دیروز بعد دو ماه قرار بود؛ باشگاه رو شروع کنم و البته که شنا هم شروع شد و یحتمل مسابقه داریم...

انقدرررر ذوق داشتم عصر میخواستم به باشگاه برم که خودم از خودم خنده ام گرفته بود

در حین اون ذوق و شادی کتاب دختر پرتقالی رو تموم کردم و (سهمِ من) رو دست گرفتم و یکم این کتاب داره اعصابم رو تریت میکنه و باز داستان دختران سرزمینم...

یه رمان ایرانی ک مامانم وقتی خوند گفت: عین واقعیت هست و از زمان شاه تا.... رو نوشته و واقعا دخترا همین طور بودن!

بعد یادش بخودش افتاده بود؛ میگفت: بابای من مثه الانِ بابای تو آدم روشنی بود اصلا از این دیووانه بازی ها نداشت ( کتاب رو بخونید دستتون میاد، کلا از اون مدل کتاباس که از دست نمیفته)

القصه مامان تعریف میکرد: یه نفر یک نامه عاشقانه انداخته بود توو خونمون و افتاد دست بابام.. بابامم خدابیامرز میگفت: خب خاک برسرت دیگه چرا نامه میندازی بیا جلو دخترم بهت میدیم😁😂

یا میگفت: همسایه ها شکایتمون پیش بابام میکردن؛ اونم میگفت: الکی من میزنمتون شمام بگید غلط کردم و الکی دستش رو بهم میزد و داد میزد و ما هم گریه الکی میکردیم🤣🤣 ولی هیچوقت یادش نمیومد که پدرشون دست روشون بلند کرده باشه...

پدربزرگ من فقط ۴۵ سال داشته و فوت میکنه و مادرم در سن ۲۰ سالگی پدرش رو از دست میده... اما همیشه میگه: هر چی خاک پدرم هست عمر بابای شما باشه که بابای شما عین بابای من خیلی عاقل و مهربون و بچه دوست هست..

.

.

+ هوا داره رو به گرمی میره و طولانی شدن روزها... هوای کولر هست و سر ظهر پخش شی توو تخت و زیر گولر کتاب بخونی و لذت ببری... کنار دستت گوجه باقی با نمک بزاری و توت فرنگی😋😋

زندگی هنوز قشنگیاش رو داره.. لذت ببر😎