با همه صحبتها و حرفها و یکی به دو هایی که برای عروسی بود بلاخره به شب موعود رسیدیم..... ساعت شروع عروسی در کارت عروسی که به رنگ سبز سلطنتی بود، هفت شب تا پاسی از شب ذکر شده بود و خواهر و مادر داماد ساعت 6 هنوز توو آرایشگاه بودن:)) دیگه تازه ساعت یک ربع به هفت بلاخره کارهامون رو جمع کردیم و توو ماشین جمع شدیم که به سمت باغ تالار حرکت کنیم؛ یک سری قابلمه برداشتیم برای غذاهایی که اضاف میاد، دو تا سبد برداشتیم که در یکی گیفت های عروسی بود(شمع گرفتن و مامان میگفت: انشالله روشنی بخش خونه همه باشه) و در یکی نقل و گلبرگ های طبیعی رنگی گل رز بود، منو مامان کت و شلوارهامونم برداشتیم برای آخر مجلس، کارتن های میوه هایی که پدر داماد روز قبل ساعت ها توو این هوای سرد شسته بود(موز و نارنگی و سیب سرخ و کیوی) و جعبه های شیرینی دانمارکی با رویه پسته که پدر داماد آبرومندانه و با وسواس از قنادی خوب شهر تهیه کرده بود و بلاخره خان هفتم: کیک عروسی اونم دستپخت خواهر داماد با یک وجب خامه:))
کیک مستطیلی به سبکی که این روزها ترند شده، کشیده و باریک به طول نیم متر و ارتفاع ۱۲ سانت و عرض ۱۷ سانت.... دور تا دور کیک رو پاپیون ها شیری رنگ کوچیک کوچیک با فاصله زدم و روی کیک مروارید خوراکی به رنگ نقره ای ریخته بودم که با شمع های پیچ پیچی نقره ای رنگی که روی کیک قرار میدادن ست میشد..
همگی توو یک ماشین جمع شدیم و با مشقت و اینهمه وسیله همه چیز رو صحیح و سالم به تالار رسوندیم:)) داداش کوچیکه که پشت فرمون بود سر هر دست انداز میگفت: بگیرید(کیک، جعبه ها شیرینی بغل دستم و چونه زدن با مامان که عزیزم شما نمیخواد دستت بیاری سمت کیک خودم مراقبم بدتر آخر دست خودت به کیک میخوره:))) )
یک شب بسیار سرد به تاریخ 10 دی ماه، شیرازی که سالها برف نیومده بود تمام اطراف برف زده بود بشدت سرد بود... لباس قرمز خوشرنگ بلند با آستینهای کوتاهِ پفی به تن کردم و در تمام انتخاب هام این حکایت میکرد که خواهرداماد خیلی کم سن و سال و شاداب نشون داده بشه:) آرایشی با چشم و ابروی مشکی و لبهای غنچه قرمز... موهام که خیلی دلم میخواست لایت کنم بخاطر رنگ لباسم تصمیم گرفتم همون مشکی بمونن و به سبک جمع و باز شنیون شدن و اصولا من که همیشه ساده در مراسم ها حضور پیدا میکردم و همیشه لباس های میدی(کوتاه و تا زانو) تن میکردم و برای اولین بار لباس بلند تنم کردم و اونم با وسواس اینکه کسی فکر نکنه من بیشتر از بیست و اندی سن دارم، هر کسی منو دید با ذوق گفت چقدر متفاوت شدی و آرایش و با این لباست عین پرنسس های دیزنی شدی و انگار از دل انیمشن ها و کارتون ها بیرون اومدی:)) و لازم به ذکر هست که با کم کردن 4 کیلو وزنم و سبک این لباس کمرم باریک و قدم کشیده تر به چشم میومد.
خانواده عروس زودتر از ما شکرخدا به سالن رسیده بودن و بابا سفارش کرد که زحمت بکشن گرمایشی و چیدمان میزها رو چک کنن(میز و صندلی ها همه چوبی بودن و با پاپیون های حریر دیزاین شده بود و جایگاه وی آی پی و جایگاه عروس و داماد با شمع و گل تزیین شده بود و چون سبک میزو صندلی ها روستیک انتخاب شده بود کف سالن کامل چمن مصنوعی کار شده بود(سر همین سبک انتخاب یه ناراحتی پیش اومد که باعث شد حدود ده روز انتخاب تالار و کارهای عروسی کنار گذاشته بشه و حتی بابا گفت بهتره بدون عروسی به خونه خودتون برید و من عروسی ای نمیگیرم! هزینه اش رو میدم انشالله برای هر چیزی غیر عروسی گرفتن خرج کنید و بماند که دل پدر و مادرها خیلی نرم تر از این حرفاست بخصوص بابای بچه لوس کنه من!)) اما خب من وقتی دیدم خوشم اومد و متفاوت بود و یک جورایی از تجملات گرایی به دور اما بگم تالار قبلی که میخواست این سبک رو پیاده کنه صندلی ها رو با نخ مکرومه و اینجور چیزا میخواست دیزاین کنه ولی اینجا از حریر و شمع و گل استفاده شده بود، کف سالن قبلی سنگ بود و با این سبک جور نمیومد اما این سالن کامل چمن مصنوعی شده بود (اختلاف نظر به این علت بود که پدر و مادرم میگفتن این سبک چیدمان برای باغ هست و مخصوص تابستان ولی الان زمستان هست و تالار تمام سنگ هست و بهتره سبک کلاسیک و مجلسی استفاده بشه و با مخالفت عروس روبه رو شدند، باز به عروس گفتن خب قسمت وی آی پی(مخصوص خانواده درجه یک عروس و داماد) این سبک چیده بشه و باقی به همون سبک لایت و کلاسیک چیده بشه؛ عروس: نه من میخوام همه اش همین سبک روستیک باشه! من:خب نظر مامان و بابا چی؟ عروس: خب من اصلا عروسی نمیخوام(این جمله یکبار دیگه ام سر انتخاب یک تالار دیگه از زبون عروس منتقل شده بود! و بعدم از تالار بیرون رفت و ما همگی متعجب شدیم!)) و بلاخره بعد از عذرخواهی بچه ها، قرار بر این شد که ما تالاری نبینیم و خودشون دو نفر چشم و گوش بشن و انتخاب کنن و بابا هم هزینه رو کامل متقبل بشه ولی بچه ها از این تصمیم هم ناراضی بودن! بلاخره این باغ تالار رو انتخاب کردن و چندبار زنگ زدن که بیاید نظر بدید و ما نرفتیم!(اینجا من کامل بی حرف باهاشون بودم و حتی بچه ها روز مادر که به این بهانه اومدن خونمون اصلا از اتاقم بیرون نرفتم!) بابا به مامان چندبار اصرار کرد که بیا بریم حالا میخوان قرارداد ببندن و مامان گفت: نه!من نمیام، دخترمم نمیشه بیاد شما خودت تنها برو؛ خود بابا بلاخره رفت و قرارداد رو بستن و بابا میگفت: بچه ها بعد قرارداد کلی بغلم کردن و عروس محکم و با ذوق عین مرضیه منو بوسید و تشکر کردن و انگار یه بار از دوششون برداشته شد و بماند که بعد قرارداد یک سری اعصاب خوردی برای سرو میز اردو پیش اومد و داداش بزرگه چشمش رو بسته بود و بابا خودش پیگیری کرد و باز هزینه مازاد براش پرداخت و داداش به من گفت: والا گفتم حالا بگم میگن اینم از انتخاب خودتون:)) بعد قراردادم عروس با من تماس گرفت و گفت: مرضیه جون برای تاریخ 10 ده، لباست آماده کن(این تاریخ انتخابی من بود و مرتب میگفتم تولد امام جواد فرزند امام رضا هست و عقد رو که هشت هشت بود حالا اینم 10 ده بگیرید) و اینجوری آشتی بین عروس و خواهرشوهر مجدد برقرار شد ولی در هیچ انتخابی اش دیگه همراهی نکردیم(حتی سر لباس عروسی یه مشکلی پیش اومد و دو روز قبل عروسی مجبور شدن لباس عروس دیگه ای انتخاب کنن و داداش و عروس گفتن چقدددر اصرار کردیم باهامون بیاید و نیومدید حالا همش دردسر داریم(مامان به من گفت: حالا اگرم ما رفته بودیم، میگفتن تقصیر نظر ایناست، همون بهتر خودشون دو نفر برن))
و بعد از همه دردسرها یک شب باشکوه رقم خورد و داماد میگفت: بخدا که عروسی برای دیگران هست ما همش دوییدیم، بچه ها بشدت راضی و خوشحال بودند و تا حدود ساعت دو شب توو تالار زدیم و رقصیدیم و پایکوبی کردیم
به جرات میتونم بگم انقدر انرژی خوبش بالا بود که من از ساعت 6 صبح بیدار بودم تا ساعت 2 شب که توو تالار بودیم نه یک ذره حس خستگی داشتم نه سردرد و نه هیچی... نه من که مامانم بابام داداشم همگی سرحال و رفرش بودیم
لحظه ورود بچه ها انقدر سرد بود که همگی جلو در ورود به تالار صف کشیدیم و دیگه توو باغ نرفتیم و چوبک هایی که روبان سفید بهشون آویزون بود دست دختر خانم های جوان مجلس داده شد شبیه بیبیلی بوووو توو انیمیشن ها، خواهر عروس سینی اسپند به دست یک سمت در ورودی و من قرآن به دست سمت دیگه و کِل کشون عروس و داماد با لبخند بزرگ و شادی ای که از چهره شون می بارید وارد شدن و مامان ها یکی نقل و گل میپاشید یکی شاباش دور سرشون می چرخوند.... خاله ها و عمه ها کِل میکشیدن و دخترهای جوون چوبک ها رو توو دستشون بعلامت شادی تکون میدادن و عروس و داماد با حال خوب وارد سالن شدن و مستقیم و پرانرژی وارد پیست رقص شدن....
خواهر عروس انرژی زا و بشقاب میوه برای بچه ها آماده کرد و فیلمبردار اومد و گفت بریم برای مراسم کیک چون دیر وارد شدید، که داماد گفت من گرسنه ام تا یه چیزی نخورم تکون نمیخورم😅😅
میزی که با شمع و گل آرایش شده بود آوردن و کیک رو گذاشتن و به خواهر داماد گفتن بیاید شمع ها رو بزارید و خواهر عروس گفت: کیک هنر خواهر داماد هست و همزمان شمع ها رو داد به من در ادامه گفت: خودشون زحمت شمع آرایی رو بکشن
و اینگونه یکی یکی همه میومدن کیک رو میدیدن و باهاش گروهی عکس میگرفتن و از من تشکر میکردن و من چقدر خجالت زده بودم ک کیک کم بود و فقط بعنوان نمادین آورده بودیم و نمیشد بین همه پخش کرد( کیک ۵ کیلو بود)
(فردای عروسی کیک رو به سه قسمت تقسیم کردم برای خانواده عروس و خانواده خودمون و یخچال عروس)
شمع ها رو اول تا آخر کیک ۸ شمع گذاشتم و روشن کردیم و از طرفین شمع ها رو عروس و داماد فوت کردن و به شمع وسط که رسیدن و فوت کردن همدیگر رو بوسیدن🥰
( خواهرزاده عروس که ۷ ساله هست این صحنه رو نقاشی کرده بود، بوسیدن همدیگر و شمع های پیچ پیچی و کیک کشیده و بلند و ماهایی که دور تا دور عروس و داماد نیم دایره زدیم و چوبک های در دست رو تکون میدیم)
بعدم داماد به سمت مجلس مرودونه رفت و بماند که از روی کنجکاوی و اینکه داداش کوچیکه همش شور میزد مردها نمیرقصن و خوش نمیگذره از قسمتی که به مردونه راه داشت سرک کشیدم و دیدم عجب بساط رقص و پایکوبی ای اونطرف گررررررم به راهه و دختردایی ها و خاله هام ازم پرسیدن چه خبره و گفتم و همگی سر کشیدیم توو مردونه و یه جا من شیطونی ام گل کرد و کِل کشیدم و خودم پریدم توو خانوم ها و دخترها اینطرف و مردهایی که یک آن حواسشون به سمتی که ما بودیم جلب شد😂😂😅😅
و آخر شب هم بچه ها رو رسوندیم خونشون و مادر عروس گلاب و اینجور چیزا آورده بود و رفتن بالا و دست بچه ها رو به دست هم دادند و ما به خونه خودمون بدون داداش بزرگه برگشتیم:)
ولی همچنان داستان ادامه دارد... پاتختی و پاگشا و بعدم عید اول شون و انشالله برن تا برسن به سیسمونی چیدن و ...:)
انشالله همه آرزومندها به آرزوهای قلبی شون برسن
انشالله همه عاشق ها به عشقشون برسن
انشالله هر جوونی زندگی تشکیل میده روز به روز برکت و رزق براش بباره
انشالله عروس و داماد ما هم خوشبخت باشند و در پناه خدا باشند و دلشون به آینده روشن باشه:)
بعد عروسی انقدر همه ابراز محبت میکردن که وحی بهمون نازل شد که الهی شکر به همه خوش گذشته و این انرژی خوب و حال خوب برای همه بوده😃
خبر بعدی اینکه یادتون هست از نامزدی و بهم خوردن سر یک هفته نامزدی دخترعمو اول امسال نوشتم؟ بعله بعد عقد بچه های ما، خانواده عمو هم اعلام کردند که دخترعمو با فرد مناسب دیگری مجدد نامزد کرده و واقعا پسر خوش برخورد و خوش قد و بالایی هست به چشم برادری(دخترعمو صورت عروسکی ای داره بینی ای ریز و فرم گرفته و صورت ظریف فقط اندام توپول هست، دختر آرام و کم حرفی هست، رشته تحصیلی اش روابط عمومی هست و به موقع و با ادب صحبت میکنه و خانم مومن و بااصالتی هست)... که بعد عروسی بچه های ما اونا هم عقد کردند و یکماه بعد عروسی بچه ها اونها هم عروسی گرفتن و شکرخدا از بعد عقد بچه ها مرتب خبرهای شادی شنیدیم و الهی شکر مجلس شادی رفتیم، حتی سمت عروس هم موقع کارت عروسی پخش کردن 5 تا اعلام نامزدی داشتن و همین دیشبم عروسی یکیشون رفتن... انشالله توو خونه همه عروسی باشه و شادی