از اول امسال خیلی هوایی شده بودم و مطمئن بودم که من امسال کربلا میرم! و به نرگس میگفتم بیا پول هامون رو جمع کنیم هر جور شده حتی خودمون دوتایی با تور میریم، نرگسم نه نمیگفت! و به انشالله و ... ختم میشد... قصد سفر اربعین شاید نداشتم ولی جدی بودم برای دیدن ضریح.(البته که چند بار عنوان کردم که خودم تنهایی برم و حتی از لحاظ مالی ام نیاز به ساپورت برای این سفر ندارم، که از سمت بابا یک نه سرسری گفته شد اما بار آخر که جدی گفتم: بابا با لحن آروم اما جدی گفتن: تو انگار متوجه نیسی یه کشور دیگه اس قرار نیس با رفقات سفر مجردی به شهر دیگه بری! و من که راحت شونه بالا مینداختم و میگفتم: خب باشه! خیلی ها میرن و منم کمتر از کسی نیستم، تا جایی که احساس خطر کردن و با مامان یک صدا شدن که آره کم مونده تنها بری اونم ع.ر.ا.ق! ولی براتون میگم جوری اونجا رفت و آمد کردم که انشالله ویزای سفرهای خارجی امم از بابا گرفتم حالا ایشالله پولش برسه دیگه رفتم:)) )

دهه محرم که شروع شد دل دل میکردم به بابام که بیا و منو امسال کربلا ببر و مرتبم میگفتم:12 سال پیش تو و مامان رفتید و به من گفتید تو بمون مراقب پسرها باش و منم مسئولیت قبول کردم و 10 روز رفتید و اومدید(داداش کوچیکه کلاس دومی بود و الهی شکر به اندازه کافی به من وابسته بود، داداش بزرگه کلاس اول راهنمایی بود و خودم سال اول دانشگاه بودم یا دوم!) و همون موقع قول دادی بعدش ما رو ببری! فک کنم بعد 12 سال دیگه موقع اش هست. بابا هم میگفت حالا تو برو دنبال تمدید پاس تا ببینم چی میشه؛ گفتم: نه! مگه من عقلم کم شده برم نزدیک دو تومن خرج کنم بعد بگی نمیشه!

القصه که بابا نمیخواست قول صد در صدی بده و من که باید حرف رو کامل از دهن طرفم بکشم کارم اینجوری نمیشد.

روز عاشورا خیلی یکباره منو داداش کوچیکه از بابا خواستیم ببرنمون برای تشییع شهید اسکندری (شهید بی سری که روز عاشورا در گلزار شهدای شیراز به خاک سپرده شدن؛ ایشون جز شهدای مدافع حرم بودن و سرشون اگر اشتباه نکن 5 یا 7 سال قبل به خانواده اشون برگشت ولی پیکر شهید رو د.اعش پس نداد و در مقابل برگردوندن پیکر خواستار آزادی چند تا از افراد د.اعش بودند که خانواده شهید اجازه این کار رو نداده بودند و حالا بعد از چند سال پیکر شهید هم برگشت؛ ایشون دومین شهید بی سری هستند که بعد از شهید شیرعلی سلطانی در شیراز به خاک سپرده شدند.) و دقیقا سر خاک رسیدیم و پیکر شهید از روی دست داداش کوچیکه و بابا رد شده و به خاک سپردنش (کل رفت و آمد ما و لحظه رسیدن پیکر با هلی کوپتر 20 دقیقه ام طول نکشید اما روزی مون بود که اونجا باشیم) همون جا بابا به من گفتن: میخوام ببینم امسال تو ما رو یه کربلا میبری یا نه؟

گفتم: پس برم دنبال پاس؟ و بابا کامل موافق بود که خانوادگی با هم بریم و درگیر گرفتن پاس ها شدیم اما به همین برکت پاس های ما چهارشنبه دهم صفر تقریبا 25 روز بعد تازه به دستمون رسید و داداش بزرگه گفت من نمیام کار دارم.. کوچیکه که فکر میکرد حالا خعلی به سختی میفته گفت نه!! منم نمیام و مامانم با کلی دل شکستگی و اشک و گریه و ناراحتی مجبور شد که بمونه پیش پسراش:)

البته که پاس مامان و بابام یک هفته جلوتر اومده بود و بابا به مامان گفته بود بیا دوتایی فعلا بریم تا بعد! که من کلی پشت چشم نازک کردم و ...

مامانمم که دید حالا منو بابا تصمیم مون بر دوتایی رفتن هست، خیلی آروم میرفت روی اعصابم! که آره من بخاطر تو به بابات گفتم نمیام! اما حالا تو میخوای راحت منو بزاری و بری! خب با این حرفا دلم رو به درد میاورد و در جوابش میگفتم: شمام 12 سال پیش منو با بچه ها گذاشتید رفتید حالام باز من بمونم و شما برید؟؟؟ این بار خب شما بمون!

داداش بزرگه مامان رو دست مینداخت که خدایی فقط دلت میخواد از این خونه بری و دَدَری هستی واگرنه برات فرقی نمیکنه که حتما کربلا بری ها و مامان که با ناراحتی و جدی میگفت: نه من بخاطر شما اسیر شدم و .. (ماها هر کدوم توو ایام کرونا سفر مجردی رفتیم، فقط مامانم و داداش کوچیکه هیچ جا نرفتن و مامانم واقعا دلش سفر میخواست و میخواد!)

ناراحتی انقدر کش دار بود که ما قرار رو فیکس کردیم جمعه عصر بریم و مامانم شب جعه تا صبح جمعه در حال گریه زاری و کلنجار بود و بابا که نازش رو میخرید و میگفت: بیا پسرا رو ول کن سه تایی میریم:) اما مامانی که هم نمیومد هم بس نمیکرد! جوری که من حس میکردم نکنه مامانم با اینهمه ناراحتی و اشک آه بکشه دنبالمون یا بابام همین شبی دور از جون سکته کنه! اما بلاخره جمعه صبح بیدار شدم و گفتم من بخاطر شرایطم که پست قبل براتون گفتم، اصن نمیرم و شما برو... مامانمم با خوشرویی گفتن: نه دیگه قسمت خودت هست و برو و مامانم اون حکم رو از قبل کامل میدونست و به من گفته بود.(الهی شکر زن و شوهر هم رو راضی کرده بودند.)

اما ساعت 9 صبح بود که شبکه های مجازی اعلام کردن مرز بسته شد! و خبر از بی آبی و خفقان و ... بود.

راستی منو بابا قرار بود با پسرعموش و دختراش بریم(یکی از دختراش همین دوستم نرگس هست) که خیلی یهویی برنامه چیده شد و باباها دلشون خواست با هم بریم:) دقیقا همونی که میخواستم کربلا و همسفری با نرگس! و راستش اصلا به دلم نبود مامانم توو اون شلوغی ها و خستگی ها بیاد! اما خب با اون تفاسیری که براتون گفتم اصلا نمیشد بهش بگی!

دیگه اونا زنگ زدن که چه کنیم و گفتیم: نه با این شرایط صحیح نیست و مرتب زیرنویس میرن که از مراجعه به مرز منصرف بشید و امکان بهداشتی و آب نیست و ...

القصه وسایلی که روی میز چیده بودم که داخل ساک بچینم همین جوری ولو روی میز موند و ناکام شده بودیم... مامانم مایه واسه کتلت توو راه درست کرده بود و موند توو یخچال و رفتن برای اونروز کنسل شد.

روز شنبه شد و باز هم خبری از باز شدن مر.ز نبود و به روز ار.بعین نزدیک میشدیم و اصلا برنامه ای برای اونروز نداشتیم بخصوص که باباها میخواستن دخترهاشون رو ببرن و نگران اون حجم از شلوغی سراری روز ار.بعین بودند.. و ما سه تا دختر جوون و بقول خودشون نازنازی!

بیش از این خسته تون نمیکنم و ادامه اش رو در پست بعد مینویسم:)

ماه تون عسل و قند و نبات