بلاخره پامون به زمین عراق رسید و حالا باید دنبال ماشین میبودیم برای رفتن به کربلا.. بابا و پسرعموش تصمیم گرفتن چون دیگه نزدیک اربعین هست که اومدیم مستقیم به سمت کربلا بریم چون دیگه اونجا رو اگر هر چی به اربعین نزدیک تر بشه که بخوایم بریم شلوغ تر میشه... از لب مرز مستقیم ماشین برای کربلا گرفتیم.

اولین راننده رو دیدیم و چونه میزدیم و خواستیم سوار ماشین بشیم که نرگس گفت: نه! این پرده نداره میسوزیم... باباها گفتن خب خیلی ریز ول کنید بریم:))))

خلاصه اونجا تصمیم شد یه ماشین کولردار و پرده دار بگیرن... اونجا ون زیاد بود... از ساعت نه و نیم که درگیر و دار گرفتن ماشین بودیم چند بار ماشین سوار شدیم و هر چی می نشستیم پر نمیشد و عصبی میشدیم و پیاده میشدیم به امید یه ماشین که پر باشه و زود حرکت کنیم و تقریبا هر خانواده ی دیگه ایم توو اون تایم با ما سوار ماشین ها بود همین طور بودن؛ به همین نام و نشون تا نماز ظهر ما اونجا معطل بودیم تا اینکه گفتن موکب ها برنج و خورشت بامیه میدن و باباها برامون گرفتن همراه با آب یخ:)... توو آخرین ماشینی که نشسته بودیم و باهاش نفری 300 تومن طی کرده بودیم غذاها رو گرفتیم و خوردیم(من تابحال خورشت بامیه نخوردم چون بابام دوست ندارن و کسی ام خیلی اصراری نداره توو خونه پخته شه! و امسال اتفاقا چندین بار گفتم به چندین نفر گفتم ما تا حالا خورشت بامیه نخوردیم و دوست دارم تست کنم، بابام که نشست آب خورشت با چلو خورد و من قشنگ فقط اون قسمتی از بامیه ها رو خوردم که روی برنج ها بود و باقی برنج رو ما دخترا نخوردیم چون عقیده داشتیم نپخته اس! و اینگونه شد که به بابا گفتم برگشتیم برامون بامیه بخر خودم درست میکنم و بابا که لب و لوچه رو میچرخوند:)) البته غذا خیلی کم و کوچیک بود ظرف هاش یک سوم پرس های غذا جا میگرفت و حالا همون مقدار رو ما نصفش رو خوردیم البته بجز پسرعمو که مشکلی نداشتن و غذا رو دوست داشتن اما میتونم بگم سیر بودیم! حالا هوای گرم و کم اشتهایی و خوردن زیااااد آب هم میتونست علتش باشه که شکممون با آب پر بود و عجیب ترین چیزی که اونجا متوجه شدیم این بود که ما توو شهر خودمون یه لیوان آب بخوریم باید بگردیم دنبال سرویس اما اونجا من شمردم ده تا هم میخوردیم اما هیچکدوم گلاب به روتون دستشویی نمیرفتیم!!!)

خلاصه ماشین همچنان پر نشده بود! تقریبا یه خانواده 5 نفری دیگه میخواست اما هممون به راننده غر میزدیم که راه بیفت..

راننده یه آدم حدود 40 ساله چشم سبز بود که البته چشم بد نداشت و سرش به کار خودش بود و با اینکه ماشینش پر نشد دل به دریا زد و بلاخره فک کنم ساعت دوازده و نیم یک بود که راه افتادیم..

من که راحت شده بودم و صندلی کناریم رو کولی های خودم و بابا گذاشته بودم و روی همونا سر گذاشتم و خوابیدم و وقتی بیدار شدم که جایی نگه داشته بود و موکب باز عراقی ها بود و ناهار و نماز و ... حدود ساعت چهار و نیم بود و اونجا تابلوهای راه و جاده اصلا نداشتن و ما متوجه نمیشدیم که کجایمم!

وقتی پیاده شدیم توو ظرف های یکبار مصرف غذا سرو نمیشد که هیچکدوم نخوردیم و آب هم بسته بندی نبود و توو کلمن بود و باز بخاطر اینکه نباید از آب عراق میخوردیم، نخوردیم! سرویس بهداشتی ها تمیز بود اما باید از آفتابه استفاده میکردیم که کار رو سخت میکرد، قبل هر سرویسی ام چک میکردیم حتما مایع دستشویی باشه که 90 درصد نداشتن که بعد فهمیدیم قایم میکنن چون بعضی ها باهاش لباس میشستن! ولی وقتی تقاضا میکردیم مغمولا برامون میاوردن که ما دیگه خودمون هر جا میخواستیم بریم مایع رو از کیف مون برمیداشتیم و استفاده میکردیم.. آب شور بود و دو سه تا آب بسته بندی گرم داشتیم که همونا رو ما سه تا دختر آوردیم و باهاش وضو گرفتیم اما باباها که مرد بودند از این سوسول بازیا نداشتن:))

دیگه داشتیم گرسنه از اونجا حرکت میکردیم که سمت مقابل خیابون باباها برامون آب بسته بندی آوردن به همراه لوکوم و یه خوراکی بسته بندی که اصلا یادم نمیاد چی بود و ما دخترا که لوکوم نخوردیم اما اون یکی خوراکی رو خوردیم و با آب که یکی از همسفرهامون گفت: الانم دارن چیپس بسته بندی میدن که من دوتاش رو خوردم و خیلی کم داخلش چیپس بود:)) و این بار هم باز شکم سیر شد و راه افتادیم...

رفتیم و رفتیم و ساعت حدود شش و نیم بود و باز یه چرت دیگه زده بودیم و چشم باز کردیم و توو یه ترافیک سنگین بودیم که گفتن اونجا هلّه هست و خیلی نمونده تا کربلا..

دیگه داشت شب میشد که یه موکب نگه مون داشت و زوری بهمون غذا و حلوا داد... بچه ها حلوا رو خوردن و گفتن خوشمزس اما منو بابا نخوردیم و غذایی که دادن توو ظرف یکبار مصرف بود به همراه ماست که برنجش زعفرونی طور و شیرین بود و یه جورایی انگار شکرپلو شیرازی رو با برنج سفید قاطی کرده بودن و تووش پوست پرتقال و تکه های کوچیک گوشت هم داشت من قاشق اول رو خودم و گفتم مزه شکرپلو میده و دیگه همه خوردیم:)) بابا که دید خوشمزس دوتا گرفت که بهش اشاره کردم انقدر غذا فراوونه باز چیزای دیگه میبینیم و یکی کافیه که بابا هم پس داد..

کم کم ساعت حدود هشت و نیم بود که رسیدیم نزدیک به کربلا و راننده با فرد پشت سری ما که عراقی ایرانی بود شروع کرد به صحبت؛ راننده سر جاش و اون آقای طرف صحبتش آخر ون پشت سر ما بود و یکم دید من از صدای بلندشون متعجب شدم اومد و بالای سر صندلی من که نیمه ون بود ایستاد و ادامه صحبت دادن(کلا تن صداشون خیلی بالا و رسا بود خیلی! جوری که اصلا متوجه نمیشدی الان دعواشون شده یا به صحبت عادی مشغولن!) و بعد رو کرد به ما و گفت: راننده میگن وقتی خواب بودیم یه فرد عراقی جلو اتوبوس رو میگیره و میگه: تمام مسافرینت زائر اباعبدالله هستن و من هزینه سفرشون رو حساب میکنم و هزینه رو حساب کرده و رفته و الان ما میهمان عراقی ها بودیم.

که اونجا هممون خوشحال شدیم:) نه بخاطر 300 تومن که بیشتر به عشق و قشنگی نیت اون آدم اشک شوق توو چشمم حلقه زد. و اینکه اصلا هم خودش رو نشون نداده و فقط یه پسربچه 13 ساله که همراهمون بود گفت: من دیدمش وقتی همتون خواب بودید و یه آقا پول به راننده داد.

و اینگونه حدود ساعت 9 شب بود که قدم به زمین کربلا گذاشتیم...

ادامه دارد...