگه مرضیه تون آدم جمع هست و گروه! و خب این ورزش گروهی هست.

این شد که پیلاتس رو انتخاب کردم و اونم چه ساعت هلویی! 5 تا 6 بعدازظهر... کل وقت لباس بپوشم و برم و بیام و لباس عوض کنم 2 ساعتم نیست.. و این یعنی من فرصت بیشتری برای باقی کارهام و استراحت کردنم دارم.

و بگم براتون از دنیای عروسک ها:) تا بحال 4 تا خرگوش برای سال نو که سال خرگوش هست بافتم و الان باید طبق برنامه ام پنجمی رو شروع کنم خب امسال زود شروع کردم که اولش به این فکر بودم باز از روی هر کدوم قشنگ تر شد ببافم اما با برنامه ی 110 روزه ای که گذاشتم نمیدونم وقت بشه یا نه چون اولویتم اول اون کار هست در ثانی ورزشم که عضو جدایی ناپذیر هست و مسئولیت هاییم که توو خونه دارم باید انجام شه..

دیگه از دنیای کتاب ها بگم که پست قبل جانِ شیفته رو براتون گفتم و این پست یه کتاب میگم: که خیلی خوب خندیدم جلد اول: آبنبات هل دار بود که خوندم و خوب بود ولی جلد دوم: آبنبات دارچینی بود که آی خندیدم آی خندیدم ... داستان یک خانواده بجنوردی از قشر متوسط جامعه هست که از زبون بچه آخر خانواده که فک کنم متولد دهه پنجاه باشه نوشته شده.

و الان کتابی میخونم درباره چگونه کاریزماتیک باشیم بنظرم تا الان خوب بوده بخصوص برای کسایی که خودشون رو کم دوست دارن! یا خیلی همش دنبال استرس و انتقاد از خودشونن و یا کسایی که دنبال کار میگردن و مصاحبه های شغلی میرن.. حالا تموم شد میگم عنوان کامل کتاب رو.

و دیگر اینکه این ماه تک تک اعضای خانواده رو برای خرید پوشاک همراهی کردم و همگی راضی برگشتن ولی خودم هیچی نخریدم!

نیمه پاییزم گذشت:) خیلی کمتر از یه نیمه دیگه از فصل پاییز، فصل انارخورون مونده که به شب یلدا و زمستون برسیم.. عمرمون هستا.. رفیق کاش قدرش رو بدونیم و دریابیمش:)

این دو روز که نیرو.گاهم بودم ذهنم رو گرم کردم برای 110 روزی که از فردا انشالله شروع میشه... انقدر ذوق دارم که الان سه روزه صبحها ساعت شش و نیم بیدار میشم و در طول روزم نمیخوابم که حسابی آماده باشم و انرژی لازم برای کارم داشته باشم....مهربونا اگرررر از ذهنتون گذشت دعام کنید. دعا کنید همین طوری پرشور و حرارت و با انگیزه بمونم و دست از کوشش برندارم.

امیدوارم هرکس تلاش میکنه جواب تلاشش رو بگیره به بهترین نحو..

امیدوارم هرکس هر آرزویی در سر داره خدا سبب ساز انگیزه اش رو براش بفرسته و اراده لازم رو دریافت کنه...

امیدوارم توویی که مخاطب خوبمی آمین بشه هر آنچه میپنداری:)

دوستتون دارم

یاعلی مدد

ثبت نام لا.تاری

سلام

امروز نیرو.گاهم:

یکی از آقایون سرپرست اومده و میگه: خانم مرضیه امروز روز آخر ثبت نام لا.تاری هست

میگم: بله میدونم

میخنده و میگه: ثبت نامم کردید

میخندم و میره!(فقط اومده بود دفتر همین رو عنوان کنه)

این ها همه از لحاظ میل به زندگی در ا.یران هست! چی ساختید!؟

درک میکردم تک تک حرفهای بقول خودشون مخالف ها رو و کاملا حق میدادم اما خب یک سری حرف ها رو هم میدیدم که استوری میکردن و میشد با یک سرچ ساده متوجه شد که یک کلاغ چهل کلاغ و بعضی هاشم دروغ گویی محض هست!

من هم یک جوان که تمام ناامنی ها رو شاهدم! نداشتن امنیت مالی رفاهی اجتماعی و ..... که بقول شاعر:

خون این خلق به پیشانی ایمان شماست

مرگ این آیینه در آیه قرآن شماست

ما همه کافر دینی که شما ساخته اید!

لعنت عشق بر آنکس که مسلمان شماست!

و بدتر از همه ناامیدی هست! ناامیدی ای که از دل جوون و امیدوار ما ساختن! مسبب تمام اینها اگر دشمن هست که لعنت بهش اگر خودی که ده هزار لعنت بهش!

اما این مدت تمام تلاشم رو کردم منطقی باشم و تمام احساسات نباشم استوری ها رو دنبال میکردم تا جایی که کلا توو ورطه ناامیدی مطلق و خشم خالص پرت نشم! چون من یک انسانم و برای ادامه حیات به امید و آرامش احتیاج دارم هر چند خیلی کم!

گاهی بعضی از حرف ها رو سرچ میکردم و مدرک و حرف مستدلی ازش پیدا نمیکردم! بعد به طرف پیام میدادم: این حرف کجا گفته شده؟ یکی شون به من توپید که تو طرفت رو مشخص کن!

گفتم: من یک ایرانی ام؛ که عین همه جوون های این مملکت سختی را به چشم که میبینم هیچ! با گوشت و خون و پوست حس میکنم و در اون قرار گرفتم اما دیگه لااقل دروغ نبندیم که اگر ذره امیدی هم هست خودمون رو هم نابود کنیم

میگه: خب عیب نداره نهایت این دروغه و من مدرک مستدلی ندارم! مگر خودشون کم دروغ میگن

یاد جمله یکی میفتم که استوری کرده بود دو جور نادان الان توو مملکت وجود داره:

اولی: اون هایی که افرادی رو که به تشییع کشته شده های شاهچراغ رفتن <مردم> نمیدونن!

دومی: مردمی رو که به تشییع کشته های شاهچراغ رفتن رو <معترض به امور جاری مملکتی> نمیدونن!

من به شخصه همون زینبم که میگم باید از این مملکت رفت؛ آقا از نظر من اینجا حدیث حضرت محمد صدق میکنه: که وقتی میبینی دین ات داره به نابودی کشیده میشه هجرت کن!

بخدا که دین انسانیت شرف و غرور و همه چی مون داره به نابودی کشیده میشه! و هرکس نتونه بره خب فقیر هست و راهی نداره و اونی که میتونه و نمیره همونی هست که اینجا عجیب براش منفعت داره و از ما نیست!

چه کردن با ما! که این ور میزنیم یار گله داره اون ور میزنیم دل نمیزاره!

توام از لابلای کلمات سردرگمی ام رو حس کردی؟

در نهایت شما هم بدونید امروز روز آخر ثبت نام هست! (البته که من حکم سی یا سی اش رو نمیدونم!)

+ کتاب جان شیفته میخوندم از رومن رولان.. این روزها کاش یکم بخونیم این کتاب رو! و معنی انسانیت رو یاد بگیریم که نه به دین هست نه به طرفدار داشتن.

و خطاب به بعضی دیکتاتورها که میخوان علیه دیکتاتور قیام کنن: عزیزِ من ما هم کتاب قلعه حیوانات و هم کتاب بی شعوری رو خوندیم کاش جانِ شیفته رو هم بخونیم که ببینیم ما به انسانیت و مادری احتیاج داریم.

قهرمان اصلی این کتاب آنت ریوی یِر زنی فرانسوی هست که نام خانوادگی اش به معنی رودخانه هست وبقول خودش: «رودخانه به سوی دریا روان است... بی آن که هیچ ساکن باشد! زندگی که گام می‌سپارد... رو به پیش! جریان، حتی در مرگ، ما را با خود می‌برد... حتی در مرگ، ما پیش خواهیم بود... »

رومن رولان وضعیت قرن بیستم فرانسه و جنبش بیداری زنان را به کمک شخصیت آنت شرح می‌دهد. قرن بیستم فرانسه یادآور روزگاری‌ست که زنان در بند افکار پوسیده و اشتباه گرفتار بودند. حق آزادی، اعمال نظر و حقوق برابر از آن‌ها سلب شده بود و جامعه چشم انتظار بیداری و آگاهی بود.

آنتِ جان شیفته یکی از زنان آزادی‌خواه و روشن‎فکر آن زمان است. او شیفته است؛ شیفته‌ی زندگی و هر آن چه که متعلق به مفهوم زندگی است.

آنت شخصیت محوری داستان است که راه رهایی از بندهای قرن بیستمی فرانسه را در خودآگاهی می‌بیند. اهمیت آزادی‌های بیرونی غیرقابل انکار است اما آزادی درونی رمز انسان‌های بزرگ است.

کربلایی شدم (6)

سلام

هر وقت میخوام خیلی با جزئیات برای یه مرد حرف بزنم منو مسخره میکنه و میگه: جونم برات بگه خواهر

و اینجا متوجه میشم شاید اکثریت آقایون از خوندن و شنیدن جزئیات بیزار هستن اما از اونجایی که مریخی هستن باید بگم تجربه ثابت کرده همین مردهایی ام که از جزئیات حوندن و گفتن خسته میشن وقتی ام خیلی سربسته باهاشون صحبت میکنی ناخوداگاه مرتب احوال پرست میشن!

حالا بیاید ادامه کربلا رو بگم:

ادامه نوشته