..با هر وضعی که بود و با کمک آشنایی ای که پسرعمو داشتند یه موکب پیدا کردیم البته نه به آسونی که چند ساعتی کولی به پشت و کشان کشان میگشتیم و یک جا هم مسیر رو اشتباه رفتیم و برگشتیم و اون وسط ها یکی یک لقمه کوبیده بر بدن زدیم، از بدو ورود به شهر چیزی که خیلی زیاد به چشم میخورد موکب های ایرانی و عراقی بود... همگی اون ساعت از شب شام میدادند... یکی کباب ترکی یکی کوبیده یکی کباب ترکی با مرغ یکی لقمه های کوچیک شبیه کتلت و تا دلت بخواد نعمت فراوون بود و قدم به قدم هم حتی بیشتر آب و غذا و نان بود(ساحل جانم نظر خصوصی گذاشته بودی و نتونستم جواب بدم اما اینجا میگم که واقعا نعمت فراوون بود و چیزی از آب و غذا کم و کسر نبود و اینکه هرکسی میتونه بره بسته به اینکه شرایط خودش رو بسنجه و بهتره مردی همراهش باشه) بعضی هاشون که سر راهت رو میگرفتن و به اصرراااااار قاشق غذا دهنت میگذاشتن.... یک جا یکی شون انقدر به بابا اصرار کرد و بابا شرمنده طور مجبور شد قاشق غذا رو بپذیره که بعد همگی گفتیم: خب سید معلوم نیست دهن چند نفر این قاشق رو فرو برده! گفت: خواهشی توو چشماش بود که شرمنده اش شدم اما نگم که خودشم تا آخر برگشتمون و هر موقع یادش می آمد حالش بد میشد:)))

بلاخره وارد موکبی شدیم که موکب جهرمی ها بود و با شربت آبلیمو به استقبالمون اومدن و من که حسابی میترسیدم هر نوع آب بی برچسبی رو بخورم، ازشون پرسیدم این آب تسویه هست؟ یکم بهشون برخورد!(برخوردن نداره! خب سلامتم در وهله اول هست) پیرمرد ریش سفید با حالتی از ناراحتی و تحکم گفتن: بله! این شربت آبلیمو جایی پیدا نمیکنی، لیمو جهرم هست؛ سه تا دختری با ذوق و لبخند لیوان شربت ها رو گرفتیم و لبخند زیر پوستی ای بلاخره روی صورت پیرمرد و ما بین اون ریش سفید از لبخندهای ما نقش بست:)

توو موکب ها حمام، سرویس بهداشتی، آب تسویه خنک و غذا و جای خواب بود(برای جای خواب داربست هایی بسته بودند و مثلا برای هر 40 متر یه کولر آبی نصب کرده بودن و سایه بان زده بودن و خب حمام رفتن آسون نبود و اصرار داشتن فقط حمام های ضروری و واجب برید چون آب کم بود)

باید برای خواب از باباها جدا میشدیم چون زنونه مردونه جدا بود... قراری برای ساعت سه صبح گذاشتیم و رفتیم که بخوابیم... ساعت سه و ربع جلوی در خروجی که قرار داشتیم ایستادیم اما از باباها خبری نبود! گفتم حتما چون دیر کردیم رفتن! تا ساعت سه و نیم ایستادیم و خبری نشد! از نگهبانی پرسیدیم: گفتن ندیدیم!

یک آقایی میخواست به حرم بره؛ با دخترا تصمیم گرفتیم که ما هم بریم!! حتما باباها رفتن.. به نگهبانی گفتم: ما میریم، دوتا اقا به فامیلی فلانی اگر اومدن بگید سه تا دخترتون رفتن؛ آقاهه در حالی که حرف انگار توو دهنش ماسیده بود و چشم هاش روی صورت های کم سن و سال ما میچرخید بلاخره باشه از دهنش دراومد و ما راه افتادیم...

از اقایی که به سمت حرم میرفت، پرسیدیم از کدوم طرف و چطور بریم... راهنمایی کرد اما ما عین سه تا دختربچه ترسو در حالی که ازش دور ایستادیم چشم هامون رو بهش دوخته بودیم و پشت سرش راه افتاده بودیم که مسیر رو گم نکنیم:)) حدود چهل ذقیقه ای راه رفتیم تا خیابانی که منتها میشد به حرم حضرت عباس و سراسر چراغ های قرمز زده بودند جلو چشممون نمایان شد و پرچم << السلام علیک یا ساقی العطش >> را دیدیم و دیگه چشم هامون به دنبال همون پرچم کشیده شد... وارد حرم حضرت عباس شدیم و سلام دادیم اما اجازه ندادند خانم ها به حرم دسترسی داشته باشند و ما رو هدایت کردند به جایی بنام سرداب که گفتن زیر حرم حضرت هست و من با تعجب به نرگس گفتم: یعنی چی؟ اینجا چیه؟ که راهنمایی ام کرد(اونجا و خیلی جاهای دیگه سفر متوجه شدم که بهتره برای بار اول با کاروان بیام و بهم کمی اطلاعات بدهند و بارهای بعد اینجوری سفر کنم) سلام دادیم و برگشتیم بالا(انقدر شلوغ بود حتی اون موقع صبح و توو فشار بودیم که از لابلای نرده ها عین بچه گربه خودمون رو رد کردیم و از مسیر خلوت تری راه پیدا کردیم و به سمت خروجی رفتیم که همونجا عرب ها با حالت خنده طور به ما سه تا که از نرده ها رد شدیم اشاره میکردند و ایرانی ایرانی میگفتن حالا شاید ظرافت ما شاید زبلی ما اونها رو به خنده مینداخت)

حالا به طرف حرم امام حسین رفتیم و چون کولی هامون عین کم عقل ها یا بهتر بگم خود کم عقل ها دنبال خودمون راه انداخته بودیم فهمیدیم که نمیشه وارد شیم واگرنه کل محتویات کولی ها رو پخش میکنن، سلامی از جلوی در ورودی دادیم و گذشتیم.. قرار شد نماز صبحمون رو تا آفتاب نزده در بین الحرمین بخونیم و بعد هم دنبال یه تیکه نون باشیم که منو میم در حال غش کردن بودیم و نرگس مشتاق رفتن ماشالله! حتی یه جایی گفت شما کولی ها رو بگیرید و من برم زیارت که با مخالفت منو میم روبه رو شد! گفتیم: همین جوری سه تایی راه افتادیم اومدیم حالا همدیگه ام گم کنیم دیگه واویلا و اینکه همینجوری الان ما حدود 3 ساعت هست در حال تلاش و راه رفتن هستیم و غذایی نخوردیم و ممکنه غش کنیم! اونم بین اون حجم شلوغی دیگه کسی نیست به دادمون برسه... نماز صبح رو در بین الحرمین خواندیم و عین سه تا قوره بو کشیدیم و رسیدیم به بساط حلیم صبحگاهی و یکی یه کاسه با یه تیکه نون گرفتیم و یه لبه نشستیم و کولی ها رو از خودمون کندیم و مشغول خوردن شدیم... نرگس که ماشالله کم نمی آورد، رفت و برامون دمنوش و چای هم آورد که بتونیم باقی راه رو برگردیم... نصف که هیچ! میتونم بگم کل انرژی مون رو این کوله پشتی ها ازمون کشیده بود! (واقعا خل گری درآورده بودیم و بعد که فکرش رو کردیم برای چهارتا تیکه لباس این کولی ها رو با خودمون کشیدیم بخودمون فحش میدادیم! آخه لوازم ضروری از جمله: گوشی و پاس و برگی که آدرس موکب روش بود رو درون کیف های کمری و گردنی مون جداگانه قرار داده بودیم و واقععا هیچ چیز مهم دیگه ای درون کوله پشتی ها نبود!)

بلاخره قوت از دست رفته رو تا حدودی بازیافتیم و ساعت حدود هفت و نیم صبح شده بود و باز کوله پشتی ها رو برداشتیم و به سمت موکب راه افتادیم... راه بلندی در پیش داشتیم چون باید باز بین الحرمین و حرمین را دور میزدیم تا به مسیر اصلی برگشت برسیم... در تمام اون ازدحام ذوقی زیر پوستمون میدویید: ما بین اون جمعیت بودیم؛ جمعیتی که سراسر شوق دیدار اباعبدالله را داشتند، حتی اگر بواسطه گناه و بدی های خودمون دعامون مستجاب نمیشد و گناهانمون بخشیده نمیشد، من مطمئنم به واسطه دل های اون جمعیت هیچ دعایی بی استجاب نمیموند:)

همانطور که در کتاب موکب امستردام میخواندم:"امام صادق میفرمایند: کسی که به قصد زیارت امام حسین (ع) از منزلش خارج شود، اگر پیاده باشد خداوند بابت هر قدمش یک حسنه می نویسد و یک گناه از او محو می کند. وقتی به حرم می رسد، خداوند او را جز صالحان می نویسد. وقتی مناسکش تمام می شود، خداوند نام او را جز فائزان و رستگاران می نویسد. وقتی می خواهد بازگردد، فرشته ی الهی در مقابلش قرار میگیرد و می گوید که رسول خدا (ص) به شما سلام می رساند و مژده می دهد عملت را از سر بگیر که تمام گناهان گذشته ات بخشیده شده است."

اگر دوست دارید ادامه بدم واگرنه که این باشد پست آخر سفر؟؟