سلام
احوالاتتون چطوره؟
چه کردید برای روز پدر؟
من یکی که هیچ راهکاری به ذهنم نمیرسید.. بابا بخاطر فشار چشم بالا سالهاست که تحت نظر پزشک متخصص هست و دیگه تصمیم بر این شد که سه شنبه پیش عمل کنن.. و دیگه افتادیم توو خط دکتر و درمان و خرید هدیه عقب افتاد...
از اول بهمن تقریبا توو خونه ما همه مریض شدن! داداش کوچیکه توو اوج بارون و سرما خودش رو به دوچرخه سواری مهمون کرد! و وقتی برگشت عین موش آب کشیده بود(میگن جوان جاهل هست:)) ).. چند روز بعد سرماخورد و دکتر و سرم و ویتامینه کردن.. پس فرداش داداش بزرگه سرماخوردگیش شروع شد(بماند چقدر به داداش کوچکه غر زد که مریضش کرده) و فردای داداش بزرگه بابا که همچنان سرفه میکنه و باعث شد تولد داداش کوچیکه کیک تولد درست نکنم و گفتیم مریض هستید و گلوهاتون خوب نشده... در این حین اهل خانواده ی پدر زنگ رو زنگ و احوالپرسی و به جان خودم تک تک شون میپرسیدن: عه مرضیه و مامانش نگرفتن و فقط شما سه تا گرفتید؟؟!!!!
و مامان که دور سر خودش نمک میچرخوند:))))
تا سه شنبه که عمل بابا هم دست به دستش داد.... و بابای من الهی که هیچوقت مریض نشه و خیلی ناز نازیه:|
کلا میگن مردها توو مریضی نازنازی ترن؛ کیا قبول دارن؟
حالا این وسط مسطا عمه ام یه روز زنگ زد که میخوایم برای پسر ته تغاری بریم صحبت کنیم و یه جلسه خاستگاری رفتیم؛ حالا بریم صحبت کنیم... بعد یکم بعد زنگ زد که انگشتر نشونم همون موقع صحبت کردن دادیم و مهریه ام مشخص کردیم و محرمیت خوندیم که نامزد شن(حالا این در صورتی بود که شب قبلش با عمه حرف زدیم و میگفت: اصن هیچشون اینا معلوم نیست و این رو طوری میگفت که انگار شایدم بهم بخوره! و اصلا آزمایش خونم ندادن!!.... که تا خبر نامزدی رسید و معلوم شد آزمایشم دادن، من یکباره به بابا گفتم: وای چقدر زشته یه آدم توو این سن و سال انقدر واضح دروغ بگه! من اصلا توقع نداشتم و ... (خب این حرف از زبون من با اینکه برای بابام خیلی ناراحت کننده بود اما خندید و گفت بابا قربونت برم تو ناراحت نشو و ... حالا اگر این حرف از زبون مامانم بود خب کن فیکون در بر داشت ولی خب من هم خون هستم و بابا کاملا من رو همدل با خانواده اش میدونه چون بارها بهش ثابت شده و عمه بزرگه ام همیشه و همه جا از مهر و محبت من به این خانواده جلو همه حتی بابای خودم میگه و بابا سعی کرد آرومم کنه))
بعدش قرار شد تولد حضرت علی(ع) عقد بگیرن که گفتن: کنسله و تصمیم گرفتیم توو این گرونی عقد و عروسی رو یکی کنیم و برای اونروز تالار بهمون جا نداده و میفته نیمه شعبان، ما هم فکر کردیم دیگه عقدی نمیکنن تا عروسی که یمی هست... بعد از یک جایی من شنیدم شب جمعه ای که گذشت قراره برن محضر عقد کنند... خیلی ریز و ریلکس توو خونه عنوان کردم... بعد بابا که سعی کرده بود بروی خودش نیاره؛ جمعه صبح به عمه زنگ زده بود و جویا شده بود و متوجه شده بود که بعله عقدم کردن و عمه ام با زبانی مهربان و آرام توجیه کرده بود(که شما چشمت رو عمل کردی و داداش بزرگه امم مفصل ران و داداش وسطی ام کمرش رو عمل کرده و ما هم دیگه به هیچکس زحمتی ندادیم)..
بابا شبش عنوان کرد که بعله اینا عقدم کردن و من گفتم: واقعا توو این زمونه و عمه ام که مریضی پسر وسطی رو داره میبینه و شایدم بخاطر خارج رفتنش چشم خورده و بد آورده و .. حق داره همه چیز رو بصورت غیر علنی و پشت درهای بسته برگزار کنه
(حالا چرا اینو گفتم و چرا بعدیشم که الان مینویسم گفتم: چون باید لبه تیغ راه برم هم حرف مامان رو بزنم هم دل به دلِ هم خونم بدم:)) )
در ادامه با لبخند به بابا گفتم: عمه ام اون سری از دهنش در رفت و گفت بعد عقدم میخوایم بفرستیم برن ماه عسل و دیگه ازدواجشون از هر لحاظ رسمی شه
داداش بزرگه که همسن پسرعمه اس با چشم های درشت شده از خنده و هیجان یکباره پرسید: یعنی الان رفتن ماه عسل؟!!
و یکباره مامان: خب دیگه عروسی چه معنی میده!
و ما جوون ترها گفتیم: بابا ملت قبل عقد و توو دوستی همه چی تموم شده اینکه عقدم کرده..
و بابا با بُهت پرسید: حالا یعنی ماه عسل هستن
و من که پرچم فوضولیم بالا بود با ذوق گفتم: حتما ولی بازم مثل عقدشون مطمئن نیستم(البته مدیونید فک کنید من میگردم دنبال خبر! به جان خودم وقتش رو ندارم فقط چون دایره روابطم توو فامیل بالاست و از هرکس حرفی به گوشم میرسه و بازم میگم خدا شاهده که یکبار از کسی نپرسیدم چون بلاخره خودم رو فامیل درجه یک میدونم و دلیل نمیبینم از یکی غیر خود عمه بشنوم و یک جورهایی از دیگری شنیدن و پرسیدن برام اُفت داره)
و در حالیکه خنده کجی گوشه لبم بود رفتم اتاقم..
مامان که انگار خودشو کنترل کرده بود تا دید من رفتم توو اتاقم، پشت سرم وارد شد و شروع کرد:)))))) که آره دیدی من میگفتم برای بچه ام میخوام زن بگیرم خودمون میریم و میایم و وقتی تموم شد به بقیه میگیم، بابا میگفت: واااااای مگه میشه!...تا ما آب میخوریم همه میفهمن بعد حالا میبینی عمه ات چه عاقله و ...(کلمه عمه ات رو خیلی غلیظ میگفت و من میخندیدم) که مامانم از خنده من هم خنده اش گرفته بود و هم میگفت: نهههه من که برام مهم نیست ولی اینا چقدر مرموزن و ...
و حال بابا: بنده خدا که همش باید بهش گوشزد کنیم: اینو نگیا اونو نگیا... و حالا میدید که چقدر قشنگ خواهرش هممممه کارهاشون کردن و با حرف و ریز ریز همرو راضی کرده بدون اینکه مجالسش را علنی کنه و بچه اش رو فرستاده سر زندگیش توو خودش رفته بود و اصلا حرف اونا رو پیش نمیکشید؛ انگار که یه برنامه بی اهمیت در حد پیک نیک رفتن پیش اومده و کِش آوردن حرف رو جایز نمیدونست..
و تمام حرف ها برای چی بود؟ که به بابا بگیم اگر یه وقت خواستیم پسرمون رو زن بدیم لطفا بلندگو دست نگیر:)
و الان بابا حالت تعادل خودش رو حفط کرده و اون روز تا حالا تلفن از دستش افتاده و در حد تعادل با خواهر برادراش در ارتباطه... (البته که این حالت اثبات شده که گذراست)
..
تولد حضرت علی(ع) داداش کوچیکه با دوستاش اولین سفر مجردی با ماشینی که زیر پاش باشه رو تجربه کرد و توو خوش خوشانِ خودش بود.. من و داداش بزرگه گفتیم برای بابا چیکار کنیم؟
شبِ عید شلوار گرمکن پوشیدیم و کاپشنم انداختیم روش و به بهانه پیاده روی بیرون زدیم تا ببینیم چه کنیم... رفتیم و رفتیم و یک جعبه رولت و خامه خریدیم و با یه ادکلن و برگشتیم و تا وارد شدیم با قر و ادا و .. تقدیم بابا کردیم... و اینگونه تبریک و شادباش عرض کردیم.
از روز تولد امام علی یعنی سیزدهم رجب نیت روزه قضا کردم و همشم دلم میخواست سه روز معتکف شم اما خب هم کار داشتم هم اینکه با خودم میگفتم توو خونه راحتترم و اعمالی که دلم میخواد به جا میارم... امروز روز دوم روزه قضاس و راستش بهم سخت میگذره! فک کنم شکمو شدم:| یا شایدم چون فکرم مشغول کارهام هست و با شکم گرسنه واقعا پیش نمیرن بهم فشار میاره!
انشالله عمری باشه 13 14 15 شعبانم روزه بگیرم دیگه روزه های قضای امسالم تموم شده و محیای روزه داری سال جدید میشم.
و در نهایت اون عقد موکول شد به نیمه شعبان و عروسی شد:)
ولی خب این وسط دخترعموی بابا اینا متاسفانه به حالت کما فرو رفته و پزشکا ازش قطع امید کردن.. (ایشون ظهر خوابیده و سکته مغزی کرده و خودشم همیشه مشکل قلبی داشته و دیگه الان ده روزی هست که به هوش نیومده و خون در سرش لخته شده..) امیدوارم خدا خودش کمکش کنه...
خبری که وقتی شنیدم همگی فقط چهره مهربون اون بانو جلومون اومد و هر کس میشنید میگفت: ای وای بنده ی خدا چقدر خانم مهربون و مردم داری هست.. انشالله همه بیمارها شفای عاجل پیدا کنند.
در نهایت بد و خوب و تاریک و روشنمون این روزها قاطی شده .. برای همتون روزهای سراسر خوشی و روشنی خواهانم:)
روزگارتون خوش