جونم براتون بگه خواهر:)) اینجا بودم که دیدم باباها نیومدن و خودمون راه افتادیم به سمت حرم، اونم ساعت سه و نیم بامداد! و حرم عمو عباس رو زیارت کردیم و حرم امام حسین نشد! و بعد از صرف صبحانه به سمت موکب راه افتادیم (بریم برای ادامه)

توو راه موقع برگشت سه تایی دور بین الحرمین میگشتیم تا کوچه بازاری که منتهی میشد به موکب رو پیدا کنیم و من یکی دوبار گفتم فک کنم باید از اون مسیر میرفتیم که نرگس اصررااار داشت نه خودش راه رو درست میره و منم همراهی میکردم (در کل متوجه شدیم همه اون کوچه بازارها ختم میشد به خیابان اصلی ای که موکب اونجا بود فقط راه میتونست دورتر یا نزدیک تر بشه که در نهایت ما اونروز یکم بالاتر رفتیم)

همون مابین ها بودیم یه صف وسط راه یکباره تشکیل شد برای نمیدونم چی! که نرگس انداخت از پشت صف دربیاد و منو میم راه مستقیم رفتیم و در چشم بهم زدن نرگس رو گم کردیم:| با خواهرش یکم بالا پایین رفتیم و چشم چرخوندیم اما نرگس نبود که نبود! و بین جمعیت گم شده بود! شاید اگر خواهرش گم میشد واقعا از جام تکون نمیخوردم تا پیدا شه اما موضوع نرگس بود! همونقدر که میدونستم خودم از پس خودم برمیام اونم حتما برمیومد، نهایت به میم (خواهر نرگس) گفتم: بیا بریم نرگس خودش میاد و آدرسم توو کیف هامون هست و نگرانی نداره؛ حواست باشه اگر ما هم همدیگر رو گم کردیم؛ آدرس توو کیف هامون داریم و حالا علی الحساب بیا دست همو بگیریم که لاااقل ما همو گم نکنیم!

میم دختر آروم و کاملا بی حرفی هست با چشم های درشت وسط یه صورت ریز سفید و کاملا ریز اندام و لاغر، تنها در صورت نیاز صحبت میکرد حتی پدرش تا ازش جویای احوالش نمیشد خوبی یا بدی حالش رو عنوان نمیکرد! که واقعا اینطور آدم های کم حرف و فقط در حالت ضرورت صحبت کردن برای من خیلی جذاب هستن بنظرم نه حق الناسی به گردن دارن نه دل شکستنی! خدا کنه یاد بگیرم:)

القصه ما راه افتادیم و آدرسمم از کیف کمری ام درآوردم و هر جا شک داشتیم سعی میکردیم از خادمین ایرانی که جاهایی با روپوش عنوان دارِ سا.زمان ح.ج و ز.یارت ایستاده بودن، جویا بشیم ولی خب یه جاهایی نبودن و من از پل.یس عرا.ق میپرسیدم که یک آقای حدود 50 ساله بود و وقتی دید من با ایرانی پرسیدم با چنان نگاه خشمگینی بهمون نگاه کرد و آدرس رو به دستم داد و بدون اینکه حرفی بزنی با همون نگاه خشمگین دستش رو جوری تکون داد که فقط ازش دور شیم و اونجا میم گفت: وای دیگه از اینا نپرسیم! مورد بعدی رو از پل.یس جوون عرا.قی پرسیدم البته این بار حرف نزدم فقط با ایما اشاره آدرس رو دستش دادم و خواستم بگه از کدوم مسیر باید بریم(البته ما ایرانی ها بخاطر اینکه ماسک میزدیم عین نخود توو آش معلوم بود ایرانی هستیم) که الهی شکر با خوشرویی راهنمایی مون کرد و بلاخره افتادیم توو مسیر و همزمان با میم سراپا چشم شده بودیم و دنبال نرگس میگشتیم و تقریبا همرو زیر نظر داشتیم که با یک صحنه وحشتناک روبه رو شدم! مردی با مشت جوری که بقیه نبینن زن چادری ای که جلوش بود رو میزد و زن داشت توضیح میداد و یک آن که چشم وحشت زده من رو دید مرد با عربی انگار بهش میگفت صدات درنیاد و زن که چشم هاش رو از روبرو میدیدم پر بود از وحشت و ترس!و خودش سکوت کرده بود و من میدیدم مشت هایی که به پهلو و کمرش میخورد.. اونجا یک آن رنگ از رخسارم پرید و جوری بودم که میخواستم برای اون زن کاری کنم اما واقعیت کاری ازم ساخته نبود و فقط چهره رنگ پریده و چشم هایی که از خشم و ترس پر شده بود رو میم دید و گفت چی شد؟ و من بهش گفتم(و متاسفانه این رفتارها که از مردی ببینم ناخوداگاه از مرد غریب و آشنا یک آن برای همونن لحظه بدم میاد!)

جلوتر رفتیم و افتادیم توو ترافیک آدم! اکثر دخترهای ایرانی از مانتو عبایی استفاده کرده بودن و دیگه چادر سرشون نبود؛ یک قسمت یک دختر زیبای ایرانی یکباره اومد جلوی ما ایستاد و با حالت غرش به چندتا مردی که پشت سر ما بودن و تقریبا جمعیت رو هُل میدادن،گفت: یک بار دیگه دستت به ما بخوره و هل بدی برمیگردم و میزنم توو دهنت(در همون حین دستش رو هم به حالت توو دهنی زدن تکون میداد) و یک آن مردهای عرب پشت سری توو اون جمعیت شلوغ یک قدم عقب رفتن و از ما فاصله گرفتن(کلا بهم ثابت شده هرکس اگر قصد سواستفاده داشته باشه و شما بدبخت و ترسو وار باهاش پیش برید اون جرات و وقاحتش بیشتر میشه ولی اگر در برابر ظلم سکوت نکنید پا نمیگیره، من به شخصه تربیت شده پدری هستم که میگه: زن نباید بدبخت باشه! و اگر ببینه جایی حقش ناحق میشه یا دارن ازش سواستفاده میکنن به صرف اینکه زن هست نباید سکوت کنه (البته همین پدر توو بحث مالی میگه: وقتی به یه راننده تاکسی یا مثلا جوراب فروشی میرسی براش دو دوتا چهارتا نکن و بی بحث پول رو بده و برو).)

توو راه بودیم که به میم گفتم: راستش خیلی ناراحتم نرگس گم شده! حالا ما برسیم و باباها ببینن یکی مون نیس جا میخورن! و اونجا میم صحبت کرد و گفت: آره منم.... و یکباره نرگس کنارمون سبز شد:) و سه تا دختری ذوق زده شدیم و اونم اتفاقا دنبال ما گشته بود و توو ذهنش بوده حالا لشکر شکست خورده شدیم و یکی یکی برگردیم موکب باباها هول میخورن:))

دیگه با خیال راحت سه تایی مون راهی شدیم و بازاری که صبح ازش رد میشدیم و بسته بودن و حالا باز بود و آدم های در حال خرید و اجناس رو از نظر میگذروندیم و کم کم حدود ساعت ده یازده بود به موکب رسیدیم... اولین کاری که کردیم وارد قسمت خانم ها شدیم و از شر کولی هامون نجات اومدیم و زمین گذاشتیم شون و سه تایی در حالی که بخودمون فحش میدادیم که چرا یه مشت لته کهنه (لباس هامون) رو دنبال خودمون راه انداختیم، سعی داشتیم چشم مون به کولی ها نیفته:) کولی رو گذاشتم و سریع رفتم دنبال بابام؛ نرگس که میگفت: بابایی من بفهمه ما انقدر زرنگ بودیم خیلی ام استقبال میکنه و منم مطمئن بودم چون با نرگس اینام و تنها نیستم و دوتای دیگه همراهم هستن بابام سخت بهش نمیگذره، در کل ما از یک خاندان بودیم و چون منو نرگس سالهاست جدای از فامیلی باهم دوستیم مثل شما خواننده ها نگرانی ای از این باب نداشتیم که حتی ممکنه بابای یکی مونم با ماها ناراحت شه!:))

کولی ها رو انداختم و دنبال بابا توو قسمت اقایون میگشتم و چشم چشم میکردم که مسئولی اومد گفت: خواهر مردای مردم لخت هستن خوابیدن بعد شما اینجا چی کار میکنی؟

با خنده گفتم: ولی من چادر سرم هست (تازه میخواستم بگم ما لخت ندیده نیستیم یا مگه شو.رت هاشونم درآوردن که خب جا رو شناختم و از گستاخی ام کاستم) و بعد که دیدم یکم چهره حرص خورده به خودش گرفته با مظلومیت دخترونه ای که حال حرص خورده اش رو میشوره، گفتم: از دیشب که از بابام جدا شدم تا حالا پیداش نکردم و نگرانشم

اونم دیگه کوتاه اومد و گفت: خیلی خب فامیلی اش رو بگید من صداش میکنم اما هر چی گشت: هیچکس جواب نداد و بهم گفت: خیلی هام سحر رفتن حرم حالا اومدن خوابیدن شاید خواب باشه!..

نگرانی رو کنار گذاشتم و گفتم لابد خوابن! و رفتیم برای نماز و ناهار و با بچه ها گفتیم: بخوابیم هر وقت خودشون اومدن پیج مون میکنن..(عین اینکه توو صحرا گیر افتادیم از این بلندگوهای سبزی فروش های محترم داشتن و پیج میکردن:)) البته اون لحظه که من دنبال بابا میگشتم گم شده بود)

یکمم از بابام حرصم گرفته بود که چقدر ریلکس هست و بعد دیشب تا حالا نمیاد ببینه دخترش کجاست دِهَع:|

بعدازظهر بود که توو خواب و بیداری فامیل مون رو می شنیدم که صدا میزنن و فکر میکردم توهم هست و به خوابم بهای بیشتری میدادم که یک ربع بعد در حالی که بیدار شده بودم و با میم کش و قوس بعد خواب میومدیم نرگس چادر به سر بالا سرمون بود و میگفت: مرضیه پاشو بابات میخواد ببینه تو رو و نگرانت هست و گفتمم حتی خوابی! گفتن: برو بیدارش کن میخوام ببینمش

و من که غرولند کنان و با یه خنده ظریف میگفتم: میگفتی دیشب تا حالا کجا بودی برو همونجا و نرگس که بروی خودش نمیذاشت به میم میگفت: جفتتون پاشید میخوان باباها ببیننتون؛ میگن: یکساعته دارن پیج مون میکنن و ما جواب ندادیم و قاطی کردن

جمع و جور کردیم و رفتیم پیش شون و تا بابا منو دید دستشو انداخت دور گردنم و با مهربونی و صدایی که تووش نگرانی بود و صورتی که یکم رنگ پریده بود گفت: بابا کجاییی؟؟؟ از صبح تا حالا والا من انگار مرغ پرکنده بودم

گفتم: صبح من به نگهبانی سپردم که حرم میریم

بابا: آره بهم گفت دخترات رفتن و فامیل شونم گفتن ولی باورم نمیشد!

و بعدم گفت: ما دیر از خواب بیدار شدیم و تازه ساعت 8 حرم رفتیم و برگشتیم و الانم حمام رفتیم و اومدیم دنبال شما و منم از بس نگرانت بودم، تند تند سیگار کشیدم(خدایی سیگار نکشید:|)

گفتم: شما واقعا معلوم نبود کجایید! ما صبح حرم رفتیم سلام دادیم حلیم خوردیم گم شدیم پیدا شدیم

که به قسمت گم شدیم و پیدا شدیم که رسیدیم بابای نرگس گفتن: خبببببب دیگه از جاهای بدش نگو (اونجا متوجه شدم بابام واقعا ترسیده و پسرعموش کلی دلداری اش داده که نه گم نمیشن و میتونن و ...)

بعدم ناز کردم که کولی هامون رو کشیدیم و بردیم و ... که اونجا کلی از ما و خل بازی مون خندیدن و گفتن: مگه چی تووش داشتید و باید میذاشتید سر جاهایی که توو موکب میخوابید و یه پتو بندازید روش و مدارک و گوشی تونم که توو کیف کمری و گردنی تون با خودتون ببرید.

بعدم بابا گفت: پس شما خیلی از ما جلو هستید ما که اصلا نشد هیچ کدوم رو زیارت کنیم و همش توو شلوغی گیر افتادیم و حتی نشد وارد حرم ها بشیم و همش نگران تو بودم که اونجا باباهامون سرمون رو بوسیدن و بهمون زیارت قبول گفتن و بابام دیگه دست منو گرفت و آروم از جمع پنج نفره مون بیرون برد و سرم به سینه اش چسبوند و بوسید و با لحن مهربون و پدرانه خودش ازم پرسید: بابا حالا تا اینجا بهت خوش گذشته؟ :)

بابای خوبم الهی که همه پدرها مثل تو باشند الهی که هیچ دختری بی دست نوازشگر پدر نمونه و الهی که هر مردی که واقعا لیاقت دختردار شدن داره خدا این فرشته های نازنین رو بهش بده، خدا کنه هر مردی بلد باشه رفتار درست و محبت آمیز با یک زن را... و امیدوارم این شیوه رفتاری نسل به نسل منتفل شه، همین طور که میدونم و از شنیده ها متوجه شدم که پدربزرگمم همینطور بوده پس بدون چقدر من خوش شانسم که توو همچین خانواده ای بدنیا اومدم.

ولی از اونجا که همیشه به همجنس هام میگم: هر کاری رو انجام ندید و اینکه طرفتون تا جایی که ببینه شما میتوانید رو بعهده خودتون میزاره و خودش رو عقب میکشه!!.. اینجا بود که پدرها بهمون گفتن: خب خودتون که دیگه راه رو یاد گرفتید و رسما ما هم اگر همراهتون بیایم باید ازتون جدا شیم و مثل امام رضا نیست که جایی با هم قرار بزاریم که همدیگر رو پیدا کنیم پسسسسسس تا مادامی که در سفریم خودتون برید و بیاید و قرار ما فقط باشه توو موکب:) (البته که هر 5 تامون راحت شدیم اماااا من دلم میخواست یکباره اش رو با بابا دست توو دست هم بریم زیارت که خب واقعا توو اون وقت کم و شلوغی در واقع خواسته ای نبود که بشه برآورده اش کرد)

ظهرش ناهار قیمه بود که اصلا ما سه تا نخوردیم! بعدم با ناراحتی گفتیم: باید یکی میگرفتیم همین نفری یکی دوقاشق رو با هم میخوردیم و بخاطر اینکه حروم نشه پرس هامون رو به باباهامون دادیم بخورن(آخه تووش پر از گوشت بود و اصلا میل مون نمیکشید) من که قاشق اول رو خوردم و ناهارم رو با خوردن همون قاشق و یک کاسه ماست به پایان رسوندم.... یکساعت مونده به اذان مغرب سه تایی باز شال و کلاه یا شاید بهتر باشه بگم: چادر چاقچول کردیم و باز راهی حرم شدیم البته این بار بدون کولی هامون و کاملا سبک و راحت ولی با کمردردی که صبح از کشیدن کولی ها برامون به جا مونده بود، راه افتادیم.. توو راه یه جا داشتن کوبیده میدادن (البته کوبیده ها نصف تک سیخ عادی بود که وسط نونی که همون موقع میپختن میذاشتن و یه لقمه عصرانه بود میدادن) ما سه تا به این نتیجه رسیدیم که حتما بگیریم و بخوریم واگرنه ممکنه توو حرم انرژی مون تموم شد؛ لقمه کباب ها رو خوردیم و حسابی ام به دلمون نشست و رفتیم حرم امام حسین(ع) ورودمون به حرم همزمان شد با اذان مغرب و نفرات زیااااااد جمعیت که ما رو بردن به سمت سرداب حرم که با پله برقی میرفتی پایین و دقیقا زیر حرم بودی؛ اونجا نشستم و بعد از خوندن نماز برای خودم و مامانم و داداش هام؛ چهار زانو نشستم و ریز ریز با آقا حرف زدم و اسم آدم ها رو بردم که به جد الان چیزی یادم نیست اما نرگس میگفت: چقددددددر اونجا گریه کردی! ولی خودم فقط انگار توو حال و دنیای دیگه ای بودم (گفتم: دعا کرده بودم که فقط برم اونجا و انقدر حرف هامو بزنم و سبک شم و یه مرضیه همیشگی برگردم) یک ساعت یا شایدم بیشتر همونجا نشسته بودیم و خیلی ام راحت جا بهمون دادن و بدون اذیت نشسته بودیم که یک آن نگاه بچه ها کردم و اونام که انگار فقط منتظر بودن من نگاهم بهشون بیفته، سریع گفتن: دیگه بریم؟ و اونجا که ساعت رو گفتن، من گفتم: اووووه اینهمه وقت گذشت؟(در صورتی که برای من قد چشم بهم زدن بود) همونجا میتونم به جد بگم دقیقا توو همون مکان وقتی که از جا بلند شدم و رو زانوهام ایستادم انگار که وزن من نصف شده بود! یا حتی بی وزن بودم و بار زیادی از روی زانوهام کم شده بود انگار که سنگینی روحم به جسمم هم سرایت کرده بود و حالا مثل یه آدم چاق 100 کیلویی من تازه به وزن نرمال رسیده بودم، نفسم به راحتی بین هوا و قفسه سینه ام رفت و آمد داشت و هیچ حسی بهتر از این نبود... از پله برقی بالا رفتیم با فاصله چند متری از حرم ایستادیم و سلام دادیم و به ادب دست بر سینه گذاشتیم و تعظیم کردم (فوج جمعیتی که به مدیگر فشار میاوردن که برن و دست به حرم بزنن بشدت زیاد بود و اینجا شب پنجشنبه بود و تقریبا جمعیت نسبت به صبح 3 برابر شده بود) ما سه تا هم برای سلامت خودمون هم اینکه واقعا توو این جمعیت کسی رو له و لورده نکنیم و حقی به گردنمون نمونه گفتیم که لزومی نداره دست به ضریح بزنیم و همین سلام از جلوی ضریح کافیه و خب ما تا سر خاک اومدیم.

عکس های یادگاری با حرم رو از چندمتری گرفتیم و تازه گرسنه شده بودیم.. دیدم دست یه عده زرشک پلو با مرغ ایرانی هست:) با بچه ها در میون گذاشتم و چشم چشم کردیم و بلاخره موکب دانشگاه تهران رو دیدیم که زرشک پلو میدادن (ظرف ها کوچیک بود در واقع از این ظرف های یکبار مصرف مستطیلی که بستنی سنتی میخوریم بودند) گرفتیم و خوردیم و کامل هم سیر شدیم کلا بدنمون آب زیااااد میطلبید و غذا هم به اندازه کفایت..

.

.

سفر ادامه داشت به سامرا رفتیم(البته 5 نفری) و برگشتیم و موقع برگشت که دیگه شب جمعه بود توو ترافیک ورودی کربلا گیر افتادیم یک ساعت دوساعت سه ساعت چهار پنج... ماشین ها قفل شده بودن و تکون نمیخوردن! (عرا.قی ها شب جمعه رو زیارتی امام حسین میدونستن و از همه جا به اونطرف میرفتن و حالا در نزدیکی اربعین جمعیت به طرز وحشتناکی اضافه شده بود) یک جا راننده ها به شوخی با عربی داشتن ایرانی ها رو بین خودشون مسخره میکردن که پسرعمو چون عربی میدونست متوجه شد و عصبی شد و چون اونجا جایی برای دفاع و جواب دادن نبود توو خودش میریخت، از گرما هلاک بودیم و بابا در وَن رو باز گذاشته بود که یکباره یک تکه ماشین حرکت کرد و در با شدت بسته شد و راننده که پسر جوونی بود با عصبانیت و پرخاش با بابام برخورد کرد و دیگه نگذاشت در رو باز بزاریم و خودشم کولر نمیزد(چون بلاخره ما مجبور بودیم توو اون ترافیک بمونیم و دیگه میدونست پیاده نمیشیم بروی خودش نمیذاشت کولر بزنه) که دیگه پسرعمو گفت: من میخوام پیاده شم و خودم برم و اینجا مجبور شدیم پنج نفری پیاده شیم!(بهمونم چند نفر گفتن فقط ده پونزده کیلومتر مونده تا کربلا و بخاطر همین پیاده شدیم)

همین قدر بگم ما 6 صبح به سمت سامرا راه افتاده بودیم و قرار بود تا ظهر باز کربلا باشیم اما ساعت یازده و نیم شب در حالی که نماز مغرب و عشا رو هم هنوز نخونده بودیم وسط جاده از ماشین پیاده شدیم... کنار جاده یک خانواده عراقی خانه و زندگی شون رو وقف کرده بودن و برامون نون تازه پختن و دختر کوچولوش با اینکه زبون ما رو متوجه نمیشد اما با لبخند و مهربونی تمام سعی اش رو میکرد که خواسته ما رو اجابت کنه و ما که دنبال صابون بودیم که دستمون رو بشوریم و اونجا کم بود بعد از چندبار اومدن و رفتن و چیزهای مختلف آوردن متوجه شد ما صابون مایع میخوایم و برامون آورد و بعدم توو خونه شون راهمون دادن و نماز خوندیم و آبی به دست و رو زدیم و آمدیم که به سمت کربلا راه بیفتم اما جلوی در با قیافه های آویزون باباها روبه رو شدیم و اونجا گفتن: تا کربلا 87 کیلومتر مانده:| و رسما ما از ظهر تا حالا راهی از سامرا به سمت کربلا نرفته بودیم:|

حالا ما موندیم وسط جاده ای که 87 کیلومتر تا کربلا راه داره و از ماشین مونم پیاده شده بودیم و باید خودمون رو پیاده بلاخره به کربلا می رسوندیم و امکان دوباره ماشین گرفتن صفر بود و همه در ترافیک بودن:| و از اینجا ماجرا بدتر میشد که مسیر سامرا تا کربلا فقط عمود عرب ها بود و هیچ ایرانی و هم زبانی در اون مسیر پیدا نمیشد...😉

.

فقط پنج روز رفت و آمد ما طول کشید اما خب ماجرا بسیار بود:)

فکر میکنم دیگه حوصله سر ببر میشه که بخوام همینجور بنویسم. به همین قسمت ختم میکنیم:) راهی بود که رفتم وقتی برگشتم من مرضیه سابق بودم بعد از یکماه بابا به مامانم گفته بود: مرضیه از وقتی بردمش کربلا تا الان خیلی خیلی با من خوب برخورد میکنه(متاسفانه به شدت از هر حرفی ناراحت میشدم و جنجال راه مینداختم و سعی میکردم کسی زیاد با من حرف نزنه) و شده دختر سابق باحوصله و دختری که یک لحظه خنده از لبش برداشته نمیشه و توام دلت میخواد همش باهاش بگی و بخندی، پسرا رو دور خودش جمع میکنه و باهاشون ساعت ها حرف میزنه و اگر ناراحتی ای پیش میاد عین قبل با حوصله وساطت میکنه و خونه مون شاد و باآرامش هست.....

مامانم تایید کرد و گفت: واقعا حرف های بابا درسته

من: واقعا داشتم دق میکردم و حرفهام رو نمیتونستم به شماها بگم به هزار دلیل! خسته بودم و باید این خستگی رفع میشد، اونجا رفتم و گفتم و سبک شدم و برگشتم.

الهی شکر... شاید گاهی بعضی جاها رفتن به ما الهام میشه و ما باید به حکم دل تمکین کنیم. و منی که امسال از اول عید توو دلم میدونستم کربلایی میشم:)