خدا برات جبران میکنه..

بهش میگم اینجا نشد...

میگه خب حتما خیرت درش نبوده

میگم اینی ک من میبینم رسیده به حرف شهرزاد که اگر به هر دری زدم و اونی نشد که من میخوام حتما قسمت خرافه نیست هست واقعا..

واگرنه نه من عجیب و غریب میخوام نه نابلدم!

زنگ زده میگه ناراحت نباش

میگم فعلا این برنامه رو ریختم و جلو میبرم تو نترس مرضیه از پا نمیشینه

میگه میشناسمت اتفاقا میخواستم بهت همینو بگم ک رو تخصص ات کار کن و انشالله اون برنامه ات جوابش بیاد و جور شه فلان و فلان گزینه رو داری و من بهت قول میدم خودمم بودم و همین شده

میگم عه! نگفته بودی و من نمیدونستم

میخنده و میگه: مونده منو بشناسی

.

.

خدایا من بخاطر اینکه رنگ ناامیدی نگیرم و همچنان زنده دل باشم با هر افتادن و نشدنی با خودم تکرار میکنم: خدا برات جبران میکنه

یاد میکنم صحبت اون بزرگوار رو: که اجابت نشدن نداریم یا خدا به اجابت میرسونه یا جای دیگه برات جبران میکنه

در کنارشم میشینم و یکی یکی نعمت های بزرگی رو هم که بهم دادی میشمارم و شکر میکنم.

دوست دارم. دوستش دارم

صبح شنبه ی خود رو چگونه آغاز کردید؟

یک گوشی بازی

ثبت نام در کلاس وورد.پرس(طراحی سایت) و ارتقادهنده.سیستم.عامل سا.زمان فنی و حرفه ای (دوره رایگان) قدم اول امسال برای تخصص خودم

تماس با یک موسسه

ارسال رزومه به یک جا

و الان حضور در صفحه وبلاگم😁

اینروزها درگیرم.... بیشتر از نظر ذهنی.... ورزشم فعلا یُخ بنابراین میشه گفت ذهنم بیشتر فشار میاره... برای رها شدن از فشار مغزم به کتاب پناه میبرم و خب میشه گفت حالم رو میفهمه با آرامش و بدون قضاوت راهنماییم میکنه و دوست بی آزار و پربهره ای هست... و البته فیلم که رهایم کن رو شروع کردم.

کتاب تکه هایی از یک کل منسجم رو تموم کردم و الان قصدم هست دست بگیرم و نکاتش و جالب نوشت هاش و اون قسمت هایی که بیشتر باید برام تکرار بشه رو یه مرور سریع کنم و انشالله فردا به کتابخونه تحویلش بدم(حیطه روانشناسی)... قبلشم کتاب چایت را من شیرین میکنم خوندم که داستان خوب تو رو درگیر میکرد (داستان دختر ایرانی که بزرگ شده آلمان هست و حتی از ایران متنفره!)...... از دیشب تولستوی و مبل بنفش رو شروع کردم که سحرم توو وبلاگش گفته بود؛ تازه اول کتابم امااا یه چیزی رو خیلی دوست داشتم یه خانم اهل کتاب و ورزش و اینکه برای هدیه سن ۵۰ سالگی همسرش بهش چند جلسه آموزش موج سواری هدیه داده و این خعلی قشنگه حالا اگر همسر ایرانی باشه در سن ۵۰ سالگی همچین هدیه ای؟ وقتی برای یادگیریش میزاره؟ و خلاصه خودتون مقایسه کنید! القصه که تا اینجاش دوسشون داشتم😉

یک هفته مونده به پایان ماه رمضان بشدت دلم میخواد هیچ موضوعی درگیرم نکنه و من باشم و خدا و آرامشی که به جونم بشینه و بعد بدو بدو رو شروع کنم... اولین کارم باید برم استخر مربوطه ببینم دوره غریق.نجات رو چطور و با چه شرایطی می بایست شروع کنم و بررسی کنم که شروعش کنم یا چی... ولی یک حرفه اس که کل دنیا هم بخوام زندگی کنم بدردم میخوره قشنگ عین کامپیوتر و مسئله حجابم که باشه میتونم بعنوان غواص زیر آب هم بکارش ببندم مثلا الان توو کیش یه آشنا داریم خانومه چادری هستا اما غواص هست و درآمد عااالی ای داره... حالا تا برم ببینم چه شود.

بدنم مثه قدیم توان نداره! چون من بشدت معتقدم همزمان با آب باید ورزش آمادگی جسمانی و یا بدنسازی ام باشه تا شل نشم و اینکارو برام سخت میکنه.... باشد که بررسی کنم و سختی را به جان بخرم😉😊

.

.

دیگه یه نکته ریز زنونه:

چند سالی بود خاله پری بصورت ده روزه بلکه یازده روزه میومد و نمیرفت! برای چند تا دکتر زنان گفتم که بنده همیشه تایمم خیلی کمتر بوده و اونام آزمایش و سونو و ...حتی آرمایش کم خونی که دکتر میگفت مشکلی از این بابت نداری.. بعد میگفتن عیب نداره برو!

ولی من خب من بابتش ناراحت بودم.

همیشه ماهی ده تا دونه فرفولیک میخوردم تا چند ماه پیش تموم شد و نمیرفتم بگیرم... توو جمع دوستان گفتم باید بگیرم که یکی شون گفت بابا ا.یرانی چیه ففول بگیر خیلی خوبه..

این شد که سه ماه قبل رفتم همون ففول ا.مریکایی گرفتم.

اینجوری شروع کردم که ده روز قبل از دوره یک روز درمیون خوردم(۵تا) ۵ روز که توو دوره بود نخوردم باز برای ده روز یک روز درمیون خوردم(۵تا دیگه)

ماه اول دیدم سر تایم قدیمم تموم شدم اما باز اعتبار نکردم و تا ده روز نماز نخوندم!

ماه بعد همون روال قرمز رنگ رو گرفتم و باز سر موقع قدیمم خاله پری مرخص شد و من اینبارم غسل گرفتم اما اونشب نماز مغرب و عشا رو نخوندم تا صبحش باز مطمئن شم و بعد شروع کردم.

و حالا این ماه سومم باز روال قرمز رنگ رو شروع کردم و دقیق توو همون تایم سالها قبل تموم شدم.

به همین سادگی اون وضعیتی که من ده یازده روز خاله پری رو به حضور میپذیرفتم درمان شد!

با خوردن انگار دوره ای ده تا قرص ففول! اونم شبها با معده پُر..

گفتم اینجا بگم که همه خانمها حتما اهمیت بدن و ماهی ده تا قرص آهن و فولیک اسید رو بخورن و خب برای جذب بهترشم من از قرص جوشان ویتامین سی استفاده میکردم.

.

.

پایان

شب بیست و سوم رمضان ۰۲

افتادیم توو سراشیبی ماه رمضان... صدای ربنا داره پخش میشه و نزدیک اذان هست

انشالله خدا همه مریض ها رو شفا بده

انشالله اونهایی که واقعا همو دوست دارند اما توکل ندارند خدا دل هاشون رو قوی کنه و اونایی که بلاتکلیف کسی هستند انشالله یکسره بشن

انشالله خدا دامن هر آنکس که دلش اولاد میخواد رو سبز کنه

انشالله همه خونه دار باشن و سقفی در شان بالای سرشون باشه

انشالله خدا پدر و مادرا رو در کمال عزت و سلامت برای بچه ها حفظ کنه

التماس دعا

شیراز شهر عشاق

یکی از حس های خوبه بهار همین حال و هوای ابریشمی اش هست... هوای لطیف و رایحه های خوش که هوا رو معطر کرده

یکی از خوشی هایی که سرنوشت برام مقدر کرده، به دنیا اومدن توو شهری هست که کل فضای شهر بدون اینکه دماغت رو فرو ببری توو گل ها و شکوفه ها تا عطر خوش بهارنارنج رو حس کنی.. تووی هوای کل شهر.. توو تک تک کوچه پس کوچه ها بگیر تا خیابون ها و ‌.. عطر و رایحه بهار نارنج دلبری میکنه و مستت میکنه...

درخت هایی پر از برگ های سبزِ نو در حالی که سفیدپوش شدن از شکوفه های بهاری...

آدمهایی پر از نشاط که شوق زندگی ازشون میباره هر کدوم دستمال بدست و پلاستیک بدست نهایت استفاده رو از شکوفه ها میبرن و میچنن و برگ های سفید شکوفه ها رو جمع میکنن و یکی با چای اش دَمش میکنه.. یکی میجوشونه و ازش عرق بهار نارنج میگیره... اون یکی تلخی اش رو میگیره و باهاش مربای بهار نارنج درست میکنه و یکی توو اتاق پهنش میکنه و خشکش میکنه...

یک شکوفه ی بهاری و اینهمه دل بُردن؟؟؟ الحق که کارِ یک شیرازیِ اصیل هست حالا میخواد یه شکوفه باشه یا یک آدم...

تمام حال و هوای آدمهای این شهرم بوی خوش بهار نارنج گرفته...

دلت نمیخواد یک لحظه ام توو خونه بند بشی و همش دوست داری عین یه پروانه تمام این عمر کوتاهت رو چشم بشی و اینهمه زیبایی رو ببینی و استشمام کنی و لذت ببری.

ایرانِ من

شیرازِ من

دوستت دارم.

توام به این چالش دعوتی از شهر روستا دهات و هر جایی که ساکنی برامون بنویس.

.

.

پی نوشت: شبهای قدر در پیش هست... دعا کنیم زیاااد امید ببندیم زیااااد دل بدیم به این شبها زیااااد

مریم جان خیلی وقت شده که نیسی بدون بیادتم و براتون آرزوی سلامتی و حال خوب دارم.

برای همتون بهترین ها میخوام.. نبات سحر آبگینه رافائل دکتر نگار واتو آشتی نرگس نجمه ساحل شقایق و همه بچه های صاف و یکروی وبلاگی ...

التماس دعا دارم.

تلخ..

امروز یه شوک بزرگ بهم وارد شد... چند قدمی ام یه ماشین زد به یه جوون موتور سوار... بهم انقد نزدیک بودن که سریع زنگ زدم اورژانس

پسر جوون مچ پاش به پایین کاملا آویزون شده بود و خون ازش میرفت

ازم پرسید پام از هم جدا شده؟ محکم گفتم نه! فقط شکسته. خودم قلبم توو سینه ام انگار نمیزد و با دهن روزه داشتم پس میفتادم

براش آیه الکرسی خوندم و بهش فوت کردم البته نه به این آسونی که بخونما، چندبار خوندمو اشتباه شد و از اول خوندم تا بلاخره درست خوندم و خودمو جمع کردم و راهمو ادامه دادم و با حال بدددددددد خودمو رسوندم مسجد محل و کِز کردم تا اذان مغرب بگن و خیلی زود نماز بخونم و آبگرم بیارن بخورن و منم بخورم و خون توو پاها و دستهای خودم حس نمیکردم و بی جون بودم

با خودم گفتم کرونا اونهمه، ا.غتشاشات و کشتارها و این تصادف های این چنینی و .... آدم به هیچی بنده واقعا به هیچی

فقط خداست که نگهداره آدمه و همون بخواد جون گرفتن که چیزی نیس توو ثانیه اس... بخوادم پناه برخدا سلامتی آدمم میره

موتور سواره اشک میریخت که: میدونم پام دیگه پا نمیشه کاملا حس میکنم از هم جدا شده..

(راستم میگفت! مچ پاش فقط انگار به مویی بند بود و رو زمین کشیده میشد!)

البته من حس میکنم عمق شکستگیش به این خاطر بود که تا پرت شد از جاش بلند شد و ایستاد تا عمق فاجعه رو ببینه و یکباره همون مچ پاش که شکسته بود فشار ایستادن رو تحمل کرد و بیشتر مجروحش کرد. و متاسفانه تمام حسم میگفت این پا دیگه پا نمیشه مگر اینکه معجزه ای بشه و خدا بخواد که انشالله خدا بخواد..

توو دنیا و جسمی اسیریم که انقدر فانی هست هنوز سنگینی رو قفسه سینه ام حس میکنم و اصلا نمیتونم صحنه رو از یادم ببرم

حالم خوب نمیشه و خیلی توو فکر اون پسر جوونم بخصوص که میخواست به پدرش قبل اومدن آمبولانس زنگ بزنه که یکباره نزد.. ازش پرسیدم زنگ زدی؟ اگر میخوای من زنگ بزنم؟

گفت: نه بابام روزه اس... لااقل افطار کنه بعد..

خواستم بگم: توو این حالت بهتره کس و کاری داشته باشی که میبرنت بیمارستان بقولی ببینن سر و صاحبی داری!

ولی حرفم رو خوردم و چیزی نگفتم همش دعاش کردم...

با حال بدی بعد از نماز به خونه برگشتم.. توو خونه تعریف کردم چی شده.. بماند که حال بقیه رو هم بد کردم اما همشون امروز صبح گفتن کلی برای پسره بیچاره دعا کردن.. همین خوبه.. الهی که خوب شه

موتور سوار نشید! راننده ماشین توو ماشینش نشسته بود و خَش نیفتاد اما ماشینش آسیب دید که خب بدرک! صدمه به جون نخوره... اما موتوریِ بنده خدا هم خودش هم موتورش...

اما به یه چیز رسیدم... این عمر و جسم و دنیای کوتاه ارزش نداره که خیلی اوقات بخوای بخودت به عزیزات به اطرافت سخت بگیری فقط باید بگذری از تلخی ها... گاهی از آدمها... گاهی از اجبارهایی که جامعه و سرنوشت بهت تحمیل میکنن

بیشتر فکر میکنم و میبینم زندگی با همه آب و رنگ و قشنگیاش به هیچی بنده! انگار عروسک های بندی ای هستیم که فقط اومدیم برای مدتی مشخص رو صحنه بازی کنیم و بریم..

دنیا همه هیچ و زندگانی همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ...

برای شفا بیمارها لطفا دعا کنید.

اولین کلام سال صفر دو

بزرگی میگفت:

یا قدر چیزی و که داریم نمیدونیم!

یا داریم حسرت چیزی که از دست دادیم، میخوریم😐

زندگیت رو بکن عزیزم😊

زندگی تکرار نداره

این لحظه ای که الان رفت دیگه هیچوقت برنمیگرده و تکرار نمیشه...

سلام😊

حالتون کوکه؟ سالتون بخوشی و مبارکی و سلامتی و سلامتی و سلامتی..

من ک تا همین امروز داشتم مانتو میدوختم.

از فردام باید مانتو مامانم رو شروع کنم!!! فک کن دید و بازدید تمومه من تازه دارم مانتو ارائه میدم😁😁😁

و اینچنین بهار رو آغاز کردم😁

دید و بازدیدم طرف فامیلِ ما ول معطله!

از شنبه ام ک همه سرکار هستن و منم علی الحسال این هفته نیروی جایگزینم و انشالله بطور جدی عین سه سال قبل باز با خودم قرار دارم دنبال کار و درآمد باشم😊 باشد که پروردگار و روزگار سازِ کوک بزنن☺

امسال بازم دلم میخواد کمتر حرف بزنم (من هر سال اینو از خودم میخوام چون عااااااشق آدمای کم حرفم عاما روحیه ی ورزشی و ورجه وورجه کنم تا حدودی مانع میشه!)... حرفِ دیگران رو اصلا نزنم... سرمم توو کار خودم باشه حتی ی ی ی درباره خانواده خودم و تا ازم مستقیم و واضح نظر نخواستن، نظر و دلسوزی ای اعمال نکنم! بقول یه بنده خدایی صبح تا صبح باید یه دور تسبیحِ (به من چه، به تو چه) بندازم و تاکید کنم بخودم

دوست دارم بیشتر سفر برم اونم حداقل فصلی یه سفر😊 پس حتما باید به فکر درآمد باشم چون بقولِ زن زندگی آزادی نباید متوقع باشم خرج سفرم رو دیگران تامین کنن که خداییش تا حالام هر سفر مجردی رفتم با پول خودم بوده😊 و حواسمم جمع کنم سفرهای کم خرج برم که کمرِ اقتصادم نشکنه😁 عاما فقط بزارین برم من😎

دوست دارم روی یه شاخه مربوط به رشته خودم تمرکز کنم و آخر سال حرفی برای گفتن توو اون شاخه داشته باشم و باهاش کسب درآمد کنم در هر جا و هر مکانی که اراده کنم

القصه اول و آخرش پول خیلی مهمه خیلی🤣🤣🤣

دوست دارم امسال از پارسالم بهتر و بهتر و بهتر باشم.. چه روحی... چه جسمی.. چه مالی....

بریم بسازیم ببینیم عجب چی خوشی بشه😉😘🤗

و در آخر:

ما را به دعا کاش نسازند فراموش

رندان سحرخیز که صاحب نفسانند🙌