بلاخره کتاب شوهر آهو خانم تموم شد و برگ آخر من به یکباره نفس راحتی کشیدم و گفتم: خدایا آخر و عاقبت هممون رو ختم به خیر کن..

توو اداره داشتم داستان کتاب رو شرح میدادم از اون طرفم توو کشو میزم، کتاب زنان زیرک داشتم و گاهی ک سرم خلوت میشه چند ورق میخونم...

دیگه بماند ک کلا دو تا از آقایون اداره تا اون کتاب زنان زیرک رو روی میزم دیدن با تعجب آمیخته با خنده پرسیدن: اینو شما میخونی؟

بعد خیلی جدی طور انگار که داره به وجود مردانه اشون خیانت میشه گفتن: شما که این کتابا رو نیاز نداری دیگه لااقل نخون گارد میگیری نسبت به مردا

القصه بعد شرح کتاب ک قشنگ نشون میده مردی که بخواد به زندگیش پشت کنه چقدر بی چشم و رو میشه را به تصویر کشیدم و عقبه دیدن اون کتاب دستم؛ مهندس الف گفت: خانم مهندس اینا چیه واقعا تو میخونی!؟ نخون جای اینا بشین برای آزمون ا.ستخدامی بخون

من: چشم 😒