چند روز پیش مامان یکباره پارچه چادر مجلسی ای که از مکه آورده بود، از ساک بیرون آورد و گفت: میدوزمش برای خودم و کی واجب تر از خودم! نگه دارم برای کی!(همون چی کسی)

که ماجرا شروع شد:

پارچه ای نقره کوب شده و قشنگ بود ولی در عین حال بدن نما و نازک هم نبود، که داداشم میگفت: انگار چادر عروس هست و خیلی قشنگه..

مامان شروع کرد به چیدن و برش زدن و کوک زدن و دوختن (گفت تولد حضرت زهرا هم هست دوست دارم حالا ببرم و بدوزم)

بعدم موقع ریشه بندی پارچه گفت: بدیمش بیرون چون ما که چرخ ریشه بندی نداریم و اونجوری شیک تره، خیاطه خودشم دورش رو بزنه توو که پایین چادر توو زدن خیلی عذاب هست..

چندجا قیمت کردم و بعدم تصمیم گرفتیم بدیم به مرد جوونی که کنار خونمون خیاطی زده و گفتیم همسایه اس و آدم کار رو به همسایه بده بهتره..

کار رو تحویل گرفت و پرسید: فقط باید ریشه بندی کنم و یه کوچولو بزنم داخل، درسته؟

گفتم: بله

(کارهای پیراهن مردانه و شلوارهاشم که روی رگال بود، دیدم و خیلی خوب دوخته بود)

بابا بعد چند روز رفت و تحویلش گرفت و به مامان داد

مامان بازش کرد و یکباره گفت: ای واااای خاک توو پوکش نشه(همون خاک توو سرش نشه:)) ) چرا برداشته همه ی دور تا دور رو ریشه بندی کرده و زده داخل!!! وااای خدا چقدر احمقه

(خب اونجا همه گفتن الهی شکر که خودش نرفته و تحویل بگیره واگرنه اونجا شوکی که بهش وارد شده بود و بروز میداد و طرفم همسایه اس!!!)

بابا و داداشم که میگفتن: خب چه عیب داره!

تا مامان چادر رو نشون داد که قسمت که بالای سر قرار میگیره نه داخل میزنن نه ریشه بندی میکنن چون اصلا این ناحیه برش نمیخوره!

و مامان که غصه میخورد: چادرم دیگه از سکه افتاد:( چادر میلیونی رو باید بندازم بره...

و بابا اینا که تا زمانی من مداخله نکرده بودم، میگفتن: همسایه اس و نباید رفت و حرفی زد!

مامان: خب باید بهش بگم که این بلا رو سر یکی دیگه نیاره

و من وارد شدم و گفتم: انگار شما حالتون خوب نیست! یارو زده پارچه رو خراب کرده حتی یه اتو نزده! داخلش توو برش ها رو که باید ریشه بندی نکرده بعد جایی که برش نخورده رو ریشه بندی کرده! آخه خیاط انقدر باید نادون باشه؟!

و اونجا همچنان که مقاومت میکردن همسایه اس: خب واقعا یعنی اینو نمیدونسته! خب برو بهش بگو ولی ی ی آروم بگو، همسایه اس چشم توو چشمیم زشته

دیگه مامان با یه چادر دیگه که همراهش برده بود، نشونش داده بود و اونم گفته بود بزارید خودم درستش میکنم، براتون اتوشم میزنم بهتون میدم و چندین بار لابلای حرفاش گفته بود: من رو همسایگی این کار رو قبول کردم واگرنه من زنونه دوز نیستم و مطلع نبودم

(یکی نیست بگه خب یک کلام بگو: نه و عمری راحت باش، چرا ضرر به ما زدی! بعدم کار رو قبول کردی همون چادر مادرجانتم یه نیگا مینداختی میفهمیدی باد چی کار کنی!)

یکی دو روز اونجا بود و بعدم گفت: دیگه کاریش نمیشه کرد و اگر بازش کنم چون پارچه ظریفی هست همش ریش ریش میشه و عذرخواهی کرده بود و گفته بود والا نشون مامانمم دادم و دعوام کرده و ... حالا عکسشم گرفتم: یکی مثل خودش براتون میخرم میدوزم و بهتون میدم (حرفای الکیِ بازاری)

بابای من: مرد باغیرت و مررررد قدیم: حالا خوبتون شد؟ تاوون گرفتن خوب نیست! حالا خوبه یه چادر برات برداره بیاره؟!

من که حرصم دراومده بود گفتم: بعله خوبه! توو اینستا همین چادر 950 تا یک و دویست داره میفروشه مگه ما چی کاره ایم یکی بیاد ضرر این شکلی بزنه و بره... بعدم فک کردی ایشون میخره؟؟ طرف بازاریه یه زبونیم میریزه

و همینطور که پارچه رو از مشما بیرون می آوردم و نگاه میکردم، خون خونم رو بیشتر میخورد، حالا باز چی شده بود؟

صدام بالاتر رفته بود و میگفتم: ببین حتی بازم اتوش نکرده... نیگاااا بازم برش درزها داخلش رو ریشه بندی نکرده! بعد بگو مرضی تو اشتباه میگی!

که یکباره بابا لحظه ای ساکت شد و گفت: خب خانم همونجا نگاش میکردی و اینا رو بهش میگفتی!!!!

نتیجه: کار رو به همسایه ندید! لااقل بعد میتونید مدعی شید و ضربه بزرگ تره مالی نخورید! اونم توو این دوره و زمانه گرونی

نتیجه دوم: این دوره و زمونه دیگه آدمها فقط به منافع خودشون فکر میکنن و قانون جنگل رو داریم، خیلی بده اما باید بگم فقط کلاهه خودتون رو بگیرید باد نبره:|