یکی از ویژگی های خوبتو بگو که دوسش داری
سلام
یکی از ویژگی های خوبی که دارم اینه: عاشق محیط های فرهنگی ام.... همیشه جاهایی ک چیزی برای یاد گرفتن وجود داره منو جذب میکنه...مثلا مرکز فنی و حرفه ای من هنوز که هنوزه کلاس هاش رو چک میکنم و اگر کلاسی و درسی موضوعش منو جذب کنه سریع برای ثبت نام اقدام میکنم..... الان حدود ۱۳ ۱۴ سال هست که ما توو این محل آمدیم.... و من بی اغراق عین ۱۳ ۱۴ ساله که فرهنگسرای اینجا رو شرکت میکنم، موقع هایی بود که ساعت کاری ام از ۲ تا ۷ بعدازظهر بود و من صبحشم فرهنگسرا بود، یه وقتا ساعت کاری ام ۷ صبح تا ۴ بعدازظهر بود و من باز پنج و شش کلاس فرهنگسرا بودم و از تمام کلاس هاش لذت و استفاده میبردم از ورزش و کلاس های هنری و آشپزی و کتابخونه و برنامه های فرهنگی مثه اردو و سینما و همه و همرو شرکت کردم.... بین خودمون باشه تنها جایی که استفاده نکردم بخش شهروند کوچولوش بوده و همیشه ام ته دلم دوست داشتم منم فرزندی داشته باشم که ساعت های بودنم در فرهنگسرا، اونم از شهروند کوچولو و بازی با بچه ها لذت ببره ولی خب اینم از دیدن بچه های دوستام اونجا لذت میبرم.... من عشق میکنم بچه ها که بهم میرسن بازی میکنن دعواشون میشه بعدم انگار که نه انگار باز بازی میکنن😃 این پسرا که با هم کشتی میگیرن به قصد کشت همو میزنن باز با هم دوست میشن😅
حالا این علاقه ام به بچه ها یه حس رو در من فعال کرده، من خیلی سریع حس میکنم که کسی اطرافیانش یا خودش بارداره و این به کرّات برام تکرار شده، زن داداش یه دوستم رو توو عکس دیدم و بهش گفتم زن داداشت نی نی داره، گفت نه بابا اینا ده ساله ازدواج کردن بچه ام نمیخوان، بعد یکماه زنگ زد و با تعجب گفت دختر زن داداشم بارداره اونم دوقلو😉 الان فقط دوماهشه تا گفتن بارداره یاد حرفت افتادم گفتم این دختر شده نوستراداموس.... آخری اش همین امروز صبح که از هم باشگاهیم پرسیدم: مریم(دخترش) باردار نیست؟( خود هم باشگاهیم متولد ۵۹ هست و دخترش یه پسرچه داره اما دوست داشت دوتاش کنه، بخاطر ج.ن.گ که شد گفت دیگه نمیخواد و من باز حسم گفت که بارداره) همکلاسی گفت: چرااااا فقط به تو میگم بارداره والا هنوز دو ماهشم نیست😅 اما میدونم حست خوبه
علت اینکه بهم گفت حست خوبه:
حدود ۸ ماه پیشم توو کلاس یکی از خانمها که دوتا دختر بزرگ داره دختر کوچیکه حدود ۱۲ ساله هست... داشت درباره مشکل گلاب به روتون یبوست حرف میزد و بچه ها هر کدوم بهش راهکار میدادن، خندیدم و بهش گفتم راضی تو حامله ای و بچه ها خندیدن و خودشم کلی حرصی شد گفت برو آمو، همینم مونده آبروم بره بعد ۱۲ سال!! و زد و خانوم خانوما چند هفته ای نیومد و ما گفتیم درگیر دخترشه، دختر بزرگش فو.تبالیسته... بعد یکماه حدودا وارد باشگاه شدم و بچه ها گفتن ماما اومد... و راصیه پدیدار شد و گفت انقد گفتی من رفتم بیبی چک گذاشتم و متوجه شدم باردارم و انقد گریه کردم ولی شوهرم چنان خوشحال شد که انگار من نازا بودم و تازه برای اولین بار حامله شدم😂😂😂
و الان جوجه اش یکماهه هست و پسر دار شد بعد دوتا دختر....
حالا هم باشگاهی میگه: فک کنم چون توو حست اومده، دختر منم بچه دومش هم باز پسره... حالا دیگه الله اعلم😁
انشالله هرکس دلش جوجه میخواد، دامنش سبز بشه و اولاد صالح و سالم نصیبش بشه