دیگه داره دو ماه میشه که با داداش بزرگه در ناراحتی و ناراحتی به سر میبریم...
قضیه از این قرار بود ک من میدیدم ناراحته و مرتبم سر توو گوشی هست و خب ما دنبال کیس مناسب براش بودیم
یه شب اومدم و فردی رو که مربی ورزشم بهم معرفی کرده بود رو عنوان کنم که یکباره به من پرخاش کرد که من کی گفته این مدلی میخوام!
منم حسابی جا خوردم و بعد توو آرامش بهش گفتم: خب اگر کسی رو دوس داری و میخوای به خانواده بگو و برو جلو... این رفتارات اذیت کنندس...
و عجیبببب بود!
چطور؟
تا اینکه عنوان کرد... خواهش کرد که جمع شیم و عنوان کنه که من همون روز سرکار بودم و بعد از کارم با دوستم بیرون رفتم و مامانم گفت: میم هر چی نشسته نیومدی... دیگه گفته مامان و بابا بیاید من میخوام چیزی بگم و همون موقع از استرس زیاد خون دماغ میشه و بعدش میاد و میگه..
خب این استرس و تشویش اینکه بخواد بگه با یک همکار آشنا شدم و برای ازدواج در نظرش گرفتم برای ما خعلی عجیب بود...
چون هر بار حرف ازدواج میزد بهش میگفتیم: بهتره خودت فرد مناسبت رو پیدا کنه و بعدم ما همراهی و مشاوره بدیم..
خلاصه که مامانم گفت نمیدونم چرا اینجوری بچه باید با حال بد بگه...
گفتیم شاید حجاب آنچنان نداره و میم هم از برخورد ما میترسه... که من میگفتم بلاخره زن خودشه... حالا فردا یه محجبه ام بگیریم بعد بیاد خون به دل دختر مردم کنه حق نیست...
که گفتیم لااقل نما.ز و روز.ه سرش بشه... حلال و حرومی بدونن... انسان باشند.
اولش میم گفت همکارم... بابام گفتن حتما دختر شیر.ازی نیست که اجازه دادن بره یه شرکت خصوصی بیرون از شهر سرکار
که میم گفت: نههه خونشون همون طرفه و مشکل مسافت ندارن و اون طرف نسبت به مرکز شهر بهشون نزدیکه..
بعدم توو هر مرحله از زنگ زدن و .... خدا میدونه چقدر عصبی برخورد میکرد و مرتب دعوا داشت!!!!
حالا توو پرانتز براتون بگم: (میم بسیار باکلاسه... نه چون داداشمه نه! واقعا باکلاس و خوش پوش و خوشبو و اهمیت به اخلاق و .... میده و بسیار آدمه حساسی روی نوع برخورد و صحبت کردنه...)
به اینجا رسید که مامانم بلاخره زنگ زد و با مادرش صحبت کرد و کاشف به عمل اومد که واقعیت بچه شیر.از نیستن فقط خب اینجا زندگی میکنن و بچه هاشون شناسنامه اینجا دارن...
خب این تا حدودی شاید مهم نباشه اما رسید به اینجا که وفتی قرار گذاشتن مادر دختر به مادرم گفته بود: بیاین!
بابام گفت به میم نگیم بددل میشه.. گفتیم نه بگیم با چشم باز باید انتخاب کنه..
به میم گفتیم، گفت لابد براشون کلاس گذاشتید یا یه طوری حرف زدید اینو گفتن🙄
ما😐😐😐 آخه مگه ما دختر میخوایم بدیم که کلاس بزاریم!
بابام گفت ادامه ندید فقط باید روشن میشد.
میم منو کشوند توو اتاق و گفت: همکارمه باید خعلی سنگین بریم جلو
گفتم: منم بهشون سپردم که جلسه اول حتما شیرینی ببرن
گفت: نههه هم گل و هم شیرینی
با آرامش گفتم: حالا برو ببین بشناس بعد خرج کن.. شیرینی ببری خوبه.. به من اطمینان کن (در ضمن دستم توو جیب خودش که نمیخواس کنه! ندیده نشناخته بهمون گفتن بیاین! نه بفرمایید نه تشریف بیارید نه منزل خودتونه فقط: بیاین! بعد ما جلسه اول تدارک ببینیم😑😑😑)
بعدم گفت: توام باید بیای... اونا همون جلسه اول خواستگاری داداشش همشون با هم رفتن..
گفتم : خیلی زشته جلسه اول آدما رو زیاد توو دردسر و زحمت بندازن.. یه مادر و پسر میرن.. حالا میگی ارتباطمون بیشتره یه مادر و پدر و شما میرید.. توام بهش نگو ما چطور میایم و ... بزار اونا توو رفتار و کردار دستشون باز باشه و بتونی خوب بشناسی شون و از هر لحاظ با خودت و خانوادت بسنجی شون...
در نهایت حرف خواهر برادری مون گفت: من اگر این نشه دیگه باید از شرکت بیام بیرون
گفتم: پس دلتو دادی..
قیافه جوری گرفت که یعنی بعله...
بعدم مامانم که با مادره حرف زده بود و از نوع برخورد مادر عروس خیلی ناراحت بود و اینکه واقعا سطح صحبت کردنه مادره خیلی پایین بوده و مامانم یکم جا خورده بود(حالا مامان من خودش خیلی آدم افتاده و راحتیه) بهش گفتم میم توقع گل و شیرینی داره و مامانم راضی نبود!! گفتم بابا همکارشه نخواینم باید آبرو داریش کنید..
شب خواستگاری رسید... اصلا همه خونه ما ناراحت و بهم ریخته بود! میم تلخ.. ما ها رو هم تلخ کرده بود...
رفتن و از خواستگاری برگشتن....