سلام
اعیادتون مبارکا... این عیدا رو حسابی جشن بگیریدا هم دل خودتون هم اطرافیانتون رو شاد کنید بعد که ماه عزا میاد نگید همش عزاست.. شادی ها رو حسااااااااابی برای خودتون و عزیزاتون جشن بگیرید و هلهله و شادی راه بندازید به غم امون ندید که خعلی بچه پرروعه... شادی خجالتیه تحویلش بگیرید بهش بها بدید🙃🙃🙃
اینروزها تمام سعی ام داشتن لبخند پررنگ بر لب هست متاسفانه چشمام همه چی رو لو میدن... از شب قبل از تولدم خبری بهم رسید که اگر اینجا بنویسم تک تک تون به مصوبین ف.حش ر.کیک میدید چون برای چندمین بار دارن منو نادیده میگیرن و حق رو ناحق میکنند.... عاما نمینویسم چون هنوز بخاطرش دارم تلاش میکنم و بقولی دست و پاهای آخر رو میزنم انشالله که بشه و نمیخوام با نوشتنم پرونده اش بسته شه...
صبح روز تولدم در حال رفتن پیش مسئولینش بودم و دلم خون بود و از پیش هر کدوم برمیگشتم گریه میکردم خالی میشدم تا برم بعدی...
عصر روز تولدم از چند روز قبل با دو سه تا دوستم که هم محله ای هستیم قرار گذاشته بودم که پارک بریم و من کیک تولد درست کنم و بیارم چون بچه ها مرتب میگفتن مرضیه قرار بزار تا تو نزاری کسی جمع نمیشه... منم دیدم تولد خودم هست و همزمان تولد میترا هم بود و نون همیشه کادو رو میده گفتم لااقل کامشم شیرین کنم و یه دونه ف جان.. میترا و ف جان روی هم سه تا بچه دارن و دهه شصتی ان و از منو نون چند سالی بزرگترن اما از سالی که اومدیم این خونه محله اینجا ورزش میرفتم باهم دوست شدیم و چهارتایی برنامه زیاد میزاریم و مربی ام میدونه من برم اونام میان.. چند بار خواستم بهمش بزنم گفتم گناه دارن، اومدم کیک آماده بخرم و ببرم گفتم بزار بپزم و سرم گرم باشه و بلاخره پختم و دیزاین کردم و همه چی حاضر شد و من فقط کیک برداشتم و بچه ها قرار شد هر چی دیگه از بشقاب و چای و تنقلات و زیرانداز میخوان خودشون بیارن... بابا عصر بیدار شد و گفت: مسخره بازی درنیار برو بیار کیک رو بخوریم😐😐😐
القصه که کیک رو با کلی متلک پرانی خانواده نجات دادم و به جمع دوستانمون رسوندم
بعد از کرونا و ... بعد سه چهار سال تونستیم با دل راحت بیایم پارک... دوتاشون بچه دارن.. انقد بچه ها خوشحال شدن و تولد بازی کردیم و بعدم بچه ها مشغول بازی شدن و ما چند نفریم حرف زدیم و انقدددر خندیدیم که من با حال خوب ساعت نه و خرده ای بود به خونه برگشتم و گفتم انقد با بچه ها خندیدیم که نگید و همه اعضای خانواده بهم گفتن الهی شکر تلافی اینهمه اشک ریزونات دراومد و بعدم بازم یادم آوردن و گفتن مهم نیست که بخوای خودتو اذیت کنی.. شد شد نشد نشد...(بخدا این بار نشه همشون در حد شمر برام قابل لعنت گفتن هستند😑)
فردای تولدمم روز عید قربون باز بلند شدم به کیک تولد پختن و تزیین کردن برای اهل خونه😁 آخه اصلا با اونا تولد نگرفتم... و عصر روز عید اینا تششششششنه ی کیک تولد بودن😂😂😂
آهان صبح عید قربون دخترعمه و دخترش اومدن و برامم هدیه روز تولدم رو به همراه گوشت قربونی آوردن و من واقعا شرمنده شدم. اینا همیشه با محبتن البته اون یکی دخترعمه ام دوتا بوک مارک زرافه چوبی همون روز تولدم که دنبال کارام بودم بهم داد که من هممممیشه دوست داشتم برای خودم بخرم اما زورم میومد براش پول بدم که یک جفت برام خریده بود. به اعضای خانواده پیشنهاد دادم حالا ک بهم کادو دادن کیکم رو ببریم خونه عمه بخوریم که کسی محل نگذاشت☺
بعدازظهر روز عید کیک جا افتاده و نیفتاده اومدن نشستن به خوردن و باز صبح جمعه ام چشم باز کرده نکرده توو یخچال بودن برای صرف ادامه کیک😅😅
و عصر جمعه بابا گفت: حالا دیگه واقعا کیک تموم شد؟؟؟
گفتم: حالا ایشالله برای عید غدیر براتون شیرینی تَر درست میکنم
بابا: کی هست؟
من: جمعه اما از چهارشنبه عصر درست میکنم که پنجشنبه جمعه کمر ببندید به رقابت توو خوردن شیرینی😄😄
بابا در حال غر و لند که اووووه باید یه هفته دیگه صبر کنم مونده🤣🤣 تازه بعدشم تولد داداش بزرگه اس و سالگرد ازدواج مامان بابا...فعلا افتادن توو دیگ عسل.. ماشالله سیر هم نمیشن!
خونه شمام شیرینی خور قهار هستن؟