دهه سی...
فکرها توو ذهنم رژه میرفت و نشخوار ذهنی تمومی نداشت! نگاهم به ساعت دیواری افتاد، عقربه ثانیه شمار بی وقفه حرکت میکرد، توو خونه تنها صدای سوت زودپز بود که سکوت رو میشکست، نگاه اولم روی ثانیه ۲۵ بود و من با رد شدن عقربه ثانیه شمار از روی تک تک عددها با خودم فکر می کردم هر چقدر اینجا بشینم و به ثانیه ها التماس کنم بدون هیچ توجهی به من میگذرند! بی وقفه بدون استپ بدون کمی دل رحمی... ناگاه عقربه ثانیه شمار به عدد ۱۲ رسید و باز دقیقه بعدی رو از سر گرفت، چیزی درونم فروریخت!
ثانیه ها به سرعت در گذرند حالا چه من بنشینم و تنها نگاه شون کنم چه با اونا حرکت کنم... چه شاد باشم از سرنوشت چه غمگین از بازی روزگار.... و تمام این ثانیه ها عمر من هستند... عمری که عین آب هست نمیتونم توو مُشتم بگیرم که تموم نشه! بلاخره چیک چیک راهشو پیدا میکنه و میره... بخار میشه.... جذب میشه و بلاخره تموم میشه.
به سن عجیبی رسیدم! سنی که این حرف ها شعار نیست من این حرف ها رو تجربه کردم و هنوز ادامه دارم. هم جوانم هم فهیم هم ترسیده شده از این فهم هم باآرامش! من در دهه سی زندگی قرار دارم.