کربلایی شدم (3)
روز شنبه شد و باز هم خبری از باز شدن مر.ز نبود و به روز ار.بعین نزدیک میشدیم و اصلا برنامه ای برای اونروز نداشتیم بخصوص که باباها میخواستن دخترهاشون رو ببرن و نگران اون حجم از شلوغی سراسری روز ار.بعین بودند...شنبه شب بود که عموهام از کربلا برگشتن و هر دو میگفتن اونجا جای زن اونم زن و دخترای ماها نیست و اینا نازپرورده هستن و توان این سختی ها رو ندارن! از گرما از شلوغی و کثیفی... و همه خانواده پدری و مادری به بابا میسپردن که اگر منو ببره باید تمام وجود چشم باشه و حواسش به من باشه و کسی دلش نمیومد مستقیم بگه: نبر! این دختر رو نبر! چون من هر سال بخاطر شرایطی که بابا داشت و نمیتونستن منو ببرن از بقیه سر بسته میخواستم که منم همراه خودشون کنن اما بخاطر حساسیت و علاقه وافر بابا به من هیچکس همچین مسئولیتی رو نمیپذیرفت که من رو همراه با خودش کنه!
یکشنبه صبح طبق برنامه همیشگی و در حالیکه ناامید شده بودم که دیگه بریم، ساک بستم و رفتم و جلسات جدید باشگاه رو از سر گرفتم و نرگسم اومد.
اونجا صحبت کردیم و نرگس گفت: دیشب ا.نجوی 16 تا اتوبوس به سمت مر.ز راه انداخته و امروز صبح بابام با یکی از مسئولاشون صحبت کرده و از مر.ز رده شدن!(در صورتی که گفتن هیچ اتوبوسی به سمت مر.زها نیاد)
سریع با هم گفتیم کاش ما هم بریم! و این شلوغی ها تا ما برسیم کمابیش از طرف مر.ز ایران کاسته شده و میتونیم رد بشیم و قرار شد نرگس با باباش صحبت کنه و مثلا فرداش دوشنبه دیگه بریم.
باز با بارقه ای از امید راهی خونه شدم(من امسال از آقا خواستم منو بطلبن و من فقط برم اونجا یه دل سیر درد و دل کنم! حرف هایی که توو سینه ام حبس بود و نمیشد به کسی گفت و فقط میشد جایی مثل اونجا گفت، به عزیزترین افراد زندگیت نمیتونی بگی! چون دوستدارت هستن و غصه میخورن، به رفقات نمیتونی بگی: چون خودداری! پس کجا باید گفته میشدن و این دل سبک میشد برای ادامه مسیر...) و تا توو در کلید انداختم، بابا پشت درب ورودی بود و گفت: سلام. بریم؟
-کجا؟
-کربلا:)
چجوری با کی؟(آخه چندبار اتوبوس برای منو بابا جور شده بود که بریم اما به هر دلیل اون اتوبوس رفت و ما نرفتیم! و فک میکردم حالا باز یه اتوبوس دونفره جور شده)
بابا: با بابای نرگس اینا
- :)) اتفاقا منو نرگسم الان توو باشگاه داشتیم باهم حرفش و میزدیم
- آره دیگه همین امروز ساعت 5 راه میفتیم، هر کار داری انجام بده
ساعت حدود یازده و نیم بود و با سرعت حموم رفتیم، نماز خوندیم، ساک بستیم، ناهار خوردیم و مامان بنده خدا همش کمکمون بود و برای شام کوکو درست کرد و سبد پیک نیک برامون بست و گه گاه چیزهایی میچپوند توو کولی هامون و لحظه به لحظه سنگین ترش میکرد..
(اگر قسمت شد و همچین سفری و هول هولی خواستید برید حتی توو کوه و جنگل فقط: یک دست لباس ببرید و یک دست لباس بپوشید! حوله فقط حوله کوچیک صورت خشک کنی با خودتون ببرید و کولی هاتون رو بیخود و بی جهت پر نکنید که در ادامه دلیلش رو میگم..)
ساعت 5 شد و بدون اینکه از کسی غیر از خانواده هامون خداحافظی کنیم سوار ماشین بابای نرگس شدیم و راه افتادیم(اون بنده خداها خودشون سه نفر بودن و با ما 5 نفر میشدیم و گفتن این ماشین در راه حرم امام حسین هست و وقف این کار و خب بلاخره این راهی بود که میرفتن و بابا برای بابای نرگس پایه بود و منم نرگس و خواهرش برام نعمت بودن)
همین که از شیراز خارج شدیم بابا شروع کرد زنگ زد و از خواهر برادراش خداحافظی کرد و کنارش گوشی رو به منم میداد:
جفت عمه ها که کلی قربون صدقه ام رفتن و الهی شکر گفتن که بلاخره منم راهی شدم و انقدر ابراز خوشحالی برام کردن که نگو و نپرس
عمو بزرگه: کلی نصیحت کردن که قدر پدر به این خوبی و بدون و مادر به اون مهربونی که همکاری کردن که تو رو به خواسته ات برسونن و دست بوسشون باش
عمو سرهنگ: عین عمه ها برام خوشحال بود و البته پدرانه نگران و یک سری راهنمایی ها میکرد که حواسم بخودم بیشتر باشه
عمو آخری: خداحافظی کردیم:) متاسفانه بنا به دلایلی که دوستان قدیم تر میدونن روابط ترجیحا رسمی تر هست.
و مامان که باز بهش زنگ زدیم و تمام مدت میگفت: دستت از دست بابات جدا نمیکنی! و به بابا: چشم از این دختر برنمیداری هااااا
شب شد و توو راه بودیم و توو یه پمپ بنزین نگه داشتن و بابا به من آروم گفت: با دخترا برید سرویس بهداشتی و یه آبی به دست و رو بزنید چون میخوام هزینه بنزین رو بگم توو سفر با من و خودم حساب کنم و حالا شاید جلو دختراش قبول نکنه (نه بابا نه مامانم هیچوقت زیر بار کسی نمیرن و خوب حواسشون به مسائل هست و انگار از قبل مامانم به بابا گفته بود که حواست باشه و هزینه بنزین رو شما بده)
توو راه بهبهان و .. که میرسیدیم موکب ها بودن و شربت و چای میدادن و پذیرایی میکردن و مردم توو همین خاک خودمون جلومون رو میگرفتن که شب هست و امشب بیاید توو خونه ما استراحت کنید و بزارید ما خادم زائر آقا باشیم و صبح راه بیفتید و ادامه راه رو برید، این آدم ها پیر و میانسال نبودن ها برعکس تقریبا همشون جوون های دهه هفتاد هشتادی و دیگه اگر بشه دهه شصتی ها رو هم جوون حساب کرد، بودن(شوخی میکنم دهه شصتی ها شمام جوونید:)) ) و این اصرارها مال توو خاک خودمون بود و نگم براتون که من چقدر شربت آبلیموی خنک و بهشتی خوردم:)
ولی خب ما شب هیچ جا نموندیم و حتی شامم توو ماشین با دخترا ساندویچ پیچ کردیم و باباها و خودمون خوردیم و مسیر رو ادامه دادیم که سحرگاه به آبادان برسیم؛ بابا از شیراز با یکی از دوستاش هماهنگ کرده بود که ماشین رو بزاریم خونه دایی طرف که خونه های شرکت نفت بود و ویلایی ... (البته بابای نرگسم با کسی هماهنگ کرده بود که گفته بود ماشینتون رو بزارید عیب نداره ولی نیاید آب نیس امکانات نیس و ...(خب یعنی نیاید:|)) ساعت سه و نیم چهار صبح بود رسیدیم خونه اون بنده خدا که آشنای بابام بود و ماشین رو گذاشتیم توو حیاط شون و تعارفمون کرد منزل و نماز صبح رو خوندیم و اسنپ برای شلمچه برامون گرفتن و حتی خودشون تا ماها حرف بزنیم تمام وسایلمون رو توو ماشین برامون گذاشتن و راهی شدیم:) (اونجا بابا برای اینکه بارمون رو کم کنه مرتب از بابای نرگس که توو این سفر باتجربه تر بود میپرسید چی بیاریم و چی نیاریم و اینجا مثلا گفتن: نه خرما نیارید! لیمو و میوه ها و مغزها کافیه که بعد دیدم خودشون سه تا یکی یه بسته رنگینک توو کیف هاشون دارن و اینجا به بابا گوشزد کردم فقط حواسش به کار خودمون باشه و مشورت های خاله خرسه نکنه:| )
شلمچه که رسیدیم، مر.ز شلوغ بود و تازه هفت صبح بود و ماشین ها توو پارکینگ و آدمهایی که کنار ماشین ها رو زمین رو یه تیکه زیرانداز خوابیده بودن و باز باید از اونجا یه ماشین ما رو میرسوند لب مرز که خب بماند سواستفاده گر کم نبود و برای یه مسیر سه دقیقه ای! مثلا نفری 20 تومن میگرفتن که میشد 100 تومن حالا ما از ابادان تا خود شلمچه 115 داده بودیم!
تا یکهو اتوبوس های خط واحد شیراز رو دیدیم و براش دست تکون دادیم و همشهری همشهری گویان سوار شدیم و ورودی/خروجی مرز ما رو پیاده کرده.. اونجا زنگ زدم به مامانم و گفتم مرز هستیم و دیگه اونور نداریمت و یاعلی بای:)
با دخترا با ذوق میگفتیم بچه ها یعنی دیگه داریم میریم؟؟! یعنی رد میشیم..
اونروز دوشنبه بود و شش روز مانده به اربعین بود.
یه گوشه کناری از اضافه های شام دیشب ساندویچ درست کردیم و بعنوان صبحانه البته به اصرار منو بابا خوردیم چون میگفتیم معلوم نیست چه زمانی رد بشیم و بابا میدونست من گرسنگی اذیتم میکنه(قرص سردرد و معده دردهامم قشنگ و مفصل با خودم راهی کرده بودم البته بگم من توو این سفر با وجود مشکلی که داشتم کوچکترین سردرد یا معده دردی برای الهی شکر پیش نیومد. نه من و نه الهی شکر همراه هام)
القصه ساعت هفت و بیست دقیقه ورودی مرز ایران و عراق بودیم و صف شروع شد.. (میم خواهر نرگس که چادری هست و این تیپی ایستاد، منم یه تونیک نخی و آزاد مشکی که تا رون هام رو میپوشوند با یه شلوار بگ پاراچه ای سورمه ای رنگ با روسری پهن و بلند سورمه ای بودم و یک کولی و مدارکمم توو کیف کمری که به خودم بستم بودم و نرگسم یه مانتو شلوار گشاااد ابر و بادی تنش بود(که عین همون مانتو رو منم همراهش خریدم ولی شلوارهای ابرو بادی اصلا به دلم نبود! خیلی زشت وایمیستاد و خب مانتوش برای نرگس تا زانوش بود ولی خب برای من کوتاه میشد و باز تا روی رون هام بود و مجبور بودم حتما شلوارهای خیلی آزاد بپوشم که چون چادر سر نمیکردم کسی چیزی نگه و یک چادرم بردم برای توو راه و عین دیوانه ها یه چادرم برای خود حرم!) و کولی و کیف گردنی)و البته بی آب!که نگران نشید راه به راه آب میرسید و ما اونجا فقط آبهای معدنی و بسته بندی میخوردیم و اصلا از آب های عرا.ق مصرف نکردیم
باباها هم کیف کولی و پلاستیک هایی که یه سری خوراکی مثه سیب و لیمو و ... داخلش بود هم حمل میکردن(بگم چقدر ما سه تا دختر غرغر شنیدیم کم گفتیم که چی؟ چرا کولی هاشون انقدر سنگین هست، رابطه منو بابام راحته و خب من کلا با اینکه کار میکنیم ولی زیر بار کسی نمیرم و در جواب میگفتم: خب عزیزم من که گفتم شما خودت کولی ات رو ببند! و نهایت میگفتم: اصن من نگذاشتم! مامان گذاشته:)) ولی اون دوتا! انگار موظف بودن دست به سینه پدر باشن و فقط گوش میکردن که پدرشون چی میگفت:)و اصلا از این حرفها که خودتون کولی تون رو باید میبستید نداشتن!) حتی من یه جا از بابا برای چند ثانیه قهر کردم که چرا انقدر غر میزنه و رو برگردوندم و بابا سریع خوش اخلاق شد و نازم رو کشید و این گونه متوجه شدید که بلاخره من یه دونه دختر بودم و اون بنده خداها دیگه جفت:)) و خب منو بابا خیلی زیر پوستی چونه میزدیم ولی بابای اونا راحت جلو بابای من و من نصیحتشون میکرد که خیلی برام تعجب آور بود! نصیحت پدرشون: وقتی من یه چیزی بهتون میگم فقط دوست دارم بگید چشم! و انجام بدید و خب من حرص میخوردم که چرا باباش داره به نرگس همچین حرفی رو جلو منو بابا میزنه! و همش نگران بودمم نکنه بابامم یاد بگیره و به ضرر من باشه:))) )
ساعت هفت و بیست دقیقه صبح توو صف مرز بودیم و ساعت نه و نیم اونطرف مرز توو خاک عر.اق بودیم:) و همگی شاد که بلاخره رد شدیم و ما رسیدیم:) لب مرز عرا.ق هنوز آنتن داشتیم و تماس تصویری هامون و زنگ هامون رو زدیم و منو نرگس تازه با دوستامون با خیال راحت اونجا خداحافظی کردیم و اونام تعجب کردن که چطور رفتید! شما که دیروز باشگاه بودین و قرار شد دیگه بی خیال شید و ...
همونجا نرگس به من گفت: حواست باشه تو زیارت اولی هسی حتما اول ماها که همراهت هستیم رو دعا میکنی:)
عرا.قیها که پاس هامون رو چک میکردن و با جسارت تمام توو صورتمون دقیق میشدن و برانداز میکردن و بعدم پاس ها رو بجای اینکه به دستمون بدن مینداختن روی میزشون تا دست ببریم و برداریم! (یه رفتارهایی برای خیلی ها مهم نیست! مثلا برای همسفرهای ما اصلا به چشمشون نیومد اما بابا سریع به ایرانی گفت: خب چرا روی میز میندازی! و من که از این غد گری های بابای ترس داشتم سریع دست به پشتش زدم و اشاره کردم که رد شه! و خب هر پاسی رو میخواستن نگاه کنن یه دور پشت پنجره میرفتن و یه چیزی میخوردن و خیلی ریلکس پاس رو نگاه میکردن و باعث معطلی خیلی زیاد و ایستادن توو گرما لب م.ز میشد.)
اما ما بلاخره پامون رسید و حالا باید دنبال ماشین میبودیم برای رفتن به کربلا..
ادامه دارد...