یکی از ویژگی های خوبتو بگو که دوسش داری

سلام

یکی از ویژگی های خوبی که دارم اینه: عاشق محیط های فرهنگی ام.... همیشه جاهایی ک چیزی برای یاد گرفتن وجود داره منو جذب میکنه...مثلا مرکز فنی و حرفه ای من هنوز که هنوزه کلاس هاش رو چک میکنم و اگر کلاسی و درسی موضوعش منو جذب کنه سریع برای ثبت نام اقدام میکنم..... الان حدود ۱۳ ۱۴ سال هست که ما توو این محل آمدیم.... و من بی اغراق عین ۱۳ ۱۴ ساله که فرهنگسرای اینجا رو شرکت میکنم، موقع هایی بود که ساعت کاری ام از ۲ تا ۷ بعدازظهر بود و من صبحشم فرهنگسرا بود، یه وقتا ساعت کاری ام ۷ صبح تا ۴ بعدازظهر بود و من باز پنج و شش کلاس فرهنگسرا بودم و از تمام کلاس هاش لذت و استفاده میبردم از ورزش و کلاس های هنری و آشپزی و کتابخونه و برنامه های فرهنگی مثه اردو و سینما و همه و همرو شرکت کردم.... بین خودمون باشه تنها جایی که استفاده نکردم بخش شهروند کوچولوش بوده و همیشه ام ته دلم دوست داشتم منم فرزندی داشته باشم که ساعت های بودنم در فرهنگسرا، اونم از شهروند کوچولو و بازی با بچه ها لذت ببره ولی خب اینم از دیدن بچه های دوستام اونجا لذت میبرم.... من عشق میکنم بچه ها که بهم میرسن بازی میکنن دعواشون میشه بعدم انگار که نه انگار باز بازی میکنن😃 این پسرا که با هم کشتی میگیرن به قصد کشت همو میزنن باز با هم دوست میشن😅

حالا این علاقه ام به بچه ها یه حس رو در من فعال کرده، من خیلی سریع حس میکنم که کسی اطرافیانش یا خودش بارداره و این به کرّات برام تکرار شده، زن داداش یه دوستم رو توو عکس دیدم و بهش گفتم زن داداشت نی نی داره، گفت نه بابا اینا ده ساله ازدواج کردن بچه ام نمیخوان، بعد یکماه زنگ زد و با تعجب گفت دختر زن داداشم بارداره اونم دوقلو😉 الان فقط دوماهشه تا گفتن بارداره یاد حرفت افتادم گفتم این دختر شده نوستراداموس.... آخری اش همین امروز صبح که از هم باشگاهیم پرسیدم: مریم(دخترش) باردار نیست؟( خود هم باشگاهیم متولد ۵۹ هست و دخترش یه پسرچه داره اما دوست داشت دوتاش کنه، بخاطر ج.ن.گ که شد گفت دیگه نمیخواد و من باز حسم گفت که بارداره) همکلاسی گفت: چرااااا فقط به تو میگم بارداره والا هنوز دو ماهشم نیست😅 اما میدونم حست خوبه

علت اینکه بهم گفت حست خوبه:

حدود ۸ ماه پیشم توو کلاس یکی از خانمها که دوتا دختر بزرگ داره دختر کوچیکه حدود ۱۲ ساله هست... داشت درباره مشکل گلاب به روتون یبوست حرف میزد و بچه ها هر کدوم بهش راهکار میدادن، خندیدم و بهش گفتم راضی تو حامله ای و بچه ها خندیدن و خودشم کلی حرصی شد گفت برو آمو، همینم مونده آبروم بره بعد ۱۲ سال!! و زد و خانوم خانوما چند هفته ای نیومد و ما گفتیم درگیر دخترشه، دختر بزرگش فو.تبالیسته... بعد یکماه حدودا وارد باشگاه شدم و بچه ها گفتن ماما اومد... و راصیه پدیدار شد و گفت انقد گفتی من رفتم بیبی چک گذاشتم و متوجه شدم باردارم و انقد گریه کردم ولی شوهرم چنان خوشحال شد که انگار من نازا بودم و تازه برای اولین بار حامله شدم😂😂😂

و الان جوجه اش یکماهه هست و پسر دار شد بعد دوتا دختر....

حالا هم باشگاهی میگه: فک کنم چون توو حست اومده، دختر منم بچه دومش هم باز پسره... حالا دیگه الله اعلم😁

انشالله هرکس دلش جوجه میخواد، دامنش سبز بشه و اولاد صالح و سالم نصیبش بشه

همچو آب زلال و رها باش

سلام

هر انسانی یه سری خوبی ها و بدی ها داره، من اصولا وقتی استخر میرم که الان توو فصل گرما سعی ام بر هفته ای یکبار رفتن هست، یک تایمی رو روی آب دراز میکشم و طاق باز میخوابم، انگشت پاهام رو به میله کنار آب گیر میندازم که ثابت بمونم و به سقف آبی استخر چشم میدوزم و توو ذهنم و در کمال آرامش از خدا برای اینکه اونروز به استخر اومدم شکر میکنم، از اینکه من رو روی آب پاک و زلال قرار داده و از انرژی مثبت آب تشکر میکنم، از تک تک داشتنی هام سپاسگزاری میکنم، پدر و مادر برادرهام سقفی بالای سر، خونه آروم و خنکی که بعد استخر و بعد هرجا میتونم بهش پناه ببرم، شربت خنک و تگری ای که توو کیف شنا انتظارم رو میکشه، دوستای خوب، بدن سلامتی که میتونم باهاش ورزش کنم، مغز سالم و هر آنچه به ذهنم میاد..... و تقاضا میکنم انرژی های منفی و ناراحتی هام و حس های بد رو به آب بسپارد و انرژی و پاکی و زلالی آب رو به روح و روانم بده و این حس مدیتیشن قشنگ در من قوت و روحیه ایجاد میکنه.... چرا گفتم؟ چون این فصل شمام اگر آب بازی رفتید از آب انرژی های خوب بگیرید و حتما روی آب مدیتیشن کنید و ریلکس بشید...

حالا یه پست توو ا.ینستا.گرام دیدم که نوشته بود: تحقیقات نشان میدهند وقتی روی خوبی های زندگی تان تمرکز میکنید، مغز شما به معنای واقعی کلمه خودش را دوباره سیم کشی میکند تا خوبی های بیشتری را پیدا کند و این جادوی پلاستیسیته عصبی است...

یه پست هم دیدم که استرس و اضطراب با مغز چی کار میکنه... پس آروم باشید زندگی در جریان هست مثل آب خودتون رو به جریان بندازید و یکجا موندن باعث به وجود آمدن گنداب فقط میشه! در جریان باشید و از مسیر لذت ببرید، درسته توو مسیر سنگلاخ هست تیکه سنگ های بزرگ هست اما بگذرید و سنگ ها رو نرم کنید.(یادم به ادبیات دوره دبیرستان افتاد)

آرام و رها باش دوست خوبم

بقول ملاصدرا:

یک نَفَس از عمر بُوَد باقی ام

حیف بُوَد گر به سَر آرَم به غم...

و من ۳۵ ساله شدم یا ۳۵ را فوت کردم!؟

۳۶ را بیشتر دوست دارم و ۳۷ را😁

فقط میدونم برنامه ام برای این سن و سالم، اینی نبود که الان هست اما حالا دنیا به کام کی چرخیده که من توقع کنم!؟ پس لذت میبرم از زیستن حتی به غلط!😄

برای خودم هزینه کردم یه ساعت هوشمند و ایرپاد امروز سفارش دادم و تا هفته دیگه به دستم برسه، من لایق بهترین هام

حتما فردا ورزش میکنم، حمام میکنم، لباس نو میپوشم و کیک شکلاتی میپزم.... کیک رو برای شیرین کردن کام عزیزانم میپزم واگرنه ماه محرم برام مفهومی نداره که کیک بپزم برای همین کیک تولدی در کار نیست فقط یک کیک عصرانه شکلاتی🫠

امسال میلی به گرفتن هدیه ندارم! هرکس پرسید برات چی بخرم گفتم سلامتی خودت کافیه و همین که بیادم هستید برام ارزشمند هست

امسال خودم برای خودم راحت خرج کردم... راستش میخواستم طلا بخرم برای پس انداز! اما بعد دیدم من چند ساله میخوام ساعت هوشمند و ایرپاد بخرم تقریبا دوساله، از وقتی گوشی جدید خریدم و مرتب عقب انداختم و حالا دیگه وقتشه😉 استایلمم مهمه🫠🙃

بریم که فردا سالروز متولد شدنم برای خودم بخونم:

بانو مگر سر جنگ داری؟

هر سال با تیر می آیی...

اونم چه تیری، هفت تیر☺️☺️

روزمرگی

سلام

اومدم بنویسم که یکم عادت هام یادم بیاد!

با شروع فصل گرم سال به روزهای ورزش های آبی و .... میرسیم.

برای خودم تا پیش میاد ساک استخر میپیچم و میرم و کاری ندارم آی فلانی بیا آی مادر بیا... میرم و طبق برنامه ریزی خودم فلان متراژ کرال میرم فلان متراژ قورباغه و فلان شمارش دراز نشست در آب و .... حالا اتفاقا اگر دیگرانی باشند به حرف زدن میگذره و تایم ورزش منو میگیرن اماااا دلم میخواد مثلا با دختردایی ام که کلاس سومی هست و شنا دوست داره استخر برم و مرتب باهاش مسابقه توو آب بگذارم😀

القصه که از فصل مربوطه غافل نشید

پس از صد و اندی روز از ج.ن.گ

سلام

نوشتن یادمون رفته! من هستم.... کسی اینجا رو باز میکنه و یادش هست؟

خدا بیامرزه خانم دوسی

بابا همیشه ماه رمضون که میشه تعریف میکنه: بچه بودم هر وقت خونه خانم دوسی ام میرفتم( مادربزرگش) زیر درخت نارنج توو حیاطشون نشسته بود و قرآن میخوند(سواد مکتبی داشتن)

پدر من ۶۰ ساله هست انشالله سلامت باشه، مادربزرگم سال ۸۷ که فوت کردن ۸۴ ساله بودن و مادربزرگ بابا هم با همون سن و سال ۸۰ ۹۰ سال بلکه هم بیشتر، وقتی بابا ۱۸ ساله بوده، فوت کردن... که من تازه ده سال بعدش بدنیا اومدم.

هر وقت فکرای بد درباره دین و دینداری و اعمال دینی سراغم میاد با خودم مرور میکنم که حداقل از ۱۰۰ سال پیش من و اقوامم اینها رو یاد گرفتیم و سر هرکس و هر چیزی و استفاده و سواستفاده معتقد نشدیم که حالا با بودن و نبودن و بد کردن و خوب بودن اون دیگران بخوام اعتقاداتم رو کنار بزارم! و این منو آروم میکنه و با خدای خودم دوست میشم🙃

ماه رمضان تون پر از،خیر و برکت و عافیت💝🍃

و بلاخره به عروسی رسیدیم

با همه صحبتها و حرفها و یکی به دو هایی که برای عروسی بود بلاخره به شب موعود رسیدیم..... ساعت شروع عروسی در کارت عروسی که به رنگ سبز سلطنتی بود، هفت شب تا پاسی از شب ذکر شده بود و خواهر و مادر داماد ساعت 6 هنوز توو آرایشگاه بودن:)) دیگه تازه ساعت یک ربع به هفت بلاخره کارهامون رو جمع کردیم و توو ماشین جمع شدیم که به سمت باغ تالار حرکت کنیم؛ یک سری قابلمه برداشتیم برای غذاهایی که اضاف میاد، دو تا سبد برداشتیم که در یکی گیفت های عروسی بود(شمع گرفتن و مامان میگفت: انشالله روشنی بخش خونه همه باشه) و در یکی نقل و گلبرگ های طبیعی رنگی گل رز بود، منو مامان کت و شلوارهامونم برداشتیم برای آخر مجلس، کارتن های میوه هایی که پدر داماد روز قبل ساعت ها توو این هوای سرد شسته بود(موز و نارنگی و سیب سرخ و کیوی) و جعبه های شیرینی دانمارکی با رویه پسته که پدر داماد آبرومندانه و با وسواس از قنادی خوب شهر تهیه کرده بود و بلاخره خان هفتم: کیک عروسی اونم دستپخت خواهر داماد با یک وجب خامه:))

کیک مستطیلی به سبکی که این روزها ترند شده، کشیده و باریک به طول نیم متر و ارتفاع ۱۲ سانت و عرض ۱۷ سانت.... دور تا دور کیک رو پاپیون ها شیری رنگ کوچیک کوچیک با فاصله زدم و روی کیک مروارید خوراکی به رنگ نقره ای ریخته بودم که با شمع های پیچ پیچی نقره ای رنگی که روی کیک قرار میدادن ست میشد..

همگی توو یک ماشین جمع شدیم و با مشقت و اینهمه وسیله همه چیز رو صحیح و سالم به تالار رسوندیم:)) داداش کوچیکه که پشت فرمون بود سر هر دست انداز میگفت: بگیرید(کیک، جعبه ها شیرینی بغل دستم و چونه زدن با مامان که عزیزم شما نمیخواد دستت بیاری سمت کیک خودم مراقبم بدتر آخر دست خودت به کیک میخوره:))) )

یک شب بسیار سرد به تاریخ 10 دی ماه، شیرازی که سالها برف نیومده بود تمام اطراف برف زده بود بشدت سرد بود... لباس قرمز خوشرنگ بلند با آستینهای کوتاهِ پفی به تن کردم و در تمام انتخاب هام این حکایت میکرد که خواهرداماد خیلی کم سن و سال و شاداب نشون داده بشه:) آرایشی با چشم و ابروی مشکی و لبهای غنچه قرمز... موهام که خیلی دلم میخواست لایت کنم بخاطر رنگ لباسم تصمیم گرفتم همون مشکی بمونن و به سبک جمع و باز شنیون شدن و اصولا من که همیشه ساده در مراسم ها حضور پیدا میکردم و همیشه لباس های میدی(کوتاه و تا زانو) تن میکردم و برای اولین بار لباس بلند تنم کردم و اونم با وسواس اینکه کسی فکر نکنه من بیشتر از بیست و اندی سن دارم، هر کسی منو دید با ذوق گفت چقدر متفاوت شدی و آرایش و با این لباست عین پرنسس های دیزنی شدی و انگار از دل انیمشن ها و کارتون ها بیرون اومدی:)) و لازم به ذکر هست که با کم کردن 4 کیلو وزنم و سبک این لباس کمرم باریک و قدم کشیده تر به چشم میومد.

خانواده عروس زودتر از ما شکرخدا به سالن رسیده بودن و بابا سفارش کرد که زحمت بکشن گرمایشی و چیدمان میزها رو چک کنن(میز و صندلی ها همه چوبی بودن و با پاپیون های حریر دیزاین شده بود و جایگاه وی آی پی و جایگاه عروس و داماد با شمع و گل تزیین شده بود و چون سبک میزو صندلی ها روستیک انتخاب شده بود کف سالن کامل چمن مصنوعی کار شده بود(سر همین سبک انتخاب یه ناراحتی پیش اومد که باعث شد حدود ده روز انتخاب تالار و کارهای عروسی کنار گذاشته بشه و حتی بابا گفت بهتره بدون عروسی به خونه خودتون برید و من عروسی ای نمیگیرم! هزینه اش رو میدم انشالله برای هر چیزی غیر عروسی گرفتن خرج کنید و بماند که دل پدر و مادرها خیلی نرم تر از این حرفاست بخصوص بابای بچه لوس کنه من!)) اما خب من وقتی دیدم خوشم اومد و متفاوت بود و یک جورایی از تجملات گرایی به دور اما بگم تالار قبلی که میخواست این سبک رو پیاده کنه صندلی ها رو با نخ مکرومه و اینجور چیزا میخواست دیزاین کنه ولی اینجا از حریر و شمع و گل استفاده شده بود، کف سالن قبلی سنگ بود و با این سبک جور نمیومد اما این سالن کامل چمن مصنوعی شده بود (اختلاف نظر به این علت بود که پدر و مادرم میگفتن این سبک چیدمان برای باغ هست و مخصوص تابستان ولی الان زمستان هست و تالار تمام سنگ هست و بهتره سبک کلاسیک و مجلسی استفاده بشه و با مخالفت عروس روبه رو شدند، باز به عروس گفتن خب قسمت وی آی پی(مخصوص خانواده درجه یک عروس و داماد) این سبک چیده بشه و باقی به همون سبک لایت و کلاسیک چیده بشه؛ عروس: نه من میخوام همه اش همین سبک روستیک باشه! من:خب نظر مامان و بابا چی؟ عروس: خب من اصلا عروسی نمیخوام(این جمله یکبار دیگه ام سر انتخاب یک تالار دیگه از زبون عروس منتقل شده بود! و بعدم از تالار بیرون رفت و ما همگی متعجب شدیم!)) و بلاخره بعد از عذرخواهی بچه ها، قرار بر این شد که ما تالاری نبینیم و خودشون دو نفر چشم و گوش بشن و انتخاب کنن و بابا هم هزینه رو کامل متقبل بشه ولی بچه ها از این تصمیم هم ناراضی بودن! بلاخره این باغ تالار رو انتخاب کردن و چندبار زنگ زدن که بیاید نظر بدید و ما نرفتیم!(اینجا من کامل بی حرف باهاشون بودم و حتی بچه ها روز مادر که به این بهانه اومدن خونمون اصلا از اتاقم بیرون نرفتم!) بابا به مامان چندبار اصرار کرد که بیا بریم حالا میخوان قرارداد ببندن و مامان گفت: نه!من نمیام، دخترمم نمیشه بیاد شما خودت تنها برو؛ خود بابا بلاخره رفت و قرارداد رو بستن و بابا میگفت: بچه ها بعد قرارداد کلی بغلم کردن و عروس محکم و با ذوق عین مرضیه منو بوسید و تشکر کردن و انگار یه بار از دوششون برداشته شد و بماند که بعد قرارداد یک سری اعصاب خوردی برای سرو میز اردو پیش اومد و داداش بزرگه چشمش رو بسته بود و بابا خودش پیگیری کرد و باز هزینه مازاد براش پرداخت و داداش به من گفت: والا گفتم حالا بگم میگن اینم از انتخاب خودتون:)) بعد قراردادم عروس با من تماس گرفت و گفت: مرضیه جون برای تاریخ 10 ده، لباست آماده کن(این تاریخ انتخابی من بود و مرتب میگفتم تولد امام جواد فرزند امام رضا هست و عقد رو که هشت هشت بود حالا اینم 10 ده بگیرید) و اینجوری آشتی بین عروس و خواهرشوهر مجدد برقرار شد ولی در هیچ انتخابی اش دیگه همراهی نکردیم(حتی سر لباس عروسی یه مشکلی پیش اومد و دو روز قبل عروسی مجبور شدن لباس عروس دیگه ای انتخاب کنن و داداش و عروس گفتن چقدددر اصرار کردیم باهامون بیاید و نیومدید حالا همش دردسر داریم(مامان به من گفت: حالا اگرم ما رفته بودیم، میگفتن تقصیر نظر ایناست، همون بهتر خودشون دو نفر برن))

و بعد از همه دردسرها یک شب باشکوه رقم خورد و داماد میگفت: بخدا که عروسی برای دیگران هست ما همش دوییدیم، بچه ها بشدت راضی و خوشحال بودند و تا حدود ساعت دو شب توو تالار زدیم و رقصیدیم و پایکوبی کردیم

به جرات میتونم بگم انقدر انرژی خوبش بالا بود که من از ساعت 6 صبح بیدار بودم تا ساعت 2 شب که توو تالار بودیم نه یک ذره حس خستگی داشتم نه سردرد و نه هیچی... نه من که مامانم بابام داداشم همگی سرحال و رفرش بودیم

لحظه ورود بچه ها انقدر سرد بود که همگی جلو در ورود به تالار صف کشیدیم و دیگه توو باغ نرفتیم و چوبک هایی که روبان سفید بهشون آویزون بود دست دختر خانم های جوان مجلس داده شد شبیه بیبیلی بوووو توو انیمیشن ها، خواهر عروس سینی اسپند به دست یک سمت در ورودی و من قرآن به دست سمت دیگه و کِل کشون عروس و داماد با لبخند بزرگ و شادی ای که از چهره شون می بارید وارد شدن و مامان ها یکی نقل و گل میپاشید یکی شاباش دور سرشون می چرخوند.... خاله ها و عمه ها کِل میکشیدن و دخترهای جوون چوبک ها رو توو دستشون بعلامت شادی تکون میدادن و عروس و داماد با حال خوب وارد سالن شدن و مستقیم و پرانرژی وارد پیست رقص شدن....

خواهر عروس انرژی زا و بشقاب میوه برای بچه ها آماده کرد و فیلمبردار اومد و گفت بریم برای مراسم کیک چون دیر وارد شدید، که داماد گفت من گرسنه ام تا یه چیزی نخورم تکون نمیخورم😅😅

میزی که با شمع و گل آرایش شده بود آوردن و کیک رو گذاشتن و به خواهر داماد گفتن بیاید شمع ها رو بزارید و خواهر عروس گفت: کیک هنر خواهر داماد هست و همزمان شمع ها رو داد به من در ادامه گفت: خودشون زحمت شمع آرایی رو بکشن

و اینگونه یکی یکی همه میومدن کیک رو میدیدن و باهاش گروهی عکس میگرفتن و از من تشکر میکردن و من چقدر خجالت زده بودم ک کیک کم بود و فقط بعنوان نمادین آورده بودیم و نمیشد بین همه پخش کرد( کیک ۵ کیلو بود)

(فردای عروسی کیک رو به سه قسمت تقسیم کردم برای خانواده عروس و خانواده خودمون و یخچال عروس)

شمع ها رو اول تا آخر کیک ۸ شمع گذاشتم و روشن کردیم و از طرفین شمع ها رو عروس و داماد فوت کردن و به شمع وسط که رسیدن و فوت کردن همدیگر رو بوسیدن🥰

( خواهرزاده عروس که ۷ ساله هست این صحنه رو نقاشی کرده بود، بوسیدن همدیگر و شمع های پیچ پیچی و کیک کشیده و بلند و ماهایی که دور تا دور عروس و داماد نیم دایره زدیم و چوبک های در دست رو تکون میدیم)

بعدم داماد به سمت مجلس مرودونه رفت و بماند که از روی کنجکاوی و اینکه داداش کوچیکه همش شور میزد مردها نمیرقصن و خوش نمیگذره از قسمتی که به مردونه راه داشت سرک کشیدم و دیدم عجب بساط رقص و پایکوبی ای اونطرف گررررررم به راهه و دختردایی ها و خاله هام ازم پرسیدن چه خبره و گفتم و همگی سر کشیدیم توو مردونه و یه جا من شیطونی ام گل کرد و کِل کشیدم و خودم پریدم توو خانوم ها و دخترها اینطرف و مردهایی که یک آن حواسشون به سمتی که ما بودیم جلب شد😂😂😅😅

و آخر شب هم بچه ها رو رسوندیم خونشون و مادر عروس گلاب و اینجور چیزا آورده بود و رفتن بالا و دست بچه ها رو به دست هم دادند و ما به خونه خودمون بدون داداش بزرگه برگشتیم:)

ولی همچنان داستان ادامه دارد... پاتختی و پاگشا و بعدم عید اول شون و انشالله برن تا برسن به سیسمونی چیدن و ...:)

انشالله همه آرزومندها به آرزوهای قلبی شون برسن

انشالله همه عاشق ها به عشقشون برسن

انشالله هر جوونی زندگی تشکیل میده روز به روز برکت و رزق براش بباره

انشالله عروس و داماد ما هم خوشبخت باشند و در پناه خدا باشند و دلشون به آینده روشن باشه:)

بعد عروسی انقدر همه ابراز محبت میکردن که وحی بهمون نازل شد که الهی شکر به همه خوش گذشته و این انرژی خوب و حال خوب برای همه بوده😃

خبر بعدی اینکه یادتون هست از نامزدی و بهم خوردن سر یک هفته نامزدی دخترعمو اول امسال نوشتم؟ بعله بعد عقد بچه های ما، خانواده عمو هم اعلام کردند که دخترعمو با فرد مناسب دیگری مجدد نامزد کرده و واقعا پسر خوش برخورد و خوش قد و بالایی هست به چشم برادری(دخترعمو صورت عروسکی ای داره بینی ای ریز و فرم گرفته و صورت ظریف فقط اندام توپول هست، دختر آرام و کم حرفی هست، رشته تحصیلی اش روابط عمومی هست و به موقع و با ادب صحبت میکنه و خانم مومن و بااصالتی هست)... که بعد عروسی بچه های ما اونا هم عقد کردند و یکماه بعد عروسی بچه ها اونها هم عروسی گرفتن و شکرخدا از بعد عقد بچه ها مرتب خبرهای شادی شنیدیم و الهی شکر مجلس شادی رفتیم، حتی سمت عروس هم موقع کارت عروسی پخش کردن 5 تا اعلام نامزدی داشتن و همین دیشبم عروسی یکیشون رفتن... انشالله توو خونه همه عروسی باشه و شادی

اندراحوالات عروسی 3

سلام بعد از مدتی بی خبری در بهمن 1405

خوبین بچه ها؟ چه حال و احوالات؟

والا انقدر به یکباره همه چیز زیر و رو شده و باز حالمون بهم ریخت که رشته کلام از دستم در رفت... حالی برام نموند که بیام ادامه اش رو بنویسم..

واقعیت حالام روم نمیشد بیام بنویسم ولیکن خودتون توو نظرات گفتید بیا و بنویس دیگه امروز عزمم رو جزم کردم که برم اول بخونم ببینم چی و تا کجا براتون گفتم و انشالله پست بعدی رو منتشر کنم

یه چیزی: خوبکه اینجا هست... خوبکه مینویسیم... خوبکه شماها میاید میخونید:)

برگردیم به عروسی دادش بزرگه

داشتم براتون میگفتم که:

گرم بستن ساک عروس و داماد بودم که دیدم دود از روی بخاری بلند میشه و گفتم ای وای چی گذاشتید رو بخاری

بابا دویید که آهان واکس گذاشتم یکم گرم شه، بشه به کفشم بزنم (واکس کامل آب شده بود و یه مایع نفتی کامل بود) این وسط بابا اصرار داشت زودتر از روی بخاری برداره واگرنه حالا حالاها واکس نمیبنده

زن و شوهر با دست کمک به هم در ثانیه در حین برداشتن قوطی واکس، کل قوطی واکس رو به چشم برهم زدنی توو بخاری خالی کردن و از دهنه مستطیلی بزرگ بخاری عین فیلمها آتیش به همون پهنا به بالا شعله کشید و یه شوک حسابی...

بله من میدیدم که سر مامان و بابا روی بخاری خم هست و توو زبونم بود بگم آی داره قوطی واکس برمیگرده که در آنی قوطی واکس کامل تووی بخاری برگشت و به پهنای مستطیی بخاری مبلی توو سالن شعله آتیش بالا کشید و مامان جیغ زدن و منم وای گویان و بابا که دیدم دویید توو حیاط و توو ذهنم بود که حالا وسط آتیش کجا میره و مامان بشدت شوک زده و میگفت:وای لباس بچم ولی لباس ماه دامادم... که بابا شیر گاز رو بسته بود و آتیش قطع شد ولی بابام واقعا شوک بهش وارد شده بود با جیغ های مامان که با تحکم به مامان زدم و تکونش دادم و گفتم: وای چیزی نشده داری به هممون شوک میدی، الان داداش از آرایشگاه میاد وحشت میکنه و خودم گیج بودم و نگاه کردم و گفتم این لباس داداش کوچیکه اس(یه پیرهن سفید که شب قبل خریده بود و مامان براش اتو کرد و سر صندلی میز ناهار خوری بود و قطره های واکس و دوده ی شعله بهش نشسته بود) و شکرخدا لباس داماد سر صندلی اونطرفی بود و هیچی نشده بود و کاپشن بابا که سوخت و تکه جلو قالی .... خداروشکر میکردیم که شعله به پرده سالن نگرفت، شکر که مامان بابام آسیبی ندیدن واگرنه شب پدر مادر داماد خوش بینانه بدون مژه و ابرو توو سالن بودن:))

ولی خب شوک بدی بود.... داماد از آرایشگاه اومد و حتی جونی توو صدام نبود که براش کِل بکشم و تا منو دید گفت چرا عین گچ سفید شدی و وارد سالن شد و اون افتضاح رو دید... تند تند گفت چشم خوردیم چشم خوردیم، دیشب که چینی از دست خودم افتاد اونم جنس ایرانی اونجوری خاکشیر شد، حالام این... مرضیه صدقه بده///

گفتم صدقه دادم صبح که فرستادمت دادم... بعدم نترس این سومی اش بود، دیگه از سرمون گذشت... گفت این که دو تاس، گفتم نه رفتم ساک هاتون از بالا بیارم پامم اینطوری شد(در آهنی ورودی بالا به استخوون پشت ساق پام برخورد کرده بود و کبود شده بود) سریع گفت: آرایشگاهم نمیخواد برید، خودتون یه کاری کنید یا اگر میری زیاد بخودتون نرسید(از چشم و نظر ترسیده بود) خندیدم و گفتم: نترس شکرخدا از قیافه بی نصیبم ولی مامان میخوای شما نیا بخصوص بلوندم کردی واویلاس...

کم کم حرف زدیم و از اون حال بیرون اومدیم و بهش گفتم تو برو دنبال ماشینت که گل زدی، منم با بابا برم خونتون وسایل ببرم

وسایل رو بردیم و منم چرخی توو خونه زدم و دیدم مادرش اینا شب قبلم که مامان گفته، ته تمه جهاز رو آوردن و توو خونه گذاشتن و تا حدود زیادی خونه رو نظم دادن و رفتن... ساک هاشون توو اتاق گذاشتم و وسایل خوراکی رو توو آشپزخونه و برگشتیم خونه

سریع پردیم توو حمام و ساعت 12 نوبت آرایشگاه داشتم ولی با وضعی که پیش اومده بود من تازه ساعت 12 وارد حمام شدم:)

بازم جای شکرش باقی بود:)

ادامه دارد...

اندراحوالات عروسی 2

بچه ها اومدن و گفتن ما حالا اگر کارهامون تموم نشد حدود ده روزی میایم خونه شما میمونیم و سر فرصت کارها رو انجام میدیم که اونجا مامان گفت البته که خونه خودتون هست و باقی مون در سکوت کامل بودیم:)

یه فلش بک بزنم به روز قبل عروسی که مامان صبرش پر شد و گفت من هیچی نمیگم و بخودم اجازه نمیدم جهازی که اونا خریدن رو برم به سبک و سلیقه خودم بچینم و خونه رو کامل کنم، اینا هم انگار نه انگار و در کل رسم بر اینه جهاز عروس رو خانواده اش یک هفته قبل میان میچینن ولی متاسفانه تکنیل نشده بود و اینجوری شد که صبح روز قبل عروسی با عروس تماس گرفت و گفت: به مادر اینا بگو یه پنجشنبه عصر زحمت کشیدن و اومدن خونه اتون تا حدودی چیدن، یکروزم امروز عصر وقت بزارن و برن و خونه تکمیل شه که حالا اینهمه زحمت خرید وسایل کشیدن فردا شب بعد عروس برون، فامیلی پا توو خونتون بزاره، خونه کامل باشه.(صبر و تحمل مامان بعد دو ماه لبریز شده بود چون کلا خانواده عروس یه جورایی از همه چیز خودشون عقب کشیده بودن و همه چیز رو انداخته بودن رو دوش خود بچه ها و اون دوتا هم رسما هر کاری رو نصفه نیمه انجام داده بودن) عروس گفت: مادر عصر وقت نیست که من و داماد بریم

مامان: نه کار شما دوتا نیست! به مادر اینا بگو

عروس: اونا وقت بوتاکس و آرایشگاه و اینا دارن و بعدم شما که گفتید زندگی برای خودتونه و کسی نمیخواد ببینه... (خب عروس دوست داشت جهازبرون گرفته شه واقعا ما از مد افتاده این رسم جهاز دیدن چون چشم و هم چشمی میاره ولی غافل که ما بگیم نمیبینن خانواده عروس هم رها میکنن!) مامان گفت: چرا ما عروس و داماد میرسونیم بعدم چند نفر میان و دستتون به دست هم میدن و زندگی تونم همین حین میبینن دیگه من گفتم هر فکر و تمهیداتی لازمه بیندیشید و انجام بدید، خدانگهدار.

القصه

صبح عروسی داماد اومد که صبح بعد نماز عروس رو ببره آریشگاه، از زیر قرآن ردش کردم و چهارقل خوندم و یه پنجاه تومنی صدقه دادم....

بعدم مامان بیدار شد برای نماز و من به مامان گفتم که نمیشه همین طوری بی غذا بی لباس هوای سرد به خونه برن!

مامان گفت: پاشو پاشو ساک هاشون و لباس و خرت و پرت های توو ساک ها رو بیار جمع میکنیم، میبریم و میزاریم توو خونشون و یه سبدم خوراکی های لازم میچینم(قند و شکر و چای خشک و نبات و تخم مرغ و مربای بِه و عسل و یه شیشه روغن سرخ کردنی، یه کیسه میوه های فصل و یه پاکت برنج 5 کیلویی محلی) بزارید و آبگرمکن روشن کنید و بخاری ها رو هم روی شمعک بزارید و بیاید...

همین صحبتها ادامه پیدا کرد و داماد که برگشت، مامان همین برنامه که وسیله هاتون میبریم خونه تون رو گفت و کلید خونه شونم گرفت و یه املت دورهم خوردیم و دامادم روانه آرایشگاه کردیم و قبلشم ماشینش ببره بده که گل بزنن...

جونم براتون بگه آوردم و روبان هم آوردم و یه سری لوازم بهداشتی و آرایشی شون رو هم پایپیون صورتی و آبی زدم و توو ساک چیدم و لباس ها رو هم هر قسمت چیدم و توو همین هیری ویری بابا گفت خب من چی کار کنم تا داری میپیچی که بعد ببرمت... گفتم بفرما برو ماشین تمیز کن... گفت نه میرم کفش هام واکس میزنم...

گرم کارها بودم که دیدم دود از روی بخاری بلند میشه و گفتم ای وای چی گذاشتید رو بخاری

بابا دویید که آهان واکس گذاشتم یکم گرم شه، بشه به کفشم بزنم (واکس کامل آب شده بود و یه مایع نفتی کامل بود) این وسط بابا اصرار داشت زودتر از روی بخاری برداره واگرنه حالا حالاها واکس نمیبنده

زن و شوهر با دست کمک به هم در ثانیه در حین برداشتن قوطی واکس، کل قوطی واکس رو به چشم برهم زدنی توو بخاری خالی کردن و از دهنه مستطیلی بزرگ بخاری عین فیلمها آتیش به همون پهنا به بالا شعله کشید و یه شوک حسابی...


ادامه دارد..

اندراحوالات عروسی۱

سلام

بخیر و خوشی عروسی انجام شد و اونروز تا حالا هر کدوم از مهمان ها تماس میگیرن، بسیار ابراز محبت میکنن و میگن عروسی بسیار خودمونی ای بود و احساس غریبی و عصا قورت دادگی نکردیم و خیلی بهمون خوش گذشت که باید بگم الحمدلله

چالش زیاد داشتم سر جهیزیه چیدن بچه ها که فکر میکردن تا حدود ده روز بعد عروسی هم میان خونه ما میمونن تا کارهاشون یکی یکی سر فرصت انجام شه ولی مامان بسیار عاقلانه و قاطع و با محبت از همون شب اول روانه خونه خودشون کرد...

هر جفتشون از دو هفته مونده به عقد هممممش در حال رفت و آمد و بدو بدو بودن و استراحتی نداشتن ولی ما که از دور میدیدیم برنامه ریزی ای برای انجام کارهاشون نمیدیدیم متاسفانه😄

خانواده عروس هم چون خونه شون فروختن و آپارتمان جدید گرفتن، دنبال کارهای خودشون بودن و فقط یکروز اومدن جهاز رو گذاشتن و بعدازظهر یک هفته مونده به عروسی رفتن یه سری هاش رو از کارتن ها درآورون و توو کابینت ها تا حدودی جا دادن و بعدم هیچ!

دیگه صبح عروسی بیدار شدم و به مامان گفتم: بچه ها شب برن خونشون، خونه سرد هست، صبحانه هیچی ندارن بخورن(نصاب وسایل برقی شون هنوز نیومده و یخچال نصب نبود)

ساک لباس های هر جفتشون اینجاست... عین کولی ها یکی یه پلاستیک گرفتن صبح دستشون و رفتن آرایشگاه....

و مامان قاطع به من گفت: نه! امشب باید برن خونه خودشون....

ادامه دارد..