سلام

بخیر و خوشی عروسی انجام شد و اونروز تا حالا هر کدوم از مهمان ها تماس میگیرن، بسیار ابراز محبت میکنن و میگن عروسی بسیار خودمونی ای بود و احساس غریبی و عصا قورت دادگی نکردیم و خیلی بهمون خوش گذشت که باید بگم الحمدلله

چالش زیاد داشتم سر جهیزیه چیدن بچه ها که فکر میکردن تا حدود ده روز بعد عروسی هم میان خونه ما میمونن تا کارهاشون یکی یکی سر فرصت انجام شه ولی مامان بسیار عاقلانه و قاطع و با محبت از همون شب اول روانه خونه خودشون کرد...

هر جفتشون از دو هفته مونده به عقد هممممش در حال رفت و آمد و بدو بدو بودن و استراحتی نداشتن ولی ما که از دور میدیدیم برنامه ریزی ای برای انجام کارهاشون نمیدیدیم متاسفانه😄

خانواده عروس هم چون خونه شون فروختن و آپارتمان جدید گرفتن، دنبال کارهای خودشون بودن و فقط یکروز اومدن جهاز رو گذاشتن و بعدازظهر یک هفته مونده به عروسی رفتن یه سری هاش رو از کارتن ها درآورون و توو کابینت ها تا حدودی جا دادن و بعدم هیچ!

دیگه صبح عروسی بیدار شدم و به مامان گفتم: بچه ها شب برن خونشون، خونه سرد هست، صبحانه هیچی ندارن بخورن(نصاب وسایل برقی شون هنوز نیومده و یخچال نصب نبود)

ساک لباس های هر جفتشون اینجاست... عین کولی ها یکی یه پلاستیک گرفتن صبح دستشون و رفتن آرایشگاه....

و مامان قاطع به من گفت: نه! امشب باید برن خونه خودشون....

ادامه دارد..