سلام بعد از مدتی بی خبری در بهمن 1405

خوبین بچه ها؟ چه حال و احوالات؟

والا انقدر به یکباره همه چیز زیر و رو شده و باز حالمون بهم ریخت که رشته کلام از دستم در رفت... حالی برام نموند که بیام ادامه اش رو بنویسم..

واقعیت حالام روم نمیشد بیام بنویسم ولیکن خودتون توو نظرات گفتید بیا و بنویس دیگه امروز عزمم رو جزم کردم که برم اول بخونم ببینم چی و تا کجا براتون گفتم و انشالله پست بعدی رو منتشر کنم

یه چیزی: خوبکه اینجا هست... خوبکه مینویسیم... خوبکه شماها میاید میخونید:)

برگردیم به عروسی دادش بزرگه

داشتم براتون میگفتم که:

گرم بستن ساک عروس و داماد بودم که دیدم دود از روی بخاری بلند میشه و گفتم ای وای چی گذاشتید رو بخاری

بابا دویید که آهان واکس گذاشتم یکم گرم شه، بشه به کفشم بزنم (واکس کامل آب شده بود و یه مایع نفتی کامل بود) این وسط بابا اصرار داشت زودتر از روی بخاری برداره واگرنه حالا حالاها واکس نمیبنده

زن و شوهر با دست کمک به هم در ثانیه در حین برداشتن قوطی واکس، کل قوطی واکس رو به چشم برهم زدنی توو بخاری خالی کردن و از دهنه مستطیلی بزرگ بخاری عین فیلمها آتیش به همون پهنا به بالا شعله کشید و یه شوک حسابی...

بله من میدیدم که سر مامان و بابا روی بخاری خم هست و توو زبونم بود بگم آی داره قوطی واکس برمیگرده که در آنی قوطی واکس کامل تووی بخاری برگشت و به پهنای مستطیی بخاری مبلی توو سالن شعله آتیش بالا کشید و مامان جیغ زدن و منم وای گویان و بابا که دیدم دویید توو حیاط و توو ذهنم بود که حالا وسط آتیش کجا میره و مامان بشدت شوک زده و میگفت:وای لباس بچم ولی لباس ماه دامادم... که بابا شیر گاز رو بسته بود و آتیش قطع شد ولی بابام واقعا شوک بهش وارد شده بود با جیغ های مامان که با تحکم به مامان زدم و تکونش دادم و گفتم: وای چیزی نشده داری به هممون شوک میدی، الان داداش از آرایشگاه میاد وحشت میکنه و خودم گیج بودم و نگاه کردم و گفتم این لباس داداش کوچیکه اس(یه پیرهن سفید که شب قبل خریده بود و مامان براش اتو کرد و سر صندلی میز ناهار خوری بود و قطره های واکس و دوده ی شعله بهش نشسته بود) و شکرخدا لباس داماد سر صندلی اونطرفی بود و هیچی نشده بود و کاپشن بابا که سوخت و تکه جلو قالی .... خداروشکر میکردیم که شعله به پرده سالن نگرفت، شکر که مامان بابام آسیبی ندیدن واگرنه شب پدر مادر داماد خوش بینانه بدون مژه و ابرو توو سالن بودن:))

ولی خب شوک بدی بود.... داماد از آرایشگاه اومد و حتی جونی توو صدام نبود که براش کِل بکشم و تا منو دید گفت چرا عین گچ سفید شدی و وارد سالن شد و اون افتضاح رو دید... تند تند گفت چشم خوردیم چشم خوردیم، دیشب که چینی از دست خودم افتاد اونم جنس ایرانی اونجوری خاکشیر شد، حالام این... مرضیه صدقه بده///

گفتم صدقه دادم صبح که فرستادمت دادم... بعدم نترس این سومی اش بود، دیگه از سرمون گذشت... گفت این که دو تاس، گفتم نه رفتم ساک هاتون از بالا بیارم پامم اینطوری شد(در آهنی ورودی بالا به استخوون پشت ساق پام برخورد کرده بود و کبود شده بود) سریع گفت: آرایشگاهم نمیخواد برید، خودتون یه کاری کنید یا اگر میری زیاد بخودتون نرسید(از چشم و نظر ترسیده بود) خندیدم و گفتم: نترس شکرخدا از قیافه بی نصیبم ولی مامان میخوای شما نیا بخصوص بلوندم کردی واویلاس...

کم کم حرف زدیم و از اون حال بیرون اومدیم و بهش گفتم تو برو دنبال ماشینت که گل زدی، منم با بابا برم خونتون وسایل ببرم

وسایل رو بردیم و منم چرخی توو خونه زدم و دیدم مادرش اینا شب قبلم که مامان گفته، ته تمه جهاز رو آوردن و توو خونه گذاشتن و تا حدود زیادی خونه رو نظم دادن و رفتن... ساک هاشون توو اتاق گذاشتم و وسایل خوراکی رو توو آشپزخونه و برگشتیم خونه

سریع پردیم توو حمام و ساعت 12 نوبت آرایشگاه داشتم ولی با وضعی که پیش اومده بود من تازه ساعت 12 وارد حمام شدم:)

بازم جای شکرش باقی بود:)

ادامه دارد...