شب لیلة الرغائب با مامان از صحن آزادی به سمت بیرونِ حرم می رفتیم و مامان در حال تماس با بابا بود که همگی هماهنگ شیم و به هتل برگردیم که بابا گفت: دارم نماز امشب رو میخونم و دو تا دو رکعتی اش مونده....

باد سردی که از روی برف میومد به سر و صورتمون می‌خورد و رسما یخ میزدی و سوزش سرما رو توو سر و چشمت حس میکردی....

مامان میگفت: وای از سرما و شلوغی نتونستم نماز لیلة الرغائب رو بخونم، خوش بحال بابات

میگم: هر آرزویی تو داری بابامم همون رو داره.... مگه آرزوت غیر رفتن به حج تمتع هست؟ یا برای ما سه تا بچه هست؟ یا سلامتی مون؟

مامان: نه والا، درسته.. هر چی میخوام اونم میخواد

میگم: اینکه میگن یار خوب تمام ماجراست همینه دیگه...

مامان زمزمه کنان: یا خدا یا امام رضا دیگه هر چی آقامون بگه انشالله بهترینش پیش بیاد خودتون دعاهاش رو مستجاب کنید

من😁😁😁

سرما اذیت کننده بود، چادرمون رو بخودمون پیچیده بودیم، منم که رسما با کاپشن پُفی که زیر چادر عربی جلو بسته پوشیده بودم عین یه توپ بودم، بابا که نیومد ما هم گفتیم توو خیابون اطراف حرم میگردیم تا سرویس هتل بیاد و با اون برگردیم(۱۰ دقیقه تا هتل پیاده روی داشت☺️)

توو اون سرما و باد یخ جلو یه مغازه بستنی قیفی دستگاهی ایستادیم و با مامان سفارش بستنی دادیم.‌.. اولین لیس سردتر شد بستنی رو که قورت دادم از گلوم تا سینه ام یخ زد! به مامان گفتم وای از سردی اش توهم زدم انگار دونه برف میبینم!

مامان: نه منم دیدم با باد اومدن

هرکسی یه نگاهی به ما و بستنی توو دستمون مینداخت و رد میشد توو اون سرما حتی بچه ها هم بستنی دلشون نمیخواست اما من 😋😋😋

یه کناری ایستادیم بستنی هامون رو بخوریم و یه مرد جوان نگاهی انداخت و با خنده ریز اونطرف تر ایستاد و سیگاری آتیش زد

مامان: حالا میگن این مادر و دختر دیوونه شدن توو سرما

ریز ریز میخندیدیم و میخوردیم ...

حرم خوب و باصفا بود... استخوانی سبک کردیم و برگشتیم.