اندر احوالات...
به بابا میگم: هِلو مای فادِر
بابا در جواب و خیلی غلیظ: هِلو مای داتِررر😅😅
(وی با سلام کردن مدل خارجکی بیگانه اس و بشدت حرصش میگیره اگر بگی های😃)
.
.
عاجز شدم خواب ندارم!
شب که میام بخوابم رسما تا ۴ صبح ۳ بار رو شیک بلند میشم و سرویس میرم حالا مرض هم دارم پشت هر سرویس دوباره میام یک لیوان آب میخورم و بعد به رختخواب برمیگردم! بعد خوردن سحری ام دو سه ساعتی که میخوابم باز وسطاش سرویس لازمم!
واقعا چه اجباریه یه گالن آب بخورم!؟
.
.
بعد افطار سردرد داشتم... شدید نبود یه استا خوردم و در اتاقم و بستم و توو تختم خوابیدم بهتر شم...
مامان از حموم اومده و در رو بشدت باز کرده و من رسما یه متر به هوا پریدم، میپرسه: خوابیدی؟؟؟ حالا که وقت خواب نیس!
من: سرم درد میکنه
بسته رفته.... میم بزرگه از طبقه بالا اومده و میگه مرضیه کو؟
بابا: سرش درد میکنه خوابیده
ریز یه دور در اتاق رو باز کرده نگاه کرده و رفته!
میم کوچیکه یکم بعد در اتاق رو باز کرده میگه: خب عزیزی بیا توو سالن بخواب ما هم ببینیمت!
من در حالي که به سمت سالن میرم و رو کاناپه سه نفره دراز میکشم: خدایی دیوونه خونس! من میگم سرم درد میکنه عینا چهار نفر میرن و میان به تربیت قد این در رو باز میکنن!
اونا:😄😁😆🤣
بابا: خب تو عزیزی خونمون هسی🥰