زندگی کن

امروز،دلم خواست خوب و خوش باشم و بودم!

فقط کافیه بخوام بخوای بخوایم...‌ و این واقعا شعار نیست....

یه چیز دیگه: به قول هایی ام که بخودتون میدید و کارهایی که به دلتون قول میدید پابرجا باشید، هم اعتماد به نفس تون بالا میره که بعله میتونم، هم واقعا سرکوب نمیشید اونم از طرف مهمترین فرد زندگیتون یعنی خودتون...

دیشب آخر شب یه برنامه برای خودم نوشتم.... پیش بردمش تا الان... پس حالم خوبه. آفرین بخودم...

بخودم:

بخودت وفادار باش

سر حرفا و قول هایی که بخودت دادی باش

یادت نره توو شلوغی های روزمره برای خودت رویاببافی، آرزو کنی و دلت یه چیزای خوب بخواد و براشون سعی کنی

پرتلاش باش

قوی باش! درِ زندگی را که گِل نگرفته اند☺️

دیدی جای خالی سلوچ خوندی و چه سختی ها کشیدن: عباس ابراو هاجر مِرگان....

دلت نلرزه زندگی کن!

پوشش اسلامی در سرما😅

براتون توو پست قبل گفتم: مشهد که بودیم من رسما با کاپشن پُفی که زیر چادر عربی جلو بسته پوشیده بودم عین یه توپ بودم

یه روز توو ون های مسیر هتل تا حرم که نشسته بودیم مامان یه نگاه به من کرد و از خنده ریسه رفته بود و دیگه نمیتونست نگاهم کنه و لابلای خنده هاش میگفت: وای مرضیه عین عربا شدی🤣🤣 (با عرض پوزش از اعراب محترمِ دُرشت هیکل)

هم حرصم گرفته بود و هم از خنده مامان منم به خنده افتاده بودم

مامان: خب اون کت پشمی یا لباس های بافتنی ات رو میپوشیدی با اون چادرت که آستین داره بخدا هرکس ببیندت قشنگ سه ایکس لارج برداشتت میکنه

(خب من صورت گرد و لپ داری دارم و هر چی لاغرم باشم در لپ ها اثر نداره و حالا اون هیکل به اون کله قشنگ میومد😆😆)

من: خب بکنه🤨 سردم شه سرما بخورم خوبه! اون چادره هم تابستونس نازک و یخ هست این گرمه...

القصه

بعد حرم رفتیم پاساژگردی و لباسی دیدیم و خواستم بخرم... مامان ایکس لارم برداشت و من لارج.... خانوم فروشنده یک نگاهی به من کرد و گفت: گمونم شما باید دو ایکس بردارید یا لااقل همون سایز مادرتون

مامان که باز خنده اش گرفته بود به فروشنده گفت نه اینا پف لباسش هست

و من با خنده و آروم جوری که همسر خانم فروشنده نشنوه: نه اینا پوست شکلات هست

خانم فروشنده آهااان گویان خندید و لباس رو دست من داد...

حالا الا اون چادر و ... چند سالیه در کل من لباس های اُور سایز رو برای خیابون و پیاده روی و .... تن میکنم و خیلی ام تووش راحتم چون کسی تشخیص اندا.م نمیده😅

با دوستام قرار کافه داشتیم که من شلوار لی و یک کت برش دار و ا.ندامی پشمی پوشیدم و رفتم

همگی گفتن: وای چقدر لاغر شدی!

گفتم والا من تغییری نکردم که هیچ تازه دو سه کیلو هم وزن اضافه کردم فقط نوع پوشش رو تغییر دادم😁

در کل هم با این لباس های اور راحتم هم واقعا یه چاقاله محسوب میشم😄😄😄 حالا امسال اصلا توو خریدهام لباس اُور انتخاب نکردم

+شاه خراسان پدر شده.... ولادت جوادالائمه(ع) دُردانه ی آقا علی بن موسی الرضا مبارکا باشه...اگر حاجتی دارید امروز شنبه ایشون رو شفیع خودتون قرار بدید که باب الحوائج هستن انشالله حاجت قلبی تون رو حضرت از خدا بخوان🙏 منم یاد کنید...

آقا ما همیشه حرم بهمون خوش گذشته بازم ما رو بطلبید...

شب لیلة الرغائب با مامان از صحن آزادی به سمت بیرونِ حرم می رفتیم و مامان در حال تماس با بابا بود که همگی هماهنگ شیم و به هتل برگردیم که بابا گفت: دارم نماز امشب رو میخونم و دو تا دو رکعتی اش مونده....

باد سردی که از روی برف میومد به سر و صورتمون می‌خورد و رسما یخ میزدی و سوزش سرما رو توو سر و چشمت حس میکردی....

مامان میگفت: وای از سرما و شلوغی نتونستم نماز لیلة الرغائب رو بخونم، خوش بحال بابات

میگم: هر آرزویی تو داری بابامم همون رو داره.... مگه آرزوت غیر رفتن به حج تمتع هست؟ یا برای ما سه تا بچه هست؟ یا سلامتی مون؟

مامان: نه والا، درسته.. هر چی میخوام اونم میخواد

میگم: اینکه میگن یار خوب تمام ماجراست همینه دیگه...

مامان زمزمه کنان: یا خدا یا امام رضا دیگه هر چی آقامون بگه انشالله بهترینش پیش بیاد خودتون دعاهاش رو مستجاب کنید

من😁😁😁

سرما اذیت کننده بود، چادرمون رو بخودمون پیچیده بودیم، منم که رسما با کاپشن پُفی که زیر چادر عربی جلو بسته پوشیده بودم عین یه توپ بودم، بابا که نیومد ما هم گفتیم توو خیابون اطراف حرم میگردیم تا سرویس هتل بیاد و با اون برگردیم(۱۰ دقیقه تا هتل پیاده روی داشت☺️)

توو اون سرما و باد یخ جلو یه مغازه بستنی قیفی دستگاهی ایستادیم و با مامان سفارش بستنی دادیم.‌.. اولین لیس سردتر شد بستنی رو که قورت دادم از گلوم تا سینه ام یخ زد! به مامان گفتم وای از سردی اش توهم زدم انگار دونه برف میبینم!

مامان: نه منم دیدم با باد اومدن

هرکسی یه نگاهی به ما و بستنی توو دستمون مینداخت و رد میشد توو اون سرما حتی بچه ها هم بستنی دلشون نمیخواست اما من 😋😋😋

یه کناری ایستادیم بستنی هامون رو بخوریم و یه مرد جوان نگاهی انداخت و با خنده ریز اونطرف تر ایستاد و سیگاری آتیش زد

مامان: حالا میگن این مادر و دختر دیوونه شدن توو سرما

ریز ریز میخندیدیم و میخوردیم ...

حرم خوب و باصفا بود... استخوانی سبک کردیم و برگشتیم.

به رنگ پاستیلی پسته ای

جای خالی سلوچِ محمود دولت آبادی سنگین و تلخ بود... قلبم درد گرفت.... دهنم تلخ شد بغضم رو فرو خوردم و خودم رو جمع کردم و بقول خود کتاب با خودم گفتم: درِ زندگی را گِل نگرفته اند باید ادامه داد و حالا سینوهه بالای سرم هست که شروعش کنم اما دلم یک کتابی مثل آب‌نبات های مهرداد صادقی می‌خواهد که تلخی رو با خنده و شوخی بشورد و ببرد پس فعلا تحمل شروع سینوهه رو ندارم یحتمل تئوری انتخاب رو بخونم یک کتابی روانشناسی....

.

.

این هفته شب جمعه یا همون پنجشنبه شب لیلة الرغائب هست شب آرزوها و اولین شب جمعه ماه رجب و اتفاقا پنجشنبه اول رجب هست.... رجب که شروع میشه نفس به نفس به رمضان میرسیم... از ۱۷ روز روزه قضا ک داشتم تا حالا ۱۱ روز رو به سرانجام رسوندم....یه چیزی در گوشی بگم: یحتمل شب جمعه شب آرزوها در کنار مزار امام مهربانی ها علی ابن موسی الرضا (ع) هستم🥲🥲🥲 و از این بابت دل توو دلم نیست

.

.

روزهام با آرامش طی میشه در سکوت بدون بدو بدوهای اداری اما تا دلتون بخواد گُل به گُلِ خونه رو جوریدم و پاک کردم و نظم دادم... اتاقم رو هم بابا بلاخره برام رنگ زد و هرکسی وارد اتاق نشده از همون جلو در ورودی ذوق رنگ پاستیلی پسته ای اتاقم میکنه و هنوز،بوی رنگ مشهود هست و حالم خوب...

قضیه اینطور شد که اول چیدمان سالن پذیرایی رو تغییر دادم و گرد گیری کردم بعد یکباره اتاقم رو ریختم بیرون ... توو همون هیر و ویر یک هفته کشش دادم تا اتاقم رنگ شد و موکت نو شد و بعدشم اتاق مامان اینا ک داداش بعنوان هدیه روز پدر و مادر براشون خوشخواب نو سفارش داده بود و قدم به قدم خونه مرتب و تمیز شد😃 آمادگی عید دارم... بگید انشالله خیره🥰