انرژی ام بالاس الهی شکر

امروز خاله پری با شدت هر چه تمام تر حضور خودش رو به رخ می‌کشید اما حالم خوب بود🫠

امروز همکار خانمم به طرز مسخره ای لوس بازی درآورده بود و قیافه ناراحت بخودش گرفته بود و انگار که نه انگار اینجا اداره اس سعی می‌کرد در حد ضرورت بیشتر باهام حرف نزنه! و یکی از همکارا ک شاهد قضیه بود، گفت لازم نکرده نازش رو بکشی ها، این رفتارا چیه! سر هر چی قهر میکنه (حالا همکاری ک قهر کرده خودش تعریف میکرد از، اینکه مادرشوهرش سر هر موضوع کوچیکی ک بهش کم و زیاد بگن و حرمتش رو نزارن قهر میکنه و این رفتارش خیلی رو مخ و زشته😃 بعد میگن منع نکن کسی رو ها! خودشم همین رفتار رو مرتب داره!) ولی باز من انرژی ام بالا بود🙃

الانم با اینکه سرم از ضعف حضور خاله پری درد میکنه و چشمام تار میبینه اما باز حالم خوبه🫠

یه بنده خدایی ام در حد پیامک هرررررر چی زد بره رو اعصابم و دعوا راه بندازه و خستگی های کارش رو سر من خالی کنه ولی من فقط گفتم و خندیدم ( حالا بزاره تا کجا حالم بهم بریزه بزارم توو کاسه اش😆) ولی بازم الهی ی ی شکرررررر انرژی خوبی دارم

مهندس لُر راست و دروغش رو ندانم اما خبر خوبی بهم داد.

+خدایا شکرت

+ خدایا تروخدااااا این حال خوبم رو بچسبون به تنور و امضاش کن🙌

+محتاج دعای خیرتونم

شوهر آهو خانم

بلاخره کتاب شوهر آهو خانم تموم شد و برگ آخر من به یکباره نفس راحتی کشیدم و گفتم: خدایا آخر و عاقبت هممون رو ختم به خیر کن..

توو اداره داشتم داستان کتاب رو شرح میدادم از اون طرفم توو کشو میزم، کتاب زنان زیرک داشتم و گاهی ک سرم خلوت میشه چند ورق میخونم...

دیگه بماند ک کلا دو تا از آقایون اداره تا اون کتاب زنان زیرک رو روی میزم دیدن با تعجب آمیخته با خنده پرسیدن: اینو شما میخونی؟

بعد خیلی جدی طور انگار که داره به وجود مردانه اشون خیانت میشه گفتن: شما که این کتابا رو نیاز نداری دیگه لااقل نخون گارد میگیری نسبت به مردا

القصه بعد شرح کتاب ک قشنگ نشون میده مردی که بخواد به زندگیش پشت کنه چقدر بی چشم و رو میشه را به تصویر کشیدم و عقبه دیدن اون کتاب دستم؛ مهندس الف گفت: خانم مهندس اینا چیه واقعا تو میخونی!؟ نخون جای اینا بشین برای آزمون ا.ستخدامی بخون

من: چشم 😒

تاسوعا و عاشورای حسینی ۱۴۰۳

امسال برای اولین بار بابا فک کنم از شب سوم محرم پای دیگ نذ.ری بود و از ساعت ۱۲ ظهر بعد نماز ظهر و عصرش میرفت و شب خسته و کوفته اما با یک اخلاق خوب و آرامشی خاص به خونه برمی‌گشت... و این کار تا امروز که روز عاشورا بود ادامه داشت و بابا میگفت: خدا کنه حضرت نگاه مون کنن... و من همش توو دلم براش دعا میکردم گرچه خوب میدونم حاجت پدر و مادرا همون خواسته و عاقبت بخیری و دعا برای بچه هاشون هست.... آخی که آدم وقتی پدر میشه وقتی مادر میشه چقدر طفلی میشه... البته که همش میگفتم خدایا عزت و سلامتی و طول عمر به پدر و مادرم بده و انشالله هیچوقت محتاج هیچکس بخصوص بچه نشن.

.

.

عزاداری هاتون قبول

دل هاتون آروم

لب چشمه...خدا نکنه تشنه برگردم!

باز افتادم توو روزایی که تا لب چشمه اومدم اما هر آن ممکنه تشنه برگردم.... خون خونم رو میخوره و خواب آروم شبها رو ازم گرفته و تا صبح خواب و بیدارم یا در حال خواب دیدن، وای که دیشب چه خوابی دیدم!🤐😪😮‍💨

واقعا نمیدونم این چه تقدیری هست! نه اینکه گله کنم ولی خب.....

فال حافظ ده ها بار گرفتم و توو تمام ده بارش خوب اومده، حتی همین امروز صبح ۲ بار گرفتم، عجیب خوب اومدن و بهم نوید خوبی داده اما ترس و دلهره منو رها نمیکنه.... بغض مداوم راه گلوم رو سد کرده‌، توو کل مدت اداره سکوتم و تنها با لبخند و سر جواب همکارها رو میدم و اونام خیلی ریز فهمیدن حالم مساعد نیست.. توو خونه برای مامانم تعریف کردم و اون بنده خدا رو هم توو ناراحتی انداختم و کامل سرم توو کتاب و گوشی هست و حرفی نمیزنم... دختری ک توو اداره معروف شده به خنده های آروم و بی صدایی که تا مرز غش کردن از خنده پیش میره حالا در سکوت به سر میبره... و تمام اینها مقصرش همکار لُر هست! خبر هایی از اتاق د.کتر میاره و منو مضطرب میکنه و من که میخوام قیافه بی تفاوت بخودم بگیرم اما ظاهرا موفق نیستم.

دلم میخواد نذر کنم اما انگار توانی توو وجودم، جونی توو دستام نیست!

.

.

خدای خوبم من تلاش می‌کنم تو کمکم کن.... همه میگن از تو حرکت از خدا برکت... حرکت کردم برکتش بده لطفاااااااااااااا

من بد! بخاطر دعای پدر و مادرم .... بخاطر تلاش‌های اونا برای بچه شون....

خدا بحق امام حسین بزار تشنگی فقط توو کربلا بمونه دیگه بنده ای رو لب چشمه تشنه نزار🙏

خدای خوبم شکرت که تو رو دارم و این شعله امید توو دلم هست 🙏

بعد از یه غیبت: من خوبم... شما چطورید؟

سلام سلام

یعنی از بچه های قدیم کسی هست که هنوز این صفحه رو سرچ کنه و لود کنه؟ ندانم!

الان توو اتوبوسم و از سرکار العطش العطش گویان برمیگردم و دلم خواست بعد از مدتها بنویسم و حتی دلم خواسته این نوشتن ادامه دار باشه....

حالا میگید مگه سرکاری؟ بله من الان ۶ ماه تمام هست که سرکارم و تا آخر ماه با وعده و وعید اینجا هستم و بعدش باز ندانم!

اگرم سوال دارید چرا حالا، ساعت یک ظهر برمیگردی؟ باید بگم بدلیل تعر.فه های بر.ق خب زودتر تعطیل میشیم و زودتر میریم البته زودتر می آییم...

کلی حرف دارم بنویسم و آنقدر در نوشتن و اینجا رو سیاه کردن مصمم هستم ک یکبار متنم پرید اما باز شروع کردم به نوشتن علی الحساب یه عالم کار جلو روم هست و باید بنویسم ک تا فردا شب انجامش بدم:

پخت و آماده سازی کیک تولد داداش بزرگه ( راسی توو پرانتز بگم من هفت.تیر به تاریخ تولدم جفت ۳ آوردم و سن ام رو بسیار دوست دارم بسیاااااار حس خوبی بهش دارم) و حالا باید مهیا تولد داداشی بشیم..

خرید هدیه تولد که بسیار امر خطوری هست و زمان‌بر! ( برای هدیه تولدم داداش خان کادوی لاکچری و مارک بهم هدیه داده و اینکه خودشم هدیه گرفتن رو بیشتر از پول دوس داره پس باید حسابی هزینه کنم و سلیقه به خرج بدم) آهان راسی بخاطر اینکه برای تولد داداش کوچیکه گرفتار بودم و نشد هدیه بهش بدم و اینکه جلوی حسادت ها و سوظن های بین جفت داداش ها رو بگیرم چند روز پیش ک میخواست تیپ تابستونه بخره و بزنه؛ هزینه پیرهنش رو من حساب کردم و گفتم بجای هدیه تولدت که واقعا میدونی چقدر درگیر بودم و خوشحال شد پس حالا با دل راحت میرم ک برای میم بزرگه هدیه آماده کنم.

مورد بعدی بشدددددددت به لباس احتیاج دارم چه خونه ای البته فقط تاپ مشکی و شلوارک چه لباس بیرون و اداری و مهمونی ای و زیر و رو! و واقعا دیگه به مرحله فورس رسیده!

دیگه بشدت دلم میخواد شب جمعه بلاخره یه شب برم مسجد عزاداری سید الشهدا...

بعدازظهر هم باشگاه هستم و انقدر عشق میکنم که با تمام کار و روزمرگی ها هنوز به ورزشم وفادارم

و تمام اینکارها و انجامشون چی میطلبه؟ آفرررررین یه میگ میگِ درونیِ مرضیه

باشد که رستگار شوم و بیام بنویسم.

فعلا..