زندگی در جریان است...

سلام

احوالاتتون چطوره؟

رسیدیم به فصل آبلیمو و آبغوره گیری.... بچه ها شمام توو شهرهاتون آبلیمو و آبغوره سالانه میگیرید؟ توو خونه میگیرید یا آماده؟

بعد که آبغوره رسید یه استکان از سرش برمیدارید و نوش جان کنید؟😋😋☺

آلبالوها رو هسته کردید؟ مربا و آلبالو پلو و کیک میوه ای به پا کردید؟

شما آلبالو پلو رو با کوفته قلقلی میپسندید یا با مرغ زعفرونی؟ یا اصن امتحانش نکردید؟ اگر مثل من اهل غذاهای شیرین نیستید و از ترس اینکه شیرینه امتحان نمیکنید باید بگم این فکرو نکنید اصلا شیرین نیست... یه جورایی طعم زرشک پلو داره...

خلاصه که فعلا خوشمزه ها رو دریابید😃😃

اینروزها یک روز درمیون حدود سه ساعت توو آبم و تمرین شنا میکنم... سرعتم پیشرفت خیلی خیلی خوبی کرده و فک کنم باید شنای پروانه رو جدی بگیرم اون سه تا عالی شدم و خیلی بخاطرش شادم.

هفته جدید دوستان بطور جدی اولتیماتوم دادن که باشگاه برم.. فعلا این هفته استخر ندارم و باشگاه سه جلسه میرم و برای هفته بعدترش بعد برنامه ورزشی ام مشخص میشه..

دیگه اینکه دو هفته اس دارم یه مانتو میدوزم😁😁 دو هفته پیش پارچه خریدم و فقط یه روز نشستم الگو انداختم یه سری هاش رو چیدم.. دیروزم کل چیدنم رو انجام دادم حالا کِی دوخته شه اللهو اعلم😅😅😅

ووردپرس رو که شروع کردم بسیار راحت و روون بود حالا نیاز هست php هم یه نگاهی بندازم ایشالله تا آخر تابستون به جاهای خوب برسن

و زندگی ادامه دارد... و اینطوری راهی میسازم و حالم با خودم خوبه الحمدلله😉

شما چطورید؟

خانواده ایرانی

بابا: سلاام

مامان: سلااام، چی چی آوردی برام؟ (باحالت شعر و ناز)

.

.

بابا روزی که چیزی دستش هست و وارد خونه میشه و در حالی‌که کیسه های خرید رو خوب بالا گرفته: سلاااااااام

مامان: سلام، من که فلفل دلمه نمیخواستم! قارچ میخریدی

بابا:😡 بزار برسم بعد ایراد بگیر...

مامان: نه قربونت برم تو مردِ زحمتکش منی، خدا رزق ات رو وسیع کنه

بابا انگار بادکنکی که توو ثانیه بادش کردن و بعد یهو دهنه اش رو ول میکنن و بادش خالی میشه با استیصال و مهربونی: من هر چی دارم و ندارم برای شماست بخاطر شما میدووم، هنوز پامو نگذاشتم شروع میکنی. با عشق میخرم که میگی چی چی آوردی برام رو جواب بدم

مامان: خب دیگه حالا لوس نشو من که چیزی نگفتم (و باز تکرار میکنه:) میگم فلفل دلمه خب داشتیم

بابا😨😨

ما😅😁🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

و دیگه اینجا خانوادگی میشه و همگی میخندیم و به مامان میگیم باز تکرار نکن... و بابا که طرفدار پیدا کرده و خدا نکنه مرد ایرانی طرفدار پیدا کنه😉😜

بده بزنیم...☺☺

برای چکاپ به آزمایشگاه رفته بودم و نشستم روی صندلی خونگیری که خانومی مضطرب وارد شد و به فردی که خونگیری رو انجام میداد گفت: ببخشید بچه من یه ذره بیشتر مدفو.ع نکرده حالا چی کار کنم؟

آقای خونگیر در حالی که نصف بند انگشتش رو نشون میداد گفت: همین قدرم باشه کافیه

خنده ام گرفته بود و متوجه شد و گفت: خب چی بگم؟! فک کردن کاسه رو میدیم پر کنن

با خنده گفتم: بیچاره پدر و مادرا

و توو دلم افتاده بود که بخاطر یه جمله( ما میتوانیم ) ببین تا کجاها باید حواسشون باشه و استرس بکشن😁😁😁 بکشید؛ گوارای وجودتان😄😄😄

که صدای آقای خونگیر باز منو بخودش آورد: کلا رگ تون خودش برجسته اس بدون مشت کردن و ... حتما ورزشکارید

و من که نمیدونم چرا شیرین شده بودم، گفتم: آقای مجری و پشه رو دیدین؟

خونگیر که نیشش باز شده بود در حالی که کش رو بالای آرنجم قفل میکرد گفت: آره بده بزنیم😄😄

من:😅😅

+ رگ های من ربطی به ورزشکاری نداره! آقا ژنتیکی هست بقولی مدلم هست☺☺ واگرنه اون کیه که سه ماه و نیم از سال میگذره و فقط یکماه باشگاه رفته؟ مرضیه🙄

+ برای مهربونیاتون و مشاوره ها و رفاقتهای مجازی تون توو کامنت های پست قبل: متشکرم🤗😘

چو میگذرد میگن غمی نیست

خدایا..........

جای سوره ای به نام " عشق "

در قرآنت خالی ست ،

که اینگونه آغاز می گردد :

و قسم به روزی که قلبت را می شکنند

وجز خدایت مرهمی نخواهی داشت.

(دکتر شریعتی)

.

.

به من بد کردند... ظلم کردند... به تاریخ تولدم در سال ۱۴۰۲ و من هرگز فراموشم نمیشه که تلاشم رو نادیده گرفتند... رابطه فامیلی ای که ادعای مهربونی دارند رو برام به حال بهم زن ترین رابطه رسوندن و حالا نمیدونم واقعا از سادگی و نابلدی حرفایی زدن یا منظور داشتن و من باز هم خودمو کنترل کردم... باز خودم رو راضی میکنم که حتما قسمت من اونجا نیست واگرنه تمام حتی این حرف ها رو فرد تصمیم گیرنده براش اثرگذار بود و تصمیم عکسی میگرفت! با خودم میگم شاید من بدبینم و اونا که ادعا میکنند دلشون میخواسته من کار کنم واقعا دلشون میخواسته و فقط به حرف نبوده اما نهایت تمام اینها این شد که من امید از نیرو.گاه ببرم و رسما اعلام کردم به هیچ وجه به عنوان نیروی جایگز.ینم نمیام و تمام اینها منو باز رسونده به خود خوری... به استرس داشتن موقع خواب که همش با دلشوره میخوابم... حرفمو میخورم و جلو بابا برای اینکه غصه نخوره اصلا موضوع رو تشریح نمیدم و بابا رو که خودش متوجه هست رو راضی میکنم که دلش از کسی چرک نشه.... همه اینا رسیده باز به شروع معده درد... درونم انگار خون خونم رو میخوره... امشب داداش کوچیکه گفت نه تنها برا بابا اینا بگو بلکه هر جا هم میشینی بگو و دق دلت رو خالی کن... اما این گفتن واقعا هیچ تاثیری نداره هیچ چیزی از بار ناراحتی من کم نمیکنه.... اصلا دوباره و دوباره تشریح کردن یه غم چه فایده! متنفرررررم از اینکه از حالم بگم و یکی بهم بگه دلم برات میسوزه یا آخی مرضیه...وقتی کسی اینو بهم میگه چشم میندازم به آسمون و قلبم چشمم دلم همش مچاله میشه .. و حالا

باز خرده شکسته هام رو جمع میکنم و شروعی دوباره...

× با نهایت احترام نظرات این پست رو تنها میخونم و جوابی نمینویسم.

شمام از شیرینی سیرمونی ندارید؟

سلام

اعیادتون مبارکا... این عیدا رو حسابی جشن بگیریدا هم دل خودتون هم اطرافیانتون رو شاد کنید بعد که ماه عزا میاد نگید همش عزاست.. شادی ها رو حسااااااااابی برای خودتون و عزیزاتون جشن بگیرید و هلهله و شادی راه بندازید به غم امون ندید که خعلی بچه پرروعه... شادی خجالتیه تحویلش بگیرید بهش بها بدید🙃🙃🙃

اینروزها تمام سعی ام داشتن لبخند پررنگ بر لب هست متاسفانه چشمام همه چی رو لو میدن... از شب قبل از تولدم خبری بهم رسید که اگر اینجا بنویسم تک تک تون به مصوبین ف.حش ر.کیک میدید چون برای چندمین بار دارن منو نادیده میگیرن و حق رو ناحق میکنند.... عاما نمینویسم چون هنوز بخاطرش دارم تلاش میکنم و بقولی دست و پاهای آخر رو میزنم انشالله که بشه و نمیخوام با نوشتنم پرونده اش بسته شه...

صبح روز تولدم در حال رفتن پیش مسئولینش بودم و دلم خون بود و از پیش هر کدوم برمیگشتم گریه میکردم خالی میشدم تا برم بعدی...

عصر روز تولدم از چند روز قبل با دو سه تا دوستم که هم محله ای هستیم قرار گذاشته بودم که پارک بریم و من کیک تولد درست کنم و بیارم چون بچه ها مرتب میگفتن مرضیه قرار بزار تا تو نزاری کسی جمع نمیشه... منم دیدم تولد خودم هست و همزمان تولد میترا هم بود و نون همیشه کادو رو میده گفتم لااقل کامشم شیرین کنم و یه دونه ف جان.. میترا و ف جان روی هم سه تا بچه دارن و دهه شصتی ان و از منو نون چند سالی بزرگترن اما از سالی که اومدیم این خونه محله اینجا ورزش میرفتم باهم دوست شدیم و چهارتایی برنامه زیاد میزاریم و مربی ام میدونه من برم اونام میان.. چند بار خواستم بهمش بزنم گفتم گناه دارن، اومدم کیک آماده بخرم و ببرم گفتم بزار بپزم و سرم گرم باشه و بلاخره پختم و دیزاین کردم و همه چی حاضر شد و من فقط کیک برداشتم و بچه ها قرار شد هر چی دیگه از بشقاب و چای و تنقلات و زیرانداز میخوان خودشون بیارن... بابا عصر بیدار شد و گفت: مسخره بازی درنیار برو بیار کیک رو بخوریم😐😐😐

القصه که کیک رو با کلی متلک پرانی خانواده نجات دادم و به جمع دوستانمون رسوندم

بعد از کرونا و ... بعد سه چهار سال تونستیم با دل راحت بیایم پارک... دوتاشون بچه دارن.. انقد بچه ها خوشحال شدن و تولد بازی کردیم و بعدم بچه ها مشغول بازی شدن و ما چند نفریم حرف زدیم و انقدددر خندیدیم که من با حال خوب ساعت نه و خرده ای بود به خونه برگشتم و گفتم انقد با بچه ها خندیدیم که نگید و همه اعضای خانواده بهم گفتن الهی شکر تلافی اینهمه اشک ریزونات دراومد و بعدم بازم یادم آوردن و گفتن مهم نیست که بخوای خودتو اذیت کنی.. شد شد نشد نشد...(بخدا این بار نشه همشون در حد شمر برام قابل لعنت گفتن هستند😑)

فردای تولدمم روز عید قربون باز بلند شدم به کیک تولد پختن و تزیین کردن برای اهل خونه😁 آخه اصلا با اونا تولد نگرفتم... و عصر روز عید اینا تششششششنه ی کیک تولد بودن😂😂😂

آهان صبح عید قربون دخترعمه و دخترش اومدن و برامم هدیه روز تولدم رو به همراه گوشت قربونی آوردن و من واقعا شرمنده شدم. اینا همیشه با محبتن البته اون یکی دخترعمه ام دوتا بوک مارک زرافه چوبی همون روز تولدم که دنبال کارام بودم بهم داد که من هممممیشه دوست داشتم برای خودم بخرم اما زورم میومد براش پول بدم که یک جفت برام خریده بود. به اعضای خانواده پیشنهاد دادم حالا ک بهم کادو دادن کیکم رو ببریم خونه عمه بخوریم که کسی محل نگذاشت☺

بعدازظهر روز عید کیک جا افتاده و نیفتاده اومدن نشستن به خوردن و باز صبح جمعه ام چشم باز کرده نکرده توو یخچال بودن برای صرف ادامه کیک😅😅

و عصر جمعه بابا گفت: حالا دیگه واقعا کیک تموم شد؟؟؟

گفتم: حالا ایشالله برای عید غدیر براتون شیرینی تَر درست میکنم

بابا: کی هست؟

من: جمعه اما از چهارشنبه عصر درست میکنم که پنجشنبه جمعه کمر ببندید به رقابت توو خوردن شیرینی😄😄

بابا در حال غر و لند که اووووه باید یه هفته دیگه صبر کنم مونده🤣🤣 تازه بعدشم تولد داداش بزرگه اس و سالگرد ازدواج مامان بابا...فعلا افتادن توو دیگ عسل.. ماشالله سیر هم نمیشن!

خونه شمام شیرینی خور قهار هستن؟

هفتمین روز از تابستون مال من..🤩

و دوباره سالی گذشت و یک تابستان و یک پاییز و یک زمستان و یک بهار چرخید و روز شمار تاریخ به هفت تیر رسید و بنام من رقم خورد☺

و باز این شعر تکراری که دوستش دارم:

تابستان یعنی:

آشتی دوباره دست های تو با طبیعت

مگر سر جنگ داری بانو؟!

هرسال با تیر می آیی!

اولین روز از تیر

ای کسانی که میگفتید: گرمه... پختیم و ‌..

آگاه باشید: تازه تابستون شروع شد و امروز اولین روز از چله تابستون هست🤩🤩🤩

ضدآفتاب یادتون نره...

استخر و تفنگ آبپاش یادتون نره... بخصوص امروز روز آب پاشونک هست بزارید بچه هاتون حال کنن... استخر بادی هاشون رو پر آب کنید و بزارید کِیف دنیا رو ببرن

از هندونه و یخمک و بستنی غافل نشید..

میخوام تابستون رو بترکونیدا... راسی یاد بچه ها بدید به یاد قدیم بادبزن درست کنن😅😅

سفررررررررررررر

تابستون گوارای وجودتون