یه تسبیح از بین تسبیح های خونه رو خیلی دوست داشتم که از خاک کربلا بود و بلا استفاده مونده بود که من برداشتمش.. گذاشته بودم توو جانمازم و هر وقت دوست داشتم باهاش تسبیحات میگفتم... یه چند وقت بود که مامانم جانمازها رو شسته بود و تسبیح رو برداشته بود و تسبیح دیگه ای توو جانماز گذاشته بود... چند بار خواستم بهش بگم همون تسبیح خاکی کجاست؟ که نمیگفتم و با تسبیح جدیدی که توو جانماز بود تسبیحات میگفتم و تمام

چند شب بعد خواب دیدم خواهرشوهرِ خاله ام که توو سانحه تصادف سالها قبل فوت شده بود به خوابم اومد و همون تسبیح رو بدستم داد و گفت: دعام کن..

صبحش گفتم: مامان اون تسبیح خاکی کجاست؟

گفت: میخوای چی کار؟ همین تسبیح به جانماز میاد.. اونم دونه درشت بین مهره ها که ۳۲ تا رو از هم جدا میکنه شکست؛ برای همین برداشتمش..

خوابم رو براش تعریف کردم... مامانم سریع گفت: خب این تسبیح برای خودِ کبری خدابیامرز هست از کربلا برامون سوغات آورده بود

تسبیح رو آوردم و جای مهره ای که شکسته بود یه تیکه نخ مدل گلوله گره زدم و توو جانمازم گذاشتم..

و اینگونه هست که آدما برای خودشون ثواب میخرن حتی اگر توو این دنیا نباشند.. برای همینه میگن هدیه قرآن و اینجور چیزا بدید که هر وقت میخونن و هرکس میخونه؛ شمام ثواب میبرید.