سفر 48 ساعته
سلام
احوالتون امیدوارم خوب باشه.. بلاخره پا داد و من اردیبهشت ماه یه سفر رفتم.. یه سفر متفاوت از همه سفرهام!
اول، آخرش رو بگم: حسن ختام این سفر دیدن تی تی عزیزم بود.. یه بانوی جوان خوش تیپ و بامحبت، انقدر خاکی و صمیمی که فک نکنم هیییچ کس بتونه باهاشون صمیمی نشه و نگه و بخنده!... فقط یه تماس گرفتم بگم که توو شهری نفس میکشم که شمام نفس میکشید و مهربونی بی دریغی که همه میشناسنش... روز اول نشد ببینیم همدیگر رو و من چون حدس میزدم تا برسن میگن: بریم سوهان بخریم، رفتم و سوغاتی قم رو خریدم:) که بتونیم بیشتر کنار هم باشیم.
تا بهم رسیدیم و همدیگر رو بغل کردیم و روبه روی هم نشستیم، طیبه جون گفت:چه دختر زیبایی چه دندون های سفید و ردیفی(آخه یه خنده پررنگ از شوق دیدن طیبه جون رو لبم بود) گفتن: بریم بگردیم و سوهان بخریم، گفتم بریم ولی ما سوهان خریدم:) معترض شد و گفت: من خودم باید برات میخریدم..
توو خیابون و گشتن لابلای لباس ها یه بلوز شلوار آبی کاربنی انتخاب کرد و هر طور بود رد کردیم و اومدیم و دقیقه نود که باید به اتوبوس میرسیدم چندتا گلسر خوشگل و لاکچری هدیه برام خرید کلی خجالت زده شدم، بعدم با سرعت اومدیم و سوار اتوبوس شدیم؛ چنان با تحکم به راننده اتوبوس سفارش کرد که مراقب مسافرهای شیرازیش باشه که بنده خدا راننده تا صبح میومد و میرفت؛ میگفت: شما رو چشمام جا دارید، کاری دارید بگید و ...:))
دخترعمه میخندید که طیبه همچین سفارش کرد، بنده خدا راننده کار اومد دستش
طیبه جونم بابای نیکان خیلی خوشبختن که شما رو دارن:*
حالا بیاید بگم کجا بودم: دخترعمه پیشنهاد داد که دانشکده ا.دیان ق.م یه کلاس بهاره گذاشته به اسم ا.دیان شناسی که درباره م.سیحست. یهو.دیت و زر.تشت صحبت میکنه و یه آشنایی کلی میده و روز دوم یه سفر به تهر.ان دارن و به کلیس.ا و کنی.سه و آ.تشکده و موزه ایران باستان میریم..
خب من که سر جام بند نبودم و فقط به فکر رفتن، گفتم: باید جالب باشه میام و یک سفر 48 ساعته و فشرده رو رفتم و برگشتم(48 ساعتی که جز عمرم حساب نمیشه مغزم تمام مدت دقیقا همون جایی بود که حضور داشتم و شاداب بود و داشت چیزهای جدید جاهای جدید و آدمای جدیدی رو نظاره میکرد.)
اگر به پای خودم بود و همراهی دیگه داشتم مثلا نون؛ ترجیح میدادم روز دوم که تهران میریم همون جا بمونم و جمعه یکم تهران رو بیشتر بگردم و نهایت یکی دو روز بعد برگردم یا بعد قم به کاشان برم و توو جشن گلاب گیری شرکت کنم و به این بافت قدیمی سر بزنم و بستنی های خوشمزه با طعم گلاب بخورم ولیکن همراهی نداشتم و بابا هم اجازه نمیداد خیلی تنها باشم... و مهم تر بودجه بود خب اگر بودجه ام اجازه میداد قطعا بابا رو هم راضی میکردم ولیکن عیب نداره انشالله سفرهای بعدی.. امسال دلم روشنه که سفرهای خوب و تازه ای میرم:) (یکمم بگم که خاک بر سرِ د.ولت تدبیر که یه سفر 48 ساعته که تازه خیلی ام مفته پای من یک و نیم آب خورد! اونم نه سفر هوایی بوده نه آبی یه سفر کوتاهه زمینی)
یه چیز توو پرانتز بگم: (واقعا حق نیست من با سی و یک سال سن بخوام مرتب پاسخگوی نگرانی ها و مراقبت های زوری باشم! برای هیچ دختری برای هیچ انسانی حق نیست! بقول مجتبی شکوری: هر پدر و مادری بهتره بچه اش رو یتیم کنه قبل از اینکه یتیم بشه! هر فردی از نظر من باید بتونه مستقل فکر کنه تصمیم بگیره و از پس خودش بربیاد، دخترها چرا مرتب میخوان سرکار باشن و نقش خودشون رو محکم کنن؟ یکی از دلایلش همینه که از زیر بلیط بقیه ای که براشون تصمیم میگیرن بیرون بیان و بعنوان یک انسان مستقل فکر کنند.. نمیدونم مادر هم بشم عایا این نظرات رو به کار میبندم یا نه ولی الان که نظرم صد درصد اینه... نسبت به داداش کوچیکه ام اینو خیلی توو مغز مامانم اینا کردم که بچه نیست و بزارید فلان کار رو خودش کنه بهمان کار رو خودش پیش ببره و الان از نظر من که خواهرشم نه! از نظر اطرافیان و غریبه هایی که تازه با داداش کوچیکه آشنا میشن و میشناسنش نسبت به یه پسر دهه هشتادی از نظر عقل و عملکرد و توانمندی بی اغراق جلوتره و اصلا پررویی بیجا و رفتار نابجایی که خیلی الان توو جامعه میبینم و به هرز رفتن و بلاتکلیفی و ناامیدی که ندونه از جامعه اش و از خودش چی میخواد رو نداره و از کسی بغیر از خودش طلبکار نیست و بخاطرش تلاش میکنه و من هر چند وقت یکبار بهش یادآوری میکنم که احسنت داره و به هوش و اراده اش افتخار میکنم و داداش بزرگه ام مرتب بهش میگه که خیلی خوشحاله که توانمند هست اما بازم بایددد تلاش کنه و نباید از خودش راضی شه واگرنه بجای صعود نزول میکنه و بابام همیشه بهش میگه که خیلی خوشبخته که خواهر برادر بزرگتر و با درکی داره:) والا:))
حالا چی شد که باز حس کردم دخترا چقدر مظلومن تا هست خونه پدر بعدم مطیع همسر(درسته که معتقدم توو خانواده یک نفر مدیر نیاز داره و این نیست که بگم زن باید سرکش باشه نیاز به تعادلی وجود داره)؛ من به نوبه خودم در تصمیم گیری مستقل و آزادم عاما سر اینکه چند وقت پیش به یکی از دوستان گفتم فلان کلاس فلان جا بریم و ذوقش رو دیدم ولی بعد زنگ زد و گفت: مامانم موافق نیست و خودم توو خونه یادش میگیرم، خیلی ناراحت شدم خیلی!
تروخدا بفهمید و درک کنید اینکه از یک جایی به بعد پدر و مادر فقط باید مشورت بدن و اون طرف بخواد قبول کنه و نخواد قبولم نکنه با خودش هست! اصلا بخواد مشورت کنه یا نکنه ام با خودش هست شایدم نخواد مشورت کنه و فقط بخواد مطلع باشید!
اگر نگرانید درست عمل کنه و به زور بخواید حرفتون رو بقبولونید اول از همه تربیت خودتون زیر سوال هست! اونم برای دختری که توو جامعه بوده و تحصیلات عالیه تا ارشد داره و پا به دهه سوم زندگیش گذاشته! این دخالت ها و امر و نهی ها توهین محسوب میشه، کوفتن اعتماد به نفس هست و بدبختی بزرگی برای جامعه اس..)
خب پرانتزم خیلی طولانی شد اگر پا داد حتما میام از چیزهایی که دیدم مینویسم..
ولی یه چیز باحال: توو کلیسا عین حرم پُر بود از کبوتر.. همشونم چاق و چله:)) پُررر بودها
براتون سفرهای خوب خوب آرزو میکنم..امید دارم رزقی وسیع از روزگارتون ببرید.
روزگار بکام