از زبان یک دهه هفتادی...
به وبلاگ شاخه نبات سر زدم و منو پرت کرد توو قدیم ها..
یادش بخیر بابام به منو داداشم روزانه نفری ۵۰ تومن میداد یه آقایِ محمد توو محل داشتیم، سوپری داشت و دقیقا سر کوچه ما بود... داداشم تا ۵۰ تومن رو بابام میداد قشنگ میدوووویید برامون بستنی قیفی پاستوریزه میخرید و میومد و سر حوضی که بابام رنگش کرده بود و شبیه لباس ا.رتشی بود، مینشستیم و میخوردیم
لاکچری تر هم میخواستیم برخورد کنیم دو روز جمع میکردیم میشد ۱۰۰ تومن یا پول رو هم میذاشتیم که ۱۰۰ تومن بشه و چیپس میخریدیم 😄😄
هر وقت هم نمکی توو کوچه میومد و نون خشک ها رو بهش میدادیم اگر مامان نمک لازم داشت به داداشم میگفت یه بسته نمک ازش بگیر، گاهی ام بهمون حال میداد و میگفت: پفک نمکی ازش بگیر، بخورید🙂😀
آخیش زمونه گذشت... اون تابستون ها گذشت پاییز رسید ولی همون موقع هم مامانم نمیذاشت بهمون بد بگذره از راه مدرسه که دنبالمون میومد برامون بستنی زمستونه میخرید، اگر یه روز بستنی زمستونم شکلاتش شکسته بود براش ناراحت میشدم و روزم بهم میخورد... کل فروشگاهی که توو شهر بود فروشگاه ر.فاه بود و وقتی توو اداره مامان بهشون بُن کالا میدادن برامون کویت بود..... داداشم عشق دنیا رو میکرد که قراره توو چرخ های خرید بشینه😁
انگار خیلی زود به اینجا رسیدیم!
عجب روزهایی طی کردیم.... اینا فقط خوراکی هاش بود... از دوره راهنمایی که کامپیوتر خریدیم و دبیرستان که گوشی های دگمه ای رو کار اومد که بچه ها هم میتونستن داشته باشن تا جلوتر خرید لپ تاپ و یهو وای فای و گوشی های تاچ و یاهو مسنجر و یکباره روی کار اومدن و.اتساپ و .....
دنیایی پشت سر گذاشتیم... آخیش
شما هم بنویسید انگار تخمه گذاشتیم وسط و پرت شدیم توو قدیما....