اندراحوالات عروسی 2
بچه ها اومدن و گفتن ما حالا اگر کارهامون تموم نشد حدود ده روزی میایم خونه شما میمونیم و سر فرصت کارها رو انجام میدیم که اونجا مامان گفت البته که خونه خودتون هست و باقی مون در سکوت کامل بودیم:)
یه فلش بک بزنم به روز قبل عروسی که مامان صبرش پر شد و گفت من هیچی نمیگم و بخودم اجازه نمیدم جهازی که اونا خریدن رو برم به سبک و سلیقه خودم بچینم و خونه رو کامل کنم، اینا هم انگار نه انگار و در کل رسم بر اینه جهاز عروس رو خانواده اش یک هفته قبل میان میچینن ولی متاسفانه تکنیل نشده بود و اینجوری شد که صبح روز قبل عروسی با عروس تماس گرفت و گفت: به مادر اینا بگو یه پنجشنبه عصر زحمت کشیدن و اومدن خونه اتون تا حدودی چیدن، یکروزم امروز عصر وقت بزارن و برن و خونه تکمیل شه که حالا اینهمه زحمت خرید وسایل کشیدن فردا شب بعد عروس برون، فامیلی پا توو خونتون بزاره، خونه کامل باشه.(صبر و تحمل مامان بعد دو ماه لبریز شده بود چون کلا خانواده عروس یه جورایی از همه چیز خودشون عقب کشیده بودن و همه چیز رو انداخته بودن رو دوش خود بچه ها و اون دوتا هم رسما هر کاری رو نصفه نیمه انجام داده بودن) عروس گفت: مادر عصر وقت نیست که من و داماد بریم
مامان: نه کار شما دوتا نیست! به مادر اینا بگو
عروس: اونا وقت بوتاکس و آرایشگاه و اینا دارن و بعدم شما که گفتید زندگی برای خودتونه و کسی نمیخواد ببینه... (خب عروس دوست داشت جهازبرون گرفته شه واقعا ما از مد افتاده این رسم جهاز دیدن چون چشم و هم چشمی میاره ولی غافل که ما بگیم نمیبینن خانواده عروس هم رها میکنن!) مامان گفت: چرا ما عروس و داماد میرسونیم بعدم چند نفر میان و دستتون به دست هم میدن و زندگی تونم همین حین میبینن دیگه من گفتم هر فکر و تمهیداتی لازمه بیندیشید و انجام بدید، خدانگهدار.
القصه
صبح عروسی داماد اومد که صبح بعد نماز عروس رو ببره آریشگاه، از زیر قرآن ردش کردم و چهارقل خوندم و یه پنجاه تومنی صدقه دادم....
بعدم مامان بیدار شد برای نماز و من به مامان گفتم که نمیشه همین طوری بی غذا بی لباس هوای سرد به خونه برن!
مامان گفت: پاشو پاشو ساک هاشون و لباس و خرت و پرت های توو ساک ها رو بیار جمع میکنیم، میبریم و میزاریم توو خونشون و یه سبدم خوراکی های لازم میچینم(قند و شکر و چای خشک و نبات و تخم مرغ و مربای بِه و عسل و یه شیشه روغن سرخ کردنی، یه کیسه میوه های فصل و یه پاکت برنج 5 کیلویی محلی) بزارید و آبگرمکن روشن کنید و بخاری ها رو هم روی شمعک بزارید و بیاید...
همین صحبتها ادامه پیدا کرد و داماد که برگشت، مامان همین برنامه که وسیله هاتون میبریم خونه تون رو گفت و کلید خونه شونم گرفت و یه املت دورهم خوردیم و دامادم روانه آرایشگاه کردیم و قبلشم ماشینش ببره بده که گل بزنن...
جونم براتون بگه آوردم و روبان هم آوردم و یه سری لوازم بهداشتی و آرایشی شون رو هم پایپیون صورتی و آبی زدم و توو ساک چیدم و لباس ها رو هم هر قسمت چیدم و توو همین هیری ویری بابا گفت خب من چی کار کنم تا داری میپیچی که بعد ببرمت... گفتم بفرما برو ماشین تمیز کن... گفت نه میرم کفش هام واکس میزنم...
گرم کارها بودم که دیدم دود از روی بخاری بلند میشه و گفتم ای وای چی گذاشتید رو بخاری
بابا دویید که آهان واکس گذاشتم یکم گرم شه، بشه به کفشم بزنم (واکس کامل آب شده بود و یه مایع نفتی کامل بود) این وسط بابا اصرار داشت زودتر از روی بخاری برداره واگرنه حالا حالاها واکس نمیبنده
زن و شوهر با دست کمک به هم در ثانیه در حین برداشتن قوطی واکس، کل قوطی واکس رو به چشم برهم زدنی توو بخاری خالی کردن و از دهنه مستطیلی بزرگ بخاری عین فیلمها آتیش به همون پهنا به بالا شعله کشید و یه شوک حسابی...
ادامه دارد..