لباس زرشکی با آستین های دنباله دار

سلام

حال احوالاتتون چطوره؟ (مریم جانم به یادتم امیدوارم سلامتیت رو بطور کامل بدست آورده باشی)

دخترعموی بابا که بعد از سکته مغزی فک کنم دو هفته یا بیشتر به حالت اغما فرورفته بود.. فعلا دست و پاهاش رو تکون داده و این یعنی سطح هوشیاری اش بالا اومده.. خدا این مادر رو به بچه هاش ببخشه (البته فک کنم بنده خدا ۶۶ سال رو داره اما میدونی جدیدا سن ها به نظر من هیچی نمیاد! یکم که سر میچرخونم میبینم عموها و عمه ها و ... توو این سن و سال هستن و تازه هنوز بچه هاشونم ازدواج نکردن و خودشونم ماشالله سلامت هستند و کاری و کارگشا بعد با خودم میگم واقعا این سن ۶۰ ۷۰ سن پیری و پناه بر خدا از دست رفتن نیست! حالا ۸۵ به بعد... که اونم زبونم نمیچرخه ها ولی واقعا ۶۰ ۷۰ انگار سن ۵۰ ۶۰ سالگی مادربزرگ های ما میمونن!

مامان دوستم؛ دختر ترکستان میگفت: شماها خوبیتون اینه وه ازدواجم نمیکنین و هر چی رو سن تون میره اصلا به چشم نمیاد و باز میشه با دخترای ۱۸ ۱۹ ساله یکی دونستتون..

بنده خدا کم بیراه هم نمیگفت! همین ماه دوتا خواستگاری ازم شد هر دوشونم فکر میکردن من مثلا حدود ۷۴ ۷۵ هستم! بعد با نون میخندیدیم که ای وای زود به دنیا اومدم😂😂😂

.

.

رفتم و لباس برای عقدی که به عروسی منجر شد خریدم😎 خیلی ام دوسش دارم.. همش با خودم میگفتم این بار میرم و لباس بلند مجلسی میخرم اما وقتی تنم میکردم به مامانم میگفتم: چیه این لباس بلندا! شبیه اینا شدم که یکی زدی توو سرشون و چپیدن🤣🤣🤣

مامانم هم خنده اش گرفته بود و هم میگفت: نه اونجورام نیست ماشالله قد تو که کوتاه نیست! ولی خب همین کوتاه ها دخترونه تره.. من که مامانتمم لباس بلند نمیپوشم.

القصه یه لباس گیپور زرشکی خریدم که آستینش دنباله دار هست و یقه اش هفت و باز... بلندی اش تا بالای زانوم میرسه... حالا باید بریم انتخاب کفش... نظرم یا با جوراب شلواری شیشه ای مشکی و بوت پاشنه دار هست یا با جوراب شلواری شیشه ای رنگ پا با همون کفش پاشنه بلند رنگ پا یا بقول یه عده نود یا بقولی نسکافه ای روشن...

یه دور توو خونه پوشیدم و جلو بابا و پسرا مانور دادم که با پای بدون جوراب بودم و مامانم چشم و ابرو میومد که بسه دیگه بیا برو عوض کن.. عوض کردم و اومدم سر میز ناهار؛ بابام گفتن: عه! پس لباست کو بابا

بعدم پشت بندش مسخره بازی پسرا😅😅😅

.

.

+ روز کتابخوانی اومدم براتون بنویسم یادم رفت... پست بعدی یه مطلب درباره کتابخانه های سراسری تحت سامانه مینویسم شاید کسی مطلع نباشه و به کارش بیاد.. عین خودم که امسال مطلع شدم و نامنویسی کردم😊

تسبیح سبز

یه تسبیح از بین تسبیح های خونه رو خیلی دوست داشتم که از خاک کربلا بود و بلا استفاده مونده بود که من برداشتمش.. گذاشته بودم توو جانمازم و هر وقت دوست داشتم باهاش تسبیحات میگفتم... یه چند وقت بود که مامانم جانمازها رو شسته بود و تسبیح رو برداشته بود و تسبیح دیگه ای توو جانماز گذاشته بود... چند بار خواستم بهش بگم همون تسبیح خاکی کجاست؟ که نمیگفتم و با تسبیح جدیدی که توو جانماز بود تسبیحات میگفتم و تمام

چند شب بعد خواب دیدم خواهرشوهرِ خاله ام که توو سانحه تصادف سالها قبل فوت شده بود به خوابم اومد و همون تسبیح رو بدستم داد و گفت: دعام کن..

صبحش گفتم: مامان اون تسبیح خاکی کجاست؟

گفت: میخوای چی کار؟ همین تسبیح به جانماز میاد.. اونم دونه درشت بین مهره ها که ۳۲ تا رو از هم جدا میکنه شکست؛ برای همین برداشتمش..

خوابم رو براش تعریف کردم... مامانم سریع گفت: خب این تسبیح برای خودِ کبری خدابیامرز هست از کربلا برامون سوغات آورده بود

تسبیح رو آوردم و جای مهره ای که شکسته بود یه تیکه نخ مدل گلوله گره زدم و توو جانمازم گذاشتم..

و اینگونه هست که آدما برای خودشون ثواب میخرن حتی اگر توو این دنیا نباشند.. برای همینه میگن هدیه قرآن و اینجور چیزا بدید که هر وقت میخونن و هرکس میخونه؛ شمام ثواب میبرید.

روزهای خوب با چاشنی حرف های خاله زنکی

سلام

احوالاتتون چطوره؟

چه کردید برای روز پدر؟

من یکی که هیچ راهکاری به ذهنم نمیرسید.. بابا بخاطر فشار چشم بالا سالهاست که تحت نظر پزشک متخصص هست و دیگه تصمیم بر این شد که سه شنبه پیش عمل کنن.. و دیگه افتادیم توو خط دکتر و درمان و خرید هدیه عقب افتاد...

از اول بهمن تقریبا توو خونه ما همه مریض شدن! داداش کوچیکه توو اوج بارون و سرما خودش رو به دوچرخه سواری مهمون کرد! و وقتی برگشت عین موش آب کشیده بود(میگن جوان جاهل هست:)) ).. چند روز بعد سرماخورد و دکتر و سرم و ویتامینه کردن.. پس فرداش داداش بزرگه سرماخوردگیش شروع شد(بماند چقدر به داداش کوچکه غر زد که مریضش کرده) و فردای داداش بزرگه بابا که همچنان سرفه میکنه و باعث شد تولد داداش کوچیکه کیک تولد درست نکنم و گفتیم مریض هستید و گلوهاتون خوب نشده... در این حین اهل خانواده ی پدر زنگ رو زنگ و احوالپرسی و به جان خودم تک تک شون میپرسیدن: عه مرضیه و مامانش نگرفتن و فقط شما سه تا گرفتید؟؟!!!!

و مامان که دور سر خودش نمک میچرخوند:))))

تا سه شنبه که عمل بابا هم دست به دستش داد.... و بابای من الهی که هیچوقت مریض نشه و خیلی ناز نازیه:|

کلا میگن مردها توو مریضی نازنازی ترن؛ کیا قبول دارن؟

حالا این وسط مسطا عمه ام یه روز زنگ زد که میخوایم برای پسر ته تغاری بریم صحبت کنیم و یه جلسه خاستگاری رفتیم؛ حالا بریم صحبت کنیم... بعد یکم بعد زنگ زد که انگشتر نشونم همون موقع صحبت کردن دادیم و مهریه ام مشخص کردیم و محرمیت خوندیم که نامزد شن(حالا این در صورتی بود که شب قبلش با عمه حرف زدیم و میگفت: اصن هیچشون اینا معلوم نیست و این رو طوری میگفت که انگار شایدم بهم بخوره! و اصلا آزمایش خونم ندادن!!.... که تا خبر نامزدی رسید و معلوم شد آزمایشم دادن، من یکباره به بابا گفتم: وای چقدر زشته یه آدم توو این سن و سال انقدر واضح دروغ بگه! من اصلا توقع نداشتم و ... (خب این حرف از زبون من با اینکه برای بابام خیلی ناراحت کننده بود اما خندید و گفت بابا قربونت برم تو ناراحت نشو و ... حالا اگر این حرف از زبون مامانم بود خب کن فیکون در بر داشت ولی خب من هم خون هستم و بابا کاملا من رو همدل با خانواده اش میدونه چون بارها بهش ثابت شده و عمه بزرگه ام همیشه و همه جا از مهر و محبت من به این خانواده جلو همه حتی بابای خودم میگه و بابا سعی کرد آرومم کنه))

بعدش قرار شد تولد حضرت علی(ع) عقد بگیرن که گفتن: کنسله و تصمیم گرفتیم توو این گرونی عقد و عروسی رو یکی کنیم و برای اونروز تالار بهمون جا نداده و میفته نیمه شعبان، ما هم فکر کردیم دیگه عقدی نمیکنن تا عروسی که یمی هست... بعد از یک جایی من شنیدم شب جمعه ای که گذشت قراره برن محضر عقد کنند... خیلی ریز و ریلکس توو خونه عنوان کردم... بعد بابا که سعی کرده بود بروی خودش نیاره؛ جمعه صبح به عمه زنگ زده بود و جویا شده بود و متوجه شده بود که بعله عقدم کردن و عمه ام با زبانی مهربان و آرام توجیه کرده بود(که شما چشمت رو عمل کردی و داداش بزرگه امم مفصل ران و داداش وسطی ام کمرش رو عمل کرده و ما هم دیگه به هیچکس زحمتی ندادیم)..

بابا شبش عنوان کرد که بعله اینا عقدم کردن و من گفتم: واقعا توو این زمونه و عمه ام که مریضی پسر وسطی رو داره میبینه و شایدم بخاطر خارج رفتنش چشم خورده و بد آورده و .. حق داره همه چیز رو بصورت غیر علنی و پشت درهای بسته برگزار کنه

(حالا چرا اینو گفتم و چرا بعدیشم که الان مینویسم گفتم: چون باید لبه تیغ راه برم هم حرف مامان رو بزنم هم دل به دلِ هم خونم بدم:)) )

در ادامه با لبخند به بابا گفتم: عمه ام اون سری از دهنش در رفت و گفت بعد عقدم میخوایم بفرستیم برن ماه عسل و دیگه ازدواجشون از هر لحاظ رسمی شه

داداش بزرگه که همسن پسرعمه اس با چشم های درشت شده از خنده و هیجان یکباره پرسید: یعنی الان رفتن ماه عسل؟!!

و یکباره مامان: خب دیگه عروسی چه معنی میده!

و ما جوون ترها گفتیم: بابا ملت قبل عقد و توو دوستی همه چی تموم شده اینکه عقدم کرده..

و بابا با بُهت پرسید: حالا یعنی ماه عسل هستن

و من که پرچم فوضولیم بالا بود با ذوق گفتم: حتما ولی بازم مثل عقدشون مطمئن نیستم(البته مدیونید فک کنید من میگردم دنبال خبر! به جان خودم وقتش رو ندارم فقط چون دایره روابطم توو فامیل بالاست و از هرکس حرفی به گوشم میرسه و بازم میگم خدا شاهده که یکبار از کسی نپرسیدم چون بلاخره خودم رو فامیل درجه یک میدونم و دلیل نمیبینم از یکی غیر خود عمه بشنوم و یک جورهایی از دیگری شنیدن و پرسیدن برام اُفت داره)

و در حالیکه خنده کجی گوشه لبم بود رفتم اتاقم..

مامان که انگار خودشو کنترل کرده بود تا دید من رفتم توو اتاقم، پشت سرم وارد شد و شروع کرد:)))))) که آره دیدی من میگفتم برای بچه ام میخوام زن بگیرم خودمون میریم و میایم و وقتی تموم شد به بقیه میگیم، بابا میگفت: واااااای مگه میشه!...تا ما آب میخوریم همه میفهمن بعد حالا میبینی عمه ات چه عاقله و ...(کلمه عمه ات رو خیلی غلیظ میگفت و من میخندیدم) که مامانم از خنده من هم خنده اش گرفته بود و هم میگفت: نهههه من که برام مهم نیست ولی اینا چقدر مرموزن و ...

و حال بابا: بنده خدا که همش باید بهش گوشزد کنیم: اینو نگیا اونو نگیا... و حالا میدید که چقدر قشنگ خواهرش هممممه کارهاشون کردن و با حرف و ریز ریز همرو راضی کرده بدون اینکه مجالسش را علنی کنه و بچه اش رو فرستاده سر زندگیش توو خودش رفته بود و اصلا حرف اونا رو پیش نمیکشید؛ انگار که یه برنامه بی اهمیت در حد پیک نیک رفتن پیش اومده و کِش آوردن حرف رو جایز نمیدونست..

و تمام حرف ها برای چی بود؟ که به بابا بگیم اگر یه وقت خواستیم پسرمون رو زن بدیم لطفا بلندگو دست نگیر:)

و الان بابا حالت تعادل خودش رو حفط کرده و اون روز تا حالا تلفن از دستش افتاده و در حد تعادل با خواهر برادراش در ارتباطه... (البته که این حالت اثبات شده که گذراست)

..

تولد حضرت علی(ع) داداش کوچیکه با دوستاش اولین سفر مجردی با ماشینی که زیر پاش باشه رو تجربه کرد و توو خوش خوشانِ خودش بود.. من و داداش بزرگه گفتیم برای بابا چیکار کنیم؟

شبِ عید شلوار گرمکن پوشیدیم و کاپشنم انداختیم روش و به بهانه پیاده روی بیرون زدیم تا ببینیم چه کنیم... رفتیم و رفتیم و یک جعبه رولت و خامه خریدیم و با یه ادکلن و برگشتیم و تا وارد شدیم با قر و ادا و .. تقدیم بابا کردیم... و اینگونه تبریک و شادباش عرض کردیم.

از روز تولد امام علی یعنی سیزدهم رجب نیت روزه قضا کردم و همشم دلم میخواست سه روز معتکف شم اما خب هم کار داشتم هم اینکه با خودم میگفتم توو خونه راحتترم و اعمالی که دلم میخواد به جا میارم... امروز روز دوم روزه قضاس و راستش بهم سخت میگذره! فک کنم شکمو شدم:| یا شایدم چون فکرم مشغول کارهام هست و با شکم گرسنه واقعا پیش نمیرن بهم فشار میاره!

انشالله عمری باشه 13 14 15 شعبانم روزه بگیرم دیگه روزه های قضای امسالم تموم شده و محیای روزه داری سال جدید میشم.

و در نهایت اون عقد موکول شد به نیمه شعبان و عروسی شد:)

ولی خب این وسط دخترعموی بابا اینا متاسفانه به حالت کما فرو رفته و پزشکا ازش قطع امید کردن.. (ایشون ظهر خوابیده و سکته مغزی کرده و خودشم همیشه مشکل قلبی داشته و دیگه الان ده روزی هست که به هوش نیومده و خون در سرش لخته شده..) امیدوارم خدا خودش کمکش کنه...

خبری که وقتی شنیدم همگی فقط چهره مهربون اون بانو جلومون اومد و هر کس میشنید میگفت: ای وای بنده ی خدا چقدر خانم مهربون و مردم داری هست.. انشالله همه بیمارها شفای عاجل پیدا کنند.

در نهایت بد و خوب و تاریک و روشنمون این روزها قاطی شده .. برای همتون روزهای سراسر خوشی و روشنی خواهانم:)

روزگارتون خوش

تی شرت های مردانه

سلام سلام

یه کاری جدیدا یاد گرفتم و انجام میدم؛ گفتم بیام و برای شما هم بگم:

از یه تایم به بعد واقعا تیشرت های زنونه از نظر جنس و رنگ بی کیفیت شدن ولی قیمتهاشون روبه افزایش!؛ منم وارد مردونه فروشی ها میشم و تیشرت های مردونه و پسرونه میخرم☺

انقدددددر رنگ های قشنگ قشنگ دارند و شیک و خوش جنس هستن که امکان نداره یکی اش که تنم هست دوستان و اقوام نپرسن که از کجا خریدی؟

عاماااا به اونا نگفتم از کجا خریدم فقط به شما گفتم😁

یه بلوز چاپی پلنگ صورتی خریدم با یه رنگ صورتی واقعی؛ هر چقدر بگم شستمش کم گفتم؛ اما چاپش آخ نگفته! یکم شل و وارفته و کِش اومده، ننننشده... رنگش نپریده

یا یه تی شرت پاییزه و کوتون آبی خریدم که یه چاپ خیلی جالب با صورت گربه اما رنگ رنگی روش هست... زمستون تنم کردم و انقدرم شستمش بازم لطیف و خوشرنگ و نو! مونده و چاپ گربه هیچیش نشده.

حالا بگم که میرم روی رگالی ها رو برمیدارم که اصولا سایز مدیوم هستن، برمیدارم و خب بخاطر اینکه کوچیکن تک سایز شدن و همیشه جز آف هاست و رو دستشون مونده و خب قیمتشون بین هشتاد تا صد و پنجاه هست و همشون درسته مارک نیستن اما تُرک هستن و جنسشون خوبه و چقددددر رنگ ها متنوع و شاد و دلبره

و اینطوری شده که مثلا داداشمم برای خودش خرید میکنه؛ تی شرت هایی که توو مردونه ها میبینه خیلی جینگیل مستون هست و واقعا بدرد پسرا نمیخوره اما توو مردونه فروشی هست برای من میخره😍😍

این بود تجربه من😎

تو چه تجربه ای برای خرید خوب داری؟

کار رو بسپار دست کاردون

چند روز پیش مامان یکباره پارچه چادر مجلسی ای که از مکه آورده بود، از ساک بیرون آورد و گفت: میدوزمش برای خودم و کی واجب تر از خودم! نگه دارم برای کی!(همون چی کسی)

که ماجرا شروع شد:

پارچه ای نقره کوب شده و قشنگ بود ولی در عین حال بدن نما و نازک هم نبود، که داداشم میگفت: انگار چادر عروس هست و خیلی قشنگه..

مامان شروع کرد به چیدن و برش زدن و کوک زدن و دوختن (گفت تولد حضرت زهرا هم هست دوست دارم حالا ببرم و بدوزم)

بعدم موقع ریشه بندی پارچه گفت: بدیمش بیرون چون ما که چرخ ریشه بندی نداریم و اونجوری شیک تره، خیاطه خودشم دورش رو بزنه توو که پایین چادر توو زدن خیلی عذاب هست..

چندجا قیمت کردم و بعدم تصمیم گرفتیم بدیم به مرد جوونی که کنار خونمون خیاطی زده و گفتیم همسایه اس و آدم کار رو به همسایه بده بهتره..

کار رو تحویل گرفت و پرسید: فقط باید ریشه بندی کنم و یه کوچولو بزنم داخل، درسته؟

گفتم: بله

(کارهای پیراهن مردانه و شلوارهاشم که روی رگال بود، دیدم و خیلی خوب دوخته بود)

بابا بعد چند روز رفت و تحویلش گرفت و به مامان داد

مامان بازش کرد و یکباره گفت: ای واااای خاک توو پوکش نشه(همون خاک توو سرش نشه:)) ) چرا برداشته همه ی دور تا دور رو ریشه بندی کرده و زده داخل!!! وااای خدا چقدر احمقه

(خب اونجا همه گفتن الهی شکر که خودش نرفته و تحویل بگیره واگرنه اونجا شوکی که بهش وارد شده بود و بروز میداد و طرفم همسایه اس!!!)

بابا و داداشم که میگفتن: خب چه عیب داره!

تا مامان چادر رو نشون داد که قسمت که بالای سر قرار میگیره نه داخل میزنن نه ریشه بندی میکنن چون اصلا این ناحیه برش نمیخوره!

و مامان که غصه میخورد: چادرم دیگه از سکه افتاد:( چادر میلیونی رو باید بندازم بره...

و بابا اینا که تا زمانی من مداخله نکرده بودم، میگفتن: همسایه اس و نباید رفت و حرفی زد!

مامان: خب باید بهش بگم که این بلا رو سر یکی دیگه نیاره

و من وارد شدم و گفتم: انگار شما حالتون خوب نیست! یارو زده پارچه رو خراب کرده حتی یه اتو نزده! داخلش توو برش ها رو که باید ریشه بندی نکرده بعد جایی که برش نخورده رو ریشه بندی کرده! آخه خیاط انقدر باید نادون باشه؟!

و اونجا همچنان که مقاومت میکردن همسایه اس: خب واقعا یعنی اینو نمیدونسته! خب برو بهش بگو ولی ی ی آروم بگو، همسایه اس چشم توو چشمیم زشته

دیگه مامان با یه چادر دیگه که همراهش برده بود، نشونش داده بود و اونم گفته بود بزارید خودم درستش میکنم، براتون اتوشم میزنم بهتون میدم و چندین بار لابلای حرفاش گفته بود: من رو همسایگی این کار رو قبول کردم واگرنه من زنونه دوز نیستم و مطلع نبودم

(یکی نیست بگه خب یک کلام بگو: نه و عمری راحت باش، چرا ضرر به ما زدی! بعدم کار رو قبول کردی همون چادر مادرجانتم یه نیگا مینداختی میفهمیدی باد چی کار کنی!)

یکی دو روز اونجا بود و بعدم گفت: دیگه کاریش نمیشه کرد و اگر بازش کنم چون پارچه ظریفی هست همش ریش ریش میشه و عذرخواهی کرده بود و گفته بود والا نشون مامانمم دادم و دعوام کرده و ... حالا عکسشم گرفتم: یکی مثل خودش براتون میخرم میدوزم و بهتون میدم (حرفای الکیِ بازاری)

بابای من: مرد باغیرت و مررررد قدیم: حالا خوبتون شد؟ تاوون گرفتن خوب نیست! حالا خوبه یه چادر برات برداره بیاره؟!

من که حرصم دراومده بود گفتم: بعله خوبه! توو اینستا همین چادر 950 تا یک و دویست داره میفروشه مگه ما چی کاره ایم یکی بیاد ضرر این شکلی بزنه و بره... بعدم فک کردی ایشون میخره؟؟ طرف بازاریه یه زبونیم میریزه

و همینطور که پارچه رو از مشما بیرون می آوردم و نگاه میکردم، خون خونم رو بیشتر میخورد، حالا باز چی شده بود؟

صدام بالاتر رفته بود و میگفتم: ببین حتی بازم اتوش نکرده... نیگاااا بازم برش درزها داخلش رو ریشه بندی نکرده! بعد بگو مرضی تو اشتباه میگی!

که یکباره بابا لحظه ای ساکت شد و گفت: خب خانم همونجا نگاش میکردی و اینا رو بهش میگفتی!!!!

نتیجه: کار رو به همسایه ندید! لااقل بعد میتونید مدعی شید و ضربه بزرگ تره مالی نخورید! اونم توو این دوره و زمانه گرونی

نتیجه دوم: این دوره و زمونه دیگه آدمها فقط به منافع خودشون فکر میکنن و قانون جنگل رو داریم، خیلی بده اما باید بگم فقط کلاهه خودتون رو بگیرید باد نبره:|

لباس چی بپوشم؟

سلام به اول بهمن ماه خوش آمدید:)

حالتون چطوره؟ کیفور هستید؟

آقا ما یه جشن عقد این ماه دعوتیم.. تولد یک دوست و رفیق خوبمم هست.. تولد داداش کوچیکه ام هست.. القصه که مناسبت بسیار داریم بخوام بازم براتون بگم، سالگرد ازدواج یکی از پسرعمه ها هست و خب بازم تولد یکی از دامادها و یکی از عروس ها و یکی از پسرخاله ها و یکی از دایی هام و دیگه جونم براتون بگه: بیا وسط شادش کنیم:))

و چقدر خوب که وارد ماه رجب میشیم و تولد مولا علی:) راسی شروع ماه از دوشنبه اس و میتونید آداب سوره واقعه ی ماهی که از دوشنبه شروع میشه رو به جا بیارید.

نمیدونم جرا؟ شایدم حرفم بد باشه ها ولی اگر به من بگن کدوم امام رو دلی خعلی دوس داری؛ میگم: متاسفانه بی هیچ شناخت کافی از ائمه من دل سپرده امام علی ام... مِهر حضرت به دلم هست و این از خیلی دختر کوچولوم که بودم برام بوده به حدی که ناخوداگاه پیش اومده از یه مردی آقایی پسربچه ای خیلی خوشم اومده و بعد متوجه شدم اسمش علی هست و این خیلی برام عجیب بود اوایل! ولی الان ها برام حل شده اس و اگر از یه آقایی رو برادریاااا خوشم بیاد و جابه جا متوجه شم اسمش علی هست اصلا تعجب نمیکنم و فقط ذوق میکنم که من چقدر عاشق این اسمم و ارادت ویژه به صاحب این اسم دارم:)

مثلا مهندس من فکر میکردم خیلی امام حسین دوست هست آخه چهل روز رو مشکی میپوشید که یکبار گفت: مرضیه شاید بد باشه بگم (همینطور که لاتیِ صداش رو پر میکرد)گفت: ما ابولفضلی هستیم:)

خب این خیلی دلی هست ...

القصه که پیشاپیش روز مرد را هم تبریک میگم و امیدوارم مولا علی یار و یاور همه مردای سرزمین مون باشه که میدونم روز به روز تحت فشارتر هستند:(

--------------------------------------------------------------------------------------

حالا بریم بر سر موضوع لباس چی بپوشم؟!

ما تقریبا سالهاست بچه های فامیل مراسم عقدی که میگیرن بدین صورت هست که یه رستوران یا هتل دعوت میکنن و همه بصورت خانوادگی (مرد و زن قاطی) کنار هم میشینیم و بگو و بخند و مراسم دف زنی و ... به تماشا میشینیم و دست و کِل و شام و شیرینی و بعدم نخود نخود هر که رود خانه خود.. پس لباسی که میپوشیم: من اصولا کت شلوار میپوشم حتی گاهی ام مانتو مجلسی و تمام.... حالا این مراسم مثه عروسی هامون جدا برگزار میشه و بزن و برقص و خانمها و آقایون جدا هست.. و خب من فعلا توو این فازم که مراسم عقد خیلی رسمی نیست و با بلوز دامن برم... چیزی ام که نطرمه: دامن پشمی چون زمستونه با بوت و یه تونیک مجلسی هست و خب موهامم خودم یه سشوار و اینا براش کافیه چون مراسم عقد هست و عروسی نیست:|

حالا شما چی نطر میدین؟ جدی تر باید بگیرم یا چی؟

+پی نوشت: لطفا آدرس تون رو همراه با نظر برام بگذارید، متاسفانه لینک دوستان ندارم و گمتون میکنم.(لینک دوستان رو انشالله عید نوروز 02 اضافه میکنم البته به شرطی که کم نشین:)) )