کنیز حاج باقر

یه کلام افتاده توو دهنم الان یک هفته اس هرکس توو خونه شروع میکنه به غر زدن بهش میگم: وای بسه عین کنیز حاج باقر همش نق میزنید

خب یه جاهایی خنده شون میگیره یه جاهایی ام باید دُمم رو بزارم رو کولم و الفرار😁😁😁

ولی خداییش عین کنیز حاج باقر غر نزنید😅... غر زدن خیلی اصطحکاک روان هست😑

.

.

وقتی کاری رو دوست ندارم انجام بدم براحتی نه میگم و توو رودروایسی نمیمونم و از این لحاظ میتونم بخودم آفرین بگم.

از عمه ام حال عروس اولیشون رو پرسیدم؛ ازش تعریف کرد و گفت مشهد بودن و دعاگوتون بوده و یکباره گفت الان اینجاس، میخوای گوشی دستش بدم؟

من: نه... خودم اولین فرصت زنگ میزنم مفصل باهاش صحبت میکنم. سلامش رو برسونید

عمه: باشه😐

تماس قطع شد و مامانم گفت: چرا اینجوری میکنی؟

گفتم الان به دلم نبود صحبت کنم بعدم خودش مشهد بوده حرفی نزده، من زیارت قبول میگم توو رودروایسی سوغاتی فرستادن میفته. بعدم خوشم نمیام کسی منو توو رودروایسی بزاره🙄

تامام😊

جهت تشکر

سلام

آمدم از نظرات همتون در پست قبل تشکر کنم چه اونهایی که تند گفتن چه اونهایی که با شناختی که از من و خانوادم داشتن محترمانه نظراتشون رو گفتن و چه مهربون هایی که با محبت و احترام نظر خصوصی گذاشتن. متشکرم.

در ضمن متاسفم که نتونستم رمز رو به غیر وبلاگی ها بدم.. اما بیاید یه چیزم یاد بگیریم وقتی مطلبی رو کامل نخوندیم و ندیدیم لااقل با طرف مقابل بد حرف نزنیم.... یاد بگیریم یک حرف رو میشه با هزار زبون زد.... بقولی با حتی حرف میشه مار رو از لونه اش بیرون کشید!

من اول از همه خواهان دوستی و محبت و آرامش بین خانواده ام هستم چون حالِ خوب و سرمایه ای هست که غریب و آشنا حتی وقتی از دور نظاره میکنند، لذت میبرند دیگه چه برسه به خودمون کنارِ هم😚

امیدوارم گیر آدمای خوب روزگار بیفتید بقول ساحل آدمای ساده خعلی بهتر از آدمای چرب زبون و متملق هستند..و بقول گوشه باید توو خانواده حواسمون باشه هیچ کدوم احساس تک افتادن و بی یاوری نکنیم😪 و اینکه توو ذهن هممون هست نکنه کسی به کسی نرسه و حسرت به دلش بمونه.. ما وبلاگی ها زندگی های خیلی زیادی رو میخونیم.. من خوندم و دیدم آدمی که با عشقش ازدواج کرده و خودشم سرسختانه خواسته اما الان بعد ده سال میگه: شایدم اینجوری ازدواج نمیکردم موقعیت های بهتری داشتم حتی میگه: مطمئنم موقعیت های بهتری داشتم... پس آدمی حسرت همراهش هست به هر ترتیب... امیدوارم بتونیم بهترین زندگی رو بسازیم که لااقل حسرت ها کمتر بشه.

امیدوارم آرامش و سلامتی حاکم بر خانه ها و خانواده ها باشه..😌

امیدوارم تمام جوان ها همراه و همدم و همسر و مهمتر از همه رفیق درست و حسابی و خوب و همراهی پیدا کنند بقولی: همسری صالحه ولودا ودودا غیورا قنوعا... همسری مهربان دوستدار فرزندآور باغیرت قانع نصیب بشه🙂

هرکس باید عشقی کاری امیدی برای ادامه زندگی داشته باشد.😉

روزگارتون بخیر و خوشی

خدایا آرامش....

دیگه داره دو ماه میشه که با داداش بزرگه در ناراحتی و ناراحتی به سر میبریم...

قضیه از این قرار بود ک من میدیدم ناراحته و مرتبم سر توو گوشی هست و خب ما دنبال کیس مناسب براش بودیم

یه شب اومدم و فردی رو که مربی ورزشم بهم معرفی کرده بود رو عنوان کنم که یکباره به من پرخاش کرد که من کی گفته این مدلی میخوام!

منم حسابی جا خوردم و بعد توو آرامش بهش گفتم: خب اگر کسی رو دوس داری و میخوای به خانواده بگو و برو جلو... این رفتارات اذیت کنندس...

و عجیبببب بود!

چطور؟

تا اینکه عنوان کرد... خواهش کرد که جمع شیم و عنوان کنه که من همون روز سرکار بودم و بعد از کارم با دوستم بیرون رفتم و مامانم گفت: میم هر چی نشسته نیومدی... دیگه گفته مامان و بابا بیاید من میخوام چیزی بگم و همون موقع از استرس زیاد خون دماغ میشه و بعدش میاد و میگه..

خب این استرس و تشویش اینکه بخواد بگه با یک همکار آشنا شدم و برای ازدواج در نظرش گرفتم برای ما خعلی عجیب بود...

چون هر بار حرف ازدواج میزد بهش میگفتیم: بهتره خودت فرد مناسبت رو پیدا کنه و بعدم ما همراهی و مشاوره بدیم..

خلاصه که مامانم گفت نمیدونم چرا اینجوری بچه باید با حال بد بگه...

گفتیم شاید حجاب آنچنان نداره و میم هم از برخورد ما میترسه... که من میگفتم بلاخره زن خودشه... حالا فردا یه محجبه ام بگیریم بعد بیاد خون به دل دختر مردم کنه حق نیست...

که گفتیم لااقل نما.ز و روز.ه سرش بشه... حلال و حرومی بدونن... انسان باشند.

اولش میم گفت همکارم... بابام گفتن حتما دختر شیر.ازی نیست که اجازه دادن بره یه شرکت خصوصی بیرون از شهر سرکار

که میم گفت: نههه خونشون همون طرفه و مشکل مسافت ندارن و اون طرف نسبت به مرکز شهر بهشون نزدیکه..

بعدم توو هر مرحله از زنگ زدن و .... خدا میدونه چقدر عصبی برخورد میکرد و مرتب دعوا داشت!!!!

حالا توو پرانتز براتون بگم: (میم بسیار باکلاسه... نه چون داداشمه نه! واقعا باکلاس و خوش پوش و خوشبو و اهمیت به اخلاق و .... میده و بسیار آدمه حساسی روی نوع برخورد و صحبت کردنه...)

به اینجا رسید که مامانم بلاخره زنگ زد و با مادرش صحبت کرد و کاشف به عمل اومد که واقعیت بچه شیر.از نیستن فقط خب اینجا زندگی میکنن و بچه هاشون شناسنامه اینجا دارن...

خب این تا حدودی شاید مهم نباشه اما رسید به اینجا که وفتی قرار گذاشتن مادر دختر به مادرم گفته بود: بیاین!

بابام گفت به میم نگیم بددل میشه..‌ گفتیم نه بگیم با چشم باز باید انتخاب کنه..

به میم گفتیم، گفت لابد براشون کلاس گذاشتید یا یه طوری حرف زدید اینو گفتن🙄

ما😐😐😐 آخه مگه ما دختر میخوایم بدیم که کلاس بزاریم!

بابام گفت ادامه ندید فقط باید روشن میشد.

میم منو کشوند توو اتاق و گفت: همکارمه باید خعلی سنگین بریم جلو

گفتم: منم بهشون سپردم که جلسه اول حتما شیرینی ببرن

گفت: نههه هم گل و هم شیرینی

با آرامش گفتم: حالا برو ببین بشناس بعد خرج کن.. شیرینی ببری خوبه.. به من اطمینان کن (در ضمن دستم توو جیب خودش که نمیخواس کنه! ندیده نشناخته بهمون گفتن بیاین! نه بفرمایید نه تشریف بیارید نه منزل خودتونه فقط: بیاین! بعد ما جلسه اول تدارک ببینیم😑😑😑)

بعدم گفت: توام باید بیای... اونا همون جلسه اول خواستگاری داداشش همشون با هم رفتن..

گفتم : خیلی زشته جلسه اول آدما رو زیاد توو دردسر و زحمت بندازن.. یه مادر و پسر میرن.. حالا میگی ارتباطمون بیشتره یه مادر و پدر و شما میرید.. توام بهش نگو ما چطور میایم و ... بزار اونا توو رفتار و کردار دستشون باز باشه و بتونی خوب بشناسی شون و از هر لحاظ با خودت و خانوادت بسنجی شون...

در نهایت حرف خواهر برادری مون گفت: من اگر این نشه دیگه باید از شرکت بیام بیرون

گفتم: پس دلتو دادی..

قیافه جوری گرفت که یعنی بعله...

بعدم مامانم که با مادره حرف زده بود و از نوع برخورد مادر عروس خیلی ناراحت بود و اینکه واقعا سطح صحبت کردنه مادره خیلی پایین بوده و مامانم یکم جا خورده بود(حالا مامان من خودش خیلی آدم افتاده و راحتیه) بهش گفتم میم توقع گل و شیرینی داره و مامانم راضی نبود!! گفتم بابا همکارشه نخواینم باید آبرو داریش کنید..

شب خواستگاری رسید... اصلا همه خونه ما ناراحت و بهم ریخته بود! میم تلخ.. ما ها رو هم تلخ کرده بود...

رفتن و از خواستگاری برگشتن.‌...

ادامه نوشته

خوبی ها و بدی ها ماندگارند

حرف افتاد به نوه های عمو که هنوز با سه سال سن براشون شو.رت آموزشی میپوشونن و بچه های این دوره که انقدر راحت طلب شدن، صحبت از بچه داری و سختی های مادرها بود تا رسید به مهربونی بعضی ها و بی تفاوتی خیلی های دیگر تا رسید به دختر فامیل و دختر غریب.. تا رسید حرف به هم عروس ها(یا بقول خیلی ها جاری)

مامان تعریف میکرد که هیچوقت شماها عادت نداشتید توو خودتون دستشویی کنید و من از این بابت همیشه خیالم راحت بود ولی یکبار خونه عمو وسطی مهمونی دوره دعوت بودیم و تو خواب بودی و تا از خواب بیدار شدی، اومدی نشستی توو بغل من و جیش کردی! منم که لباس اضافی برای خودم نمیبردم!!

دیگه رفتم توو حمامشان اول تو رو طاهر کردم و لباس پوشوندم و بعدم پاها و لباس خودمم طاهر کردم و حمام رو شستم و بیرون آمدم و با لباسی که حسابی چلونده بودم(آبش رو گرفته بودم) ولی در عین حال خیس بود اومدم و چادرم رو بخودم میپیچیدم و نشستم ولی زنعمو وسطی حتی یک کلام تعارف نکرد که دامنی لباسی از خودش به من قرض بده تا لباسم خشک شه! (ما خودمون توو خونه هیچوقت مهمون نمیاد که بمونه چون همه توو شیراز هستند ولی یکبار عمه ام اومده بود و یهو دلش کشید مامانم موهاش رو رنگ کنه و همون جا حمام رفتم و ... حتی ما لباس زیر نو هم بهشون دادیم که راحت باشند حالا مامانم براش خیلی حرکت زنعمو عجیب بوده و توو ذهنش مونده..)

مامان بعدد سی سال از یادش نرفته!!!

بهش گفتم: خب خودتم کمرو بودی! میگفتی اتو شون رو بدن تا لباست رو خشک کنی!

مامان: اونوقتا همه اش رودروایسی میکردم..

و ادامه داد ولی زنعمو آخری رو میبینی، دوره تو مای بیبی رو کار نبود و کهنه میذاشتیم... یه بار کهنه تو رو توو دستشویی خونه اونا جا گذاشته بودم؛ بنده خدا شسته بود، اتو کرده بود و داده بود عموت آورده بودن، من انقدر ناراحت شدم که نگو... گفتم چرا اینکارو کردی!!! خب مینداختیش دور میرفت، کاری که خودم برای بچه هرکس بود میکردم!...اما زنعموت گفت: مگه کهنه غریبه اس! کهنه بچه عموم بوده(این یکی زنعمو فامیل هست و دخترعموی بابا) این حرفا نداره..

و اینگونه هست که خوبی و بدی که البته نمیشه گفت بدی! واژه درست تر بی تفاوتی آدما حتی بعد از سی سال توو ذهن میمونه...

با خودم تکرار میکنم: با هم مهربون باشیم و نسبت به هم احساس مسئولیت داشته باشیم... باشد که وقتی در این دنیا نبودیم خدابیامرزی پشت سرمان باشد.

یه پیشنهاد کتاب

اگر توام مثه من عاااااشق رویابافی برای زندگیت هستی و وصف العیش رو نصف العیش میدونی...

اگر توام مثه من روزگار و سختی جامعه کلی حسرت و ناراحتی توو دلت کاشته و رویاهات مثل سابق دست و بال شون باز نیست!

اگر توام به بن بست توو زندگیت رسیدی و دنبال راهه جدیدی اما فکر میکنی راهی نیست!

من بهت پیشنهاد میدم کتاب: کتابخانه ی نیمه شب رو از مت هیگ بخون (من نشر میلکان رو دارم)

هر چقدر جلوتر میرم انرژیِ بیشتری ازش میگیرم🙂🙂🙂

این کتاب بالای سرم هست و هر شب حتی وقتی خسته ام چند برگی ازش میخونم و با حالِ خوب و روحِ به پرواز دراومده و لبخند روی لبم میخوابم😊

همه ما فرصت های زیادی داریم خیییییییلی زیاد ..‌ الان نصف بیشتر کتاب رو خوندم حالا باز انتهاشم میگم...

شب بخیر

هنوز رو پاهام ایستادم..

سلام

حال و احوالاتتون چطوره؟

جونم بگه براتون من هنوز طرح صد ساله مانتو دوختنم ادامه داره... هنوز وصل آستین هاش و پایینش رو داخل زدن و اتو نهایی اش مونده😅😅 حالا پارچه تابستونیه!

خداییش خیاطی خعلی حوصله میخواد خییییلی و من فقط از سر اینکه این تنبلی توو وجودم حرص بخوره؛ میرم و پارچه میخرم! انگار مرض دارم!

القصه که دیگه ادامه دوخت و دوز رفته توو مرحله دعا😁😁

و اما دیگه به طور نهایی مدارکم رو تحویل دادم و بعنوان منتخب برای مسابقات ش.نا برای مرحله کشور.ی رفتم، امسال کار سخت بود چون تنها یک نفر رو میخواستن معرفی کنن و برگ برنده دست من افتاد.

روزی سه ساعت سه روز در هفته توو آب شنا میکنم و باقی تایمی ک شنا نیستم از زانو درد مینالم! و این تنها بخاطر قورباغه اس..‌ قورباغه و پروانه جفتشون آسیب رسون هستن.. اولی برای زانو دومی برای کمر... و خب تا توو آبم اصلا مشکلی ندارم چند ساعت بعد زانو درد شروع میشه...

دیشب میگفتم روزهایی ک شنا نیستم برم بدووم نفسم و سرعتم تقویت بشه که مامانم فرمود: حالا خودتو بُکش! فردا دیگه زانو برای تو زانو نمیشه...

ولی من حالم تا ورزش میکنم عاااااااالیه عااااااااالی... اگر نخوام بدووم باید برم باشگاه... حالا ببینم چه میکنم... بشدت دلم میخواد امسال مدا.ل بیارم نه اینکه برای ما خانومها این رشته موثر باشه ولی خب تجربه اش رو پارسال کسب کردم امسال میخوام ترقی ام داشته باشم انشالله☺☺

توو بهترین روزهای عمرم هستم شایدم بدترین! اما نه شغلی نه همسری نه فرزندی! بجاش خونه بابا با کلی ناز و ادا و نازکش و راحت خرج کردن بدون اینکه بخوام فک کنم زندگی به کجا ختم میشه و قرض و بدهکاری چه معنایی داره، یه عده همسن هام زندگی شروع کردن و ازدواج کردن و بچه و تربیتش و ... رو دارن یه عده مثل من ناکام موندن و البته خداروشکر زنده ان😁

یه عده بدشانسی آوردن و ازدواجشون به شکست به هر دلیلی رسیده و من در شاید متعادل ترین حالتم میتونستم بهتر باشم یا خدایی نکرده بدتر اما الان تقدیر و سرنوشت اینگونه پیش رفته ...

ورزش و کتاب و تفریح و گشت و گذارم رو دارم... گاهی فک کردن غمگینم میکنه گاهی میگم پاشو شکر کن از هفت بند آزادی... نیاز دارم توو زندگیم اگر یه چیزایی ندارم بجاش به یک پیشرفت ها و موفقیت هایی برسم و عمرم رو عاطل و باطل نگذرونم و دیگه کلا از زندگی عقب نیفتاده باشم... خیلی ها رو مشناسم اصلا حتی تجربه کاری ندارن و صفر هستن ولی من براحتی رزومه کاری ام پر میشه و هیچوقت دستم الهی شکر خالی نمونده و استقلال نمیشه گفت امااا یه پولی ته جیبم از کارکرد خودم دارم که تنهایی میتونم تصمیم بگیرم و یه عده سر کارهای خوب و موقعیت های خوب هستن و اینجا بازم من وسط مسطا دارم برای خودم راه باز میکنم..

یا درس! باز یه عده نخوندن و راحت یه عده ماشالله روز به روز مدارک بهتر و عالی تر گرفتن اما من خوندم و لیسانسه ام.. بازم یه آدم حد وسط

میتونم به تمام اینها به دید یک غصه بزرگ نگاه کنم و یه زندگی که از هر چی کمش گیرم اومده! میتونم موقعیت الانم رو ببینم برای بهترین بودن تلاش کنم... اگر غصه بخورم تمام امیدهام نابود میشه و یه آدم افسرده میشم که اصلا جذاب نیست!

ولی وقتی تلاش کنم بخوام و تلاش کنم و از پا نشینم، هر روزم بهتر از دیروز میشه اگرم نشه بقول یکی میگفت زندگی که میگذره چرا خب خوش نباشم که بگذره!؟

خیلی هام هستن حسرت داشته های الان رو میخورن، چند روز پیش یک نفر بهم میگفت: تروخدا وان یکاد ت رو همیشه همراهت داشته باش ماشالله هیچی کم نداری...خب اون شاید با خودش و خیلیا مقایسه کرده!

اما منِ آدم همیشه دنبال کمالم و سیری ندارم توو رفتن و رسیدن...

تا آخر تابستون میتونم خبرا و حرفهای خوشی برای گفتن داشته باشم؛ میتونمم بگم باز شروع کنم به چیزایی که توو ذهنمه..

امیدوارم دعای خیر پدر و مادر پشت سر هر بچه ای باشه.

بهترین ها براتون پیش بیاد و بهترین راه ها جلوتون باز شه به یاری خدا.

روزگار بکام