امروز یه شوک بزرگ بهم وارد شد... چند قدمی ام یه ماشین زد به یه جوون موتور سوار... بهم انقد نزدیک بودن که سریع زنگ زدم اورژانس
پسر جوون مچ پاش به پایین کاملا آویزون شده بود و خون ازش میرفت
ازم پرسید پام از هم جدا شده؟ محکم گفتم نه! فقط شکسته. خودم قلبم توو سینه ام انگار نمیزد و با دهن روزه داشتم پس میفتادم
براش آیه الکرسی خوندم و بهش فوت کردم البته نه به این آسونی که بخونما، چندبار خوندمو اشتباه شد و از اول خوندم تا بلاخره درست خوندم و خودمو جمع کردم و راهمو ادامه دادم و با حال بدددددددد خودمو رسوندم مسجد محل و کِز کردم تا اذان مغرب بگن و خیلی زود نماز بخونم و آبگرم بیارن بخورن و منم بخورم و خون توو پاها و دستهای خودم حس نمیکردم و بی جون بودم
با خودم گفتم کرونا اونهمه، ا.غتشاشات و کشتارها و این تصادف های این چنینی و .... آدم به هیچی بنده واقعا به هیچی
فقط خداست که نگهداره آدمه و همون بخواد جون گرفتن که چیزی نیس توو ثانیه اس... بخوادم پناه برخدا سلامتی آدمم میره
موتور سواره اشک میریخت که: میدونم پام دیگه پا نمیشه کاملا حس میکنم از هم جدا شده..
(راستم میگفت! مچ پاش فقط انگار به مویی بند بود و رو زمین کشیده میشد!)
البته من حس میکنم عمق شکستگیش به این خاطر بود که تا پرت شد از جاش بلند شد و ایستاد تا عمق فاجعه رو ببینه و یکباره همون مچ پاش که شکسته بود فشار ایستادن رو تحمل کرد و بیشتر مجروحش کرد. و متاسفانه تمام حسم میگفت این پا دیگه پا نمیشه مگر اینکه معجزه ای بشه و خدا بخواد که انشالله خدا بخواد..
توو دنیا و جسمی اسیریم که انقدر فانی هست هنوز سنگینی رو قفسه سینه ام حس میکنم و اصلا نمیتونم صحنه رو از یادم ببرم
حالم خوب نمیشه و خیلی توو فکر اون پسر جوونم بخصوص که میخواست به پدرش قبل اومدن آمبولانس زنگ بزنه که یکباره نزد.. ازش پرسیدم زنگ زدی؟ اگر میخوای من زنگ بزنم؟
گفت: نه بابام روزه اس... لااقل افطار کنه بعد..
خواستم بگم: توو این حالت بهتره کس و کاری داشته باشی که میبرنت بیمارستان بقولی ببینن سر و صاحبی داری!
ولی حرفم رو خوردم و چیزی نگفتم همش دعاش کردم...
با حال بدی بعد از نماز به خونه برگشتم.. توو خونه تعریف کردم چی شده.. بماند که حال بقیه رو هم بد کردم اما همشون امروز صبح گفتن کلی برای پسره بیچاره دعا کردن.. همین خوبه.. الهی که خوب شه
موتور سوار نشید! راننده ماشین توو ماشینش نشسته بود و خَش نیفتاد اما ماشینش آسیب دید که خب بدرک! صدمه به جون نخوره... اما موتوریِ بنده خدا هم خودش هم موتورش...
اما به یه چیز رسیدم... این عمر و جسم و دنیای کوتاه ارزش نداره که خیلی اوقات بخوای بخودت به عزیزات به اطرافت سخت بگیری فقط باید بگذری از تلخی ها... گاهی از آدمها... گاهی از اجبارهایی که جامعه و سرنوشت بهت تحمیل میکنن
بیشتر فکر میکنم و میبینم زندگی با همه آب و رنگ و قشنگیاش به هیچی بنده! انگار عروسک های بندی ای هستیم که فقط اومدیم برای مدتی مشخص رو صحنه بازی کنیم و بریم..
دنیا همه هیچ و زندگانی همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ...
برای شفا بیمارها لطفا دعا کنید.