عصرا با مامان پیاده روی میکنیم و بعدشم نماز مغرب و عشا رو توو اولین مسجد مسیر پیاده روی که اذان بگه می‌خونیم و به خونه برمیگردیم... مامانم ماشالله بهش بشدت باهوش کنجکاو و تیز هست و این برای تمام زندگیش بوده و هست، گاهی من با خودم فکر میکنم من واقعا اینجوری هستم یا نه! به نظرم خیلی خوب زندگی رو کنترل می‌کنن.

حالا گاهی ام این خصلت حرص دربیار هست! مثلا رو گاز از غذای ظهر مونده و مامان هم عصر خونه نبوده شما برو یک قاشق چایخوری از این غذا بخور... تا میرسه خونه کل خونه رو نظارت میکنه و حتی سر اون قابلمه رو گازم میره و سریع میپرسه: کی خورده؟

و هر بار من حوصله داشته باشم میگم: چه فرقی میکنه؟ چرا می‌پرسی واقعا!؟

مامان: نههه فقط میخوام بدونم

من😒🫥 و در ادامه توو دلم:🤣🤣🤣

حالا اونروز توو مسیر پیاده‌روی از جلو یه گلفروشی رد می‌شدیم که خب دیدم مرد گلفروش و چندتا دیگه جلو در مغازشون ایستادن و نگاه به داخل مغازه میکنن

حالا من اصلا برام مهم نبود و حتی دلیل نگاه های کنجکاوانه از بیرون مغازه به داخل مغازه ام در ثانیه حدس نزدم که ممکنه حیوونی چیزی توو مغازه رفته باشه اما مامان در ثانیه که از کنارشون رد میشدیم سریع از من پرسید: چی رفته توو مغازه؟

و صاحب مغازه که یک پسر جوون بود: گربه رفته

مامان نگاهی به من کرد و از اینکه طرف صداشو شنیده بود و جوابش داده بود، خنده اش گرفت و به من نگاهی به صورت شاگرد بازیگوش به معلمش میکرد و در حالی که رد می‌شدیم و از صحنه دور میگفت: خب چرا وایسادن نگاه میکنن جای اینکه درش بیارن

منم که هم از کنجکاوی مامان خندم گرفته بود هم از سوال هاش که عین یه دختربچه سه ساله تمومی نداشت و باعث شده بود پسره جواب بده حرصم گرفته بود گفتم: چی کار داری! آبرومونم بردی میپرسی چی رفته توو!؟!

مامان میخندید و میگفت: من از تو پرسیدم اون شنید

من: نه بگو من فوضول خانومم😅🤪

مامان که میخواس جدی باشه: واقعا جایگاه خودت نمیدونی🤨

من: بزار برای بابام اینا تعریف کنم

مامان: 😃😃هر چی شد برای مردا سریع نمیگن

من: پس اعتراف کن فوضولی

مامان: 😒😒😒😒

.

.

منو مامان دوتا رفیقیم... دوتا خواهر... دوتا بچه پشت سرهم... هیچکس توو دعواهای ما دخالت نمیکنه چون بارها دیده شده سر موضوعی حسابی سر و صدا راه انداختیم و دقیقا وسط همون سر و صدا یه موضوعی پیدا میشه که سر توو سر هم کردیم و پچ پچ میکنیم و بابا اونجاها میگه: تو دُم مامانتی😆😆😆

مامانم هر فردی حرفی بهش بگه اول میاد برای من میگه، کافیه من نظر مخالف داشته باشم، مامانم کلا صرف نظر میکنه

داشتیم بابا میخواسته جایی بره و مامان گفته حوصله ندارم ولی اگر مرضیه بیاد، میام🫥

و واقعیتش اینه: من بیشتر مادرم و مامانم دخترم!

هرکسی هم خواستگاری راه دور میکنه مامانم بدون اینکه نظر من رو بپرسه میگه: نه! اگر نه نمی‌گفت شاید من چندین سال بود که توو یه خونه دیگه و یه شهر دیگه زندگیم رو شروع کرده بودم!

و بعد که نه رو میگه و تعریف میکنه تازه به من میگه: واقعا میتونی دور از ما زندگی کنی؟

من: آره! مگه همه ازدواج میکنن هر روز خونه مامانشونن

مامان: تو حالیت نیست هنوز نرفتی میمند بگی وای بر من! توو رویایی🤭

عجب!